توضیح ضروری:این یادداشت را اسفند ماه سال ۸۵ نوشتم که همان موقع در ادوار نیوز منتشر شد و البته باعث دردسر دوستان ادوار(که انصافا معتقدم با انتشار اینگونه چیزهایی که من می نویسم در این فضا یکجورهایی فداکاری می کنند چون این حرفها فحش خورش زیاد است چه از روشنفکر چه از حکومتی خلاصه این حرفها نه نام دارد و نه نان، نه محبوبیت و نه...!)با این حال از آن روز هر چه بیشتر خوانده ام بیشتر به آنچه اینجا نوشته ام معتقد شده ام اگر می خواستم این یادداشت را دوباره بنویسم خیلی چیزهای دیگر داشتم که به آن بیفزایم،فعلا که مجالی نیست باشد سر فرصت و حوصله!حالا این باشد برای سی سالگی انقلاب ...تا بعد.شب دراز است و قلندر بیدار!
فاجعه انقلاب و خاکستر زمان
در نقد اسطوره سیاهکل ونوستالژی جمعه خونین
«عزم و اراده آنها اصلا ً باور کردنی نیست، حتی زنها تا آخرین نفس به جنگ ادامه می دهند ، مردها قرص سیانور در دهانشان دارند و برای اینکه دستگیر نشوند خودکشی میکنند»(1)
محمد رضا پهلوی
در شامگاه نوزدهم بهمن 1349 ، سیزده مرد مجهز به تفنگ،مسلسل و نارنجک دستی به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، در جنگلهای حاشیه خزر حمله کردند. آنها با این حمله که بعد ها به حماسه سیاهکل معروف شد، هشت سال فعالیت شدید چریکی را آغاز کردند و الهام بخش مبارزه مسلحانه بیشتر گروههای تندرو اسلامی و مارکسیست با رژیم شاه شدند.(2)رژیم پهلوی ، یک نظام بسته سیاسی ، اما توسعه گرا با سیاستهای اجتماعی مترقی بود.بدنه اصلی مخالفان رژیم شاه را روحانیون محافظه کار، مذهبیون بنیاد گرا و روشنفکران و گروههای چپ تشکیل می دادند.(3)
آنچه روحانیون بنیادگرا و محافظه کار را به مقابله با رژیم شاه سوق داد، اصلاحات اجتماعی- اقتصادی عصر پهلوی بود. اصلاحات ارضی شاه به معنای اضمحلال قدرت زمین داران حامی روحانیت سنتی در جامعه روستایی ایران بود، طبیعتا ً این مسئله نمی توانست برای حوزه ی علمیه ی محافظه کار قابل قبول باشد. اعطای حق رای به زنان و حرکت هر چه بیشتر به سوی یک نظام حقوقی سکولار که نقش شرع و به تبع آن روحانیت را در جامعه کمرنگ تر از پیش می کرد، نیز چیزی نبود که به مذاق حوزه های علمیه خوش بیاید. شاه پس از مرگ آیت الله بروجردی به یک سلسله اصلاحات در قوانین مدنی جهت ایجاد برابری بین حقوق زنان با مردان دست زد.بسیاری ازتغییرات قانونی که فیمینیستهای ایرانی، امروز به عنوان «خواستهای به حق زنان» از «حکومت اسلامی» مطالبه می کنند، در رژیم شاه محقق شده بود.
در مجموع می توان گفت اصلاحات ارضی، برابری حقوقی میان زن و مرد، حق قضاوت برای زنان، گسترش روز افزون آزادی های اجتماعی و تاسیس تفریحگاههای مدرن و برخورد تحقیر آمیز رژیم شاه با روحانیت، نهایتا ً به اندازه کافی انگیزه برای مبارزه در اختیار روحانیت و نیروهای مذهبی قرار داد.
اما انگیزه ی روشنفکران چپگرا برای مبارزه با رژیم شاه چه بود؟ آنها رژیم شاه را عامل امپریالیسم، نماینده سرمایه داری و استثمار کننده طبقه کارگر می دانستند. چپگرایان که اکثرا ً متاثر از مارکسیسم- لنینیسم، استالینیسم و مائوئیسم بودند، بر پایی نظامی سوسیالیستی را پی گیری می کردند، آنها اگر چه از فقدان دموکراسی و آزادیهای سیاسی گلایه می کردند اما در منظومه فکری شان تلاش در جهت برقراری یک نظم دموکراتیک ، مبتنی بر حقوق بشر ، هیچ جایی نداشت(4) جای تعجب است که چگونه عده ای امروز با تحریف آشکار تاریخ به گونه ای از کشته شدگان سیاهکل و دیگر مارکسیستهای قربانی شده ، سخن می گویند که گویی آنان برای بر پا داشتن حقوق بشر و دموکراسی «شهید» شده اند! واقعیت این است که چپگرایان ایرانی به تبع مارکس، لنین و استالین، دموکراسی و حقوق بشر را مقولاتی بورژوایی و لاجرم مذموم می دانستند. نگرش آنها به حقوق بشر در بهترین حالت ابزاری و مقطعی بود. مهمترین دغدغه آنها «آزادی پرولتاریا» بود. آزادی پرولتاریا نیز معنایی نداشت جز حرکت بسوی جامعه کمونیستی و طبیعتا ً پیش از آزادی پرولتاریا دیکتاتوری پرولتاریا ناگزیر بود.امیر پرویز پویان در توجیه مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه چنین می نویسد:«برای آزادی پرولتاریا از چنگ فرهنگ اختناق، پیراستن مغزهای آنان از اندیشه های بورژوایی و تجهیز آنان به سلاح ایدئولوژِی، از بین بردن توهم بی قدرتی مردم ضروری است.»(5)به تعبیر حمید اشرف هدف جنبش چریکی ایران این بود که به توده ها ثابت کنند «مبارزه مسلحانه تنها راه رهایی است»(6) جهت این رهایی از نظر آنها سرنگونی شاه، نابودی امپریالیسم و برپا داشتن سوسیالیسم بود.اینگونه بود که فداییان شعار «سرنگون باد امپریالیسم و سگهای زنجیریش» را سر دادند، هر چند جزنی به دلیل قائل شدن استقلال نسبی برای شاه، شعار جانشین «سرنگون باد دیکتاتوری شاه و حامیان امپریالیستش» را مطرح می کرد.اختلاف اما اساسی نبود، در هر صورت مشکل در دو کلمه خلاصه می شد:شاه و امپریالیسم!
اکنون ۲۸ سال{و حالا سی سال!} از سرنگونی شاه ،یعنی قریب 3 دهه از انقلاب 57 می گذرد. انقلابی که بیش از هر چیز در بافت عقب مانده و مرتجع جامعه ایران در دهه های 20تا 50 ،اسلام ایدئولوژیک ،مارکسیسم ،برخی اشتباهات نابخردانه شاه فقید و خطای استراتژیک و پاره ای محاسبات غلط دولت آمریکا،ریشه داشت.پیرامون اشتباهات شاه و آمریکا طی این سه دهه بسیار گفته و نوشته اند و در این راه نه تنها راه مبالغه پیموده اند بلکه گاه خدمت را خیانت و قوت را ضعف جلوه داده اند.غالب تحلیلهای ارائه شده از انقلاب، نسبت شاه و انقلابیون را بر اساس دو گانه قطبی دیو – فرشته ، ترسیم کرده اند. یک طرف شاه دیو صفت ِ مرتجع با انبوهی از خیانت و جنایت و خباثت و غارت و سوی دیگر روشنفکر دردمند ِ مبارز با کوهی از مسئولیت و رسالت و خدمت و صداقت. اسطوره سازی از قضیه سیاهکل و ستایش قهرمانیگری های رمانتیک امثال گلسرخی ، درست در جهت همین دوگانه سا زی است. روشنفکری چپ حال که نمی تواند از نتایج انقلاب 57 ، دفاع کند، می کوشد«اشتباه انقلاب» را زیر انبوهی از افسانه های حماسی و اسطوره های خود ساخته مدفون کند. معیارهای خدمت و خیانت را اما دیگرگون باید ساخت: باید دید چه کسانی ، پروزه نوسازی و توسعه را پیش بردند و چه کسانی این پروژه را قربانی ایدوئولوژی یوتوپیایی و ایده های رمانتیک خود کردند. شاه،« انقلاب سپید» را رهبری کرد و روشنفکران با تهییج توده های میلیونی و در ائتلاف با «خط امام» خالق «انقلاب سرخ» شدند. باید این دو «انقلاب» را در ترازو نهاد.
به راستی اگر حاصل اعمال انقلابیون را با بیلان کار شاه مقایسه کنیم چه نتیجه ای به دست می آید؟ در این صورت آیا با همان قاطعیت همیشگی می توانیم حکم «اسطوره های قابل ستایش» را بر آفرینندگان سیاهکل و اتفاقات مشابه آن جاری کنیم؟ شکی نیست که صفایی فراهانی و یارانش مردانی شجاع و دست از جان شسته بودند. اما آیا آنها در کوله بار خود جز سرمایه ی شجاعت، لقمه دندانگیر دیگری هم داشتند؟ شجاعتی که پیامدش فاجعه باشد ، چه جای ستایش دارد؟ صحبت تنها بر سر نقد استراتژی مبارزه مسلحانه و رد قهرمانیگری رمانتیک نیست.پرسشی بسی بنیادی تر است: آنها که بر اندازی نظم توسعه گرای رژیم شاه را پی گرفتند، چه چشم اندازی در برابر جامعه ایران قرار دادند؟ انقلابی که مهمترین حاملانش ،نیروهای مذهبی،بنیادگرایان دینی،لنینیستها ، استالنیستها ، مائوئیستها ، فیدلیستها ، شیفتگان شریعتی و هواداران سارتر، فانون، چه گوارا،رژی دبره،کارلوس ماریگلا بودند چه ترحیحی داشت نسبت به یک رژیم توسعه گرا،سکولار،و هوادار آزادیهای اجتماعی؟ آیا فقدان دموکراسی و آزادی های سیاسی در جامعه عقب مانده ی ایران ِ آن سالها آنقدر اساسی و حیاتی بود که انقلاب علیه چنین رژیمی را آنگونه که برخی روشنفکران ادعا می کنند ناگزیر کند؟[ به ویزه با توجه به این واقعیت که جز معدودی از رهبران جبهه ملی و تک چهره هایی چون بازرگان هیچ کدام از گروههای مخالف رژیم شاه هیج دغدغه ای جهت بر پایی یک نظم دموکراتیک نداشتند].آیا جز این است که جریان غالب رو شنفکری ایران با اسطوره سازی از استالینیستهای کم سواد و تنک مایه ای چون بانیان سیاهکل و دیگر به اصطلاح قهرمانان جنبش چپ می کوشد خطای انقلاب را پوشیده نگهدارد؟ واقعیت اما این است که اسطوره سیاهکل، کنستانتره و کپسول فشرده ی اشتباهات روشنفکری چپ در ایران است. اشتباهاتی که نهایتا ً به اشتباه غیر قابل جبران انقلاب ۵۷ منتهی شد.
اگر شاه به شهادت نوشته ای که در صدر این نوشتار آوردیم از «جسارت» چریکها متعجب بود ما نیز اکنون از بلاهت آنان در شگفتیم. در حالی که امروز طیف گسترده ای از کنشگران سیاسی و روشنفکران ایرانی از ابراهیم یزدی گرفته تا محمدعلی عمویی، همچنان از درستی انقلاب 57 دفاع می کنند و به نقشی که در آن داشته اند مفتخرند ، از پس خاکستر زمان می توان و باید روایت انقلاب را از نو خواند و نوشت تا مشخص شود آن سیاستمدار توسعه گرا برای ایران چه انجام داد و در مقابل روشنفکر مبارز با تهییج توده ی عوام چه بر سر کشور آورد. نقد اسطوره ی سیاهکل در واقع دریچه ایست به نقد تجربه انقلاب.
نوستالژی جمعه غمگین برای روشنفکری ایران و مرثیه خوانیهای رمانتیک در رثای سیاهکل، بیانگر «نیاموختن» از این تجربه است. آری چون به عمق فاجعه ی انقلاب، نیک بنگریم، جمعه ی غمگین برایمان معنایی متفاوت از گذشته می یابد. جمعه ای که شنبه اش فاجعه ی انقلاب بود.اینگونه است که دال جمعه ی غمگین مدلولی دیگر می یابد:
توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعه ی خونین می بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می بینم
پی نوشتها:
1- امیر اسدالله علم، من و شاه، یادداشتهای محرمانه ل دربار سلطنتی ایران، ص 146
2-یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه ی احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی،صص 591-592
3- در میان مخالفین شاه گروههای لیبرال و مسالمت جویی مانند جبهه ملی نیز وجود داشتند که اتفاقا ً یکی از اشتباهات بزرگ شاه برخورد حذفی با این گروه و گروههای مشابه آن بود .
4- در مورد تاثیر تاثرات متقابل نیروهای مذهبی و مارکسیستی پیش از این طی یادداشت «شبح لنین بر فراز ایران» منتشر شده در همین سایت توضیحاتی داده ام.
5-امیر پرویز پویان،ضرورت مبارزه ی مسلحانه و رد تئوری بقا،صص 7-9
6- حمید اشرف ، جمع بندی سی ساله، ص91

