توضیح : این مطلب را دوست آزادیخواه و عزیزم فرامرز در نقد یادداشت قبلی من نوشته که متن آن را عینا ْ منتشر می کنم. با تشکر از فرامرز به خاطر ارسال این نقد و لطفی که در این باب داشته است با دعوت دوستان به مطالعه ی دقیق این متن به دلیل اهمیت و تنوع مطالب موجود در آن، ترجیح می دهم پاسخ آن را به پست بعدی وبلاگ واگذار کنم. من باز هم به اندازه ی وزن و توان ناچیز خودم جریانات مختلف فکری و سیاسی را به گفتگو با یکدیگر دعوت می کنم و نهایتا معتقدم مشکلات و بحرانهای عمیق جاری راه حل فردی و گروهی ندارد بلکه راه حلی جمعی می خواهد که آن هم از دل گفتگویی سراسری بین نیروهای خواهان توسعه و تحول دموکراتیک بیرون می آید. حالا اگر بزرگترها این حرفها توی گوششان نمی رود و هنوز بر طبل اختلافات ۱۰۰ ساله ی خودشان می کوبند ما جوان ترها می توانیم گفتگو را شروع کنیم و آهسته آهسته آنها را قانع به آغاز این روند کنیم.
نقدي چند بر حاشيه . . .
دربارهي اين يادداشتت بايد بگويم گرچه كاملا با بندهاي يك و دو و حتا سه و چهار با تو هم عقيدهام اما نقدي چند هم داشتم. به صورت كلي من در اين يادداشتت تناقضاتي را ميبينم.
نخست اينكه اساسا يا شما دموكراسي را قبول داريد كه پس دفاع از رضاشاه چندان معقول و منطقي به نظر نميرسد چرا كه رضاشاه با وجود خدمات بسياري كه در راه پديد آوردن دولت مدرن و تغيير ساختار قدرت از ايلي-عشيرهاي به يك قدرت يگانهي ملي و نيز نوسازي نهادها و توسعه برخي زيربناها داشت، نه تنها خدمتي به دموكراسي نكرد (كه البته شايد شرايط آن دوران اين گونه هم ايجاب ميكرد) كه حتا در دوره دوم حكومت خود بسياري از آزاديخواهان را سركوب و برخي از روشنفكران آزادانديش كه نقش بسزايي هم در مدرنيته ايران داشتند از جمله همين داور، تقيزاده و فروغي و بسياري ديگر را هم كنار گذاشت. يا اينكه شما دموكراسي را قبول نداريد و توسعه آمرانه را ميپذيريد كه در اين حالت سخنراندن از دموكراسي (در بند پنج و شش) چندان منطقي نمينمايد.
دوم اينكه (من از اين سخن شخص شما را منظورم نيست). چندي است نقد دكتر مصدق اساسا به عنوان يك راه براي نشان دادن دگرانديشي و آزادانديشي جلوهگر شده است. من هم قبول دارم كه هيچ انساني (به معناي مطلق آن) غيرقابل نقد نيست، اما هنگامي كه يك رخداد، فرد يا گروهي تنها براي نقد كردن نقد ميشود و نه براي روشن كردن زواياي تاريك، شايد ديگر نتوان آن نقد را چندان عقلايي دانست. من چندين بار از دكتر غنينژاد در مورد آلترناتيو ملينشدن نفت پرسيدم اما متاسفانه پاسخ دقيقي دريافت نكردم، آيا اين اشتباه تاريخي مصدق بود كه نفت را از حلقوم دولت بريتانيا بيرون كشيد؟ چنانچه دولتهاي پس از كودتا (به ويژه هويدا) كه مستقيما هم با پشتيباني شخص محمدرضاشاه فعاليت ميكردند نميدانستند يا نميتوانستند چگونه از درآمد نفتي براي توسعه استفاده كند تقصير مصدق بود كه نفت را ملي كرد؟ آيا خودبزرگبيني شاه كه متاسفانه عمده رجال سياسي ايران (به ويژه سلاطين) در طول تاريخ اين كشور به آن دچار بودهاند، از پيامدهاي ملي شدن نفت است؟ يعني اگر ملي شدن نفت انجام نميشد و كشور بيدرآمد باقي ميماند ما به آرمانشهر دموكراسي ميرسيديم؟ مگر ديكتاتورهاي ديگر درآمد نفتي داشتند كه با دموكراسي مخالفت ميكردند؟ يا اينكه آيا هراس كشورهاي غربي از برقراري دموكراسي در ايران كه نهايتا ميتوانست منتج به قدرت گرفتن تودهايهاي عامل شوروي گردد از پيامدهاي ملي شدن نفت بود؟ آيا اگر دولت بريتانيا كماكان از نفت ايران بهرهمند ميشد ديگر دخالتي در سياست و حاكميت ايران نميكرد؟ آيا در زمان رضاشاه هم نفت ملي بود كه دموكراسي پا نگرفت؟ در نمونهي تاريخي ديگر ميتوان به قطع درآمد نفت عراق در دهه نود اشاره كرد كه آيا توانست به دموكراتيك شدن آن كشور ياري رساند؟
در مورد توسعهمداري دولتهاي پس كودتا هم بايد گفت كه آيا دكور دروازههاي تمدن طلايي و برپايي روبنايي ظواهر توسعه و يا راهاندازي صنايع سبك و سنگين بدون مزيت نسبي و الگوبرداري از نظام اقتصادي مصرفگراي غرب توسعهيافته بدون درك شرايط و تفاوتها را ميتوان گامهاي توسعه ناميد؟
سوم اينكه آيا ميدانستيد كه همان قرارداد 1971 كه منجر به تثبيت (و نه اعمال) حاكميت ايران بر جزاير سه گانه شد (چرا كه پيش از آن هم مالكيت بخش بزرگي از اين جزاير در اختيار ايران بود) همزمان جدايي بحرين از ايران را به ارمغان آورد كه حتا صداي اعتراض نمايندگان حزب هوادار حاكميت پانايرانيست در مجلس شوراي ملي را هم درآورد؟ (اسناد آن موجود است). حتما شما بهتر ميدانيد كه بزرگترين زمينهساز و عامل انقلاب اسلامي خود شاه بود (اگر اشتباه نكنم اين جمله از مهندس بازرگان بود) زماني كه مليگرايان منتقد آزاديخواه و ليبرال را در دهه سي و چهل و پنجاه سركوب ميكرد فضا را به سوي مسلحانه شدن مبارزه و زمينه را براي چريكهاي ماركسيست و از آن بدتر امكان فعاليت آزاد را براي مذهبيون هموار ميكرد. خدمت و خيانت كدام است؟
چهارم اينكه اگر به دموكراسي مطلق اعتقاد داشته باشيد پس بايد از يك سو بر پوپوليسم و از سوي ديگر بر قوميتگرايي (حتا عشيرهگرايي) گردن بنهيد. اين در حالي است كه شما خواهان برپايي سياست، اجتماع و اقتصادي ليبرال هستيد و مسلما هم اينك اولويت اول مطالبات مردم اين سرزمين ليبراليسم نيست و هنوز بخش قابل توجهي از رايدهندگان در طبقه نيازهاي فيزيولوژيك سلسله مراتب نيازها جاي گرفتهاند. همچنين بند پنج مويد رد ديدگاه شما در قضيه حاكميت پيشين و به زعم شما توسعهمداري آن است، مگر آنكه ساختار آن را هم دموكراتيك و اقدامات آن را مبتني بر حقوق بشر بداني كه فكر نميكنم اين گونه باشد.
و سرانجام اينكه تكليف طيف ليبرال هنوز با ساختار سياسي پيشنهادي مشخص نشده است، در حالي كه برخي چون شما دموكراسي و پلوراليسم را راهچارهي خروج از بنبست ديكتاتوري و فقدان پايداري نظام دموكرات ميدانند برخي از اعضاي اين طيف همچون نجات عزيز پلوراليسم را فاقد كاركرد دانسته و آنرا تجربه شكستخورده ميدانند و عميقا به فدراليسم باورمندند، كه به احتمال قريب به يقين ساختار پيشنهادي "فدراليسم قومي" خواهد بود و نه منطقهاي كه با توجه به بسترهاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي و همچنين رشد نيافتگي و كمآگاهي عموم مردم به ويژه در مناطق حساسيتزا احتمال بسياري وجود دارد كه دير يا زود به سرنوشت ساختارهاي فدراليسم قومي در ديگر كشورها (از جمله يوگسلاوي) آن هم با جنگ و خونريزي و برادركشي و درگيريهاي قومي بسيار منتج شود و گربهاي تكه پاره را بر دامان مام ميهن بر جاي گذارد. موضعگيري طيف ليبرال در اين باره (ساختار سياسي) ميتواند پاسخگوي بسياري از پرسشها و دلنگرانيهاي مليون باشد.
از بابت به درازا كشيدن اين يادداشت پوزش ميخواهم. شايد بعدها برخي از اين موارد را به صورت كاملتر به عنوان نقد و يا پرسش از طيف ليبرال منتشر كنم.
در پايان براي تو آرزوي تندرستي و بهروزي دارم.
دوست عزیز و فاضلم تیرداد بنکدار یادداشت کوتاهی در وبلاگش نوشته است که به نظر من حاوی نکات و هشدارهای مهمی است. در موافقت و همراهی با آنچه تیرداد گفته است بر حسب وظیفه لازم می دانم نکاتی را هر چند کوتاه و مختصر متذکر شوم :
۱- توسعه و دموکراسی کلید واژه ها ی حل جدول بی انتهای مشکلات جامعه ی ما محسوب می شوند، طی یک قرن اخیر ما بیشترین لطمات را از گرایشات و ایدئولوژی های ضد توسعه خورده ایم، که هر بار خود را به گونه ای متجلی کرده اند: گاه در قالب انواع ارتجاعی مارکسیسم(لنینیسم،استالینیسم، مائوئیسم ،فیدلیسم و یا حتی مارکسیسم آلبانیایی!)و گاه در قالب اسلام سیاسی یا گرایشات افراطی قومگرایانه مبتنی بر پان ترکیسم،پان کردیسم و پان عربیسم.
۲- اتفاقا صاحبان همین اندیشه های ضد توسعه(از هواداران علی شریعتی و دیگر سینه زنان دسته ی اسلام سیاسی گرفته تا آنها که از "ملتهای اسیر ساکن ایران" سخن می گویند) همه و همه در ارائه ی تفسیری باژگون از تاریخ معاصر ایران شریک بوده اند. اینها کوشیدند با استفاده از فضای سانسور و اختناق و ارتجاع بعد از انقلاب تمامی تلاشهای توسعه گرایانه در ایران را خائنانه و جنایتکارانه جلوه دهند و اگر چه تا مدتها موفق بودند اما به مدد شمعی که به رغم این تند بادها به وسیله ی پژوهشگران مستقل در داخل و خارج ایران برافروخته نگاه داشته شد، اکنون شعله های آگاهی از تلاشهای توسعه گرایانه بیش از پیش فروزان می شود و خادمان واقعی این ملت از پس خروارها تبلیغات ایدئولوژیک چهره ی درخشانشان هویدا می گردد. بی شک نقد آسیب شناسانه ی تلاشهای توسعه گرایانه با نفی توسعه و لوازم آن متفاوت است. اینگونه نفی ها عموما بر اساس مبانی ناصواب ِ ایدئولوژی های ارتجاعیِ ِ مذهبی و مارکسیستی صورت می گیرد.
۳- معیار سنجش عملکرد هر نیروی سیاسی پیش از هر چیز کمکی است که آن نیرو و اندیشه ی پشتیبان آن به رفع عقب ماندگی و انجام اصلاحات اجتماعی و اقتصادی در جهت نوسازی کشور انجام داده است. این محک را به کار بندیم تا عیار کار همه ی مدعیان عیان شود. به نظر من اما با این معیار زنده یاد رضا شاه عمده ترین تلاشهای اصلاح طلبانه و بزرگترین کارها برای نوسازی کشور را انجام داد که البته این تلاشها خالی از نقص و اشکال هم نبودند با این حال تلاش رضا شاه برای ایجاد دولت مدرن به جای دولت ایلی-قبیله ای مهمترین کار او بود.
۴- بخشی از ناسیونالیستهای ایرانی که خود را پیروان شادروان دکتر محمد مصدق می دانند چنان ایشان را در مرکز تاریخ قرار داده اند که خدمت و خیانت افراد به این کشور را بر اساس دوری و نزدیکی به مرکز عالم(یعنی دکتر مصدق) می سنجند و بدین سبب از هیچ فحش و ناسزایی نسبت به کسانی مثل رضا شاه و فرزندش دریغ نمی کنند و یا مثلا به راحتی خدمات افرادی مثل داور یا تقی زاده و قوام السلطنه را به طاق نسیان می کوبند یا حتی تلاشهای انجام شده ی دولت وقت ایران در دهه ی ۷۰ میلادی برای اعاده ی حاکمیت بر جزایر سه گانه ی خلیج فارس را که بی شک بسیار مهمتر از ملی کردن صنعت نفت بوده است را نادیده می گیرند. مسلما چنین شیوه ی نگاهی به وقایع تاریخی به شدت فرقه ای و به غایت خالی از انصاف است، مصدق بزرگوارانه از "بت شدگی" بیزار بود پس تن او را در گور نلرزانیم.
۵- ایران ملک طلق هیچ کس نیست. ایران متعلق به تک تک ساکنان این سرزمین و از آن فرد فرد شهروندان ایرانی است. حاکمیت بر ایران حق ملت ایران است ملت ایران می بایست با مکانیسمی دموکراتیک و مبتنی بر حقوق بشر این حق همیشه نادیده گرفته شده ی خود را جامه ی عمل بپوشاند. هیچ فرد، گروه، صنف،یا صاحب هیچ مذهب و ایدئولوژی ای نمی تواند این حق بنیادین ملت ایران را غصب کند. حقی که در حال حاضر به وسیله ی حاکمیت فرقه ای-مذهبی-نظامی ِ فعلی غصب شده است. و غصب این حق خسارات شدید و گاه جبران ناپذیری به روند توسعه ی ایران و همچنین وحدت ملی ایرانیان زده است.
۶- در محدوده ی دولت-ملت ایران تنها یک ملت زندگی می کند که ملت ایران نام دارد نه ملت فارس یا کرد یا ترک یا بلوچ یا.... ملت ایران ملتی تاریخی است که البته مشتمل بر اقلیتها مختلف زبانی و مذهبی هم هست. این اقلیتهای زبانی و مذهبی می بایست بر اساس آموزه های مدرن حقوق بشر از حقوق کاملا مساوی و برابر با دیگر شهروندان بهره مند باشند و در چارچوب دولت-ملت ایران بتوانند از آزادیهای مختلف فرهنگی و دینی نیز بهره مند گردند. تامین این آزادی ها برای این اقلیتهای دینی، مذهبی و زبانی از جمله وظایف هر دولت دموکراتیکی است و دفاع از این حقوق بر همه ی نیروهای مترقی و دموکراسی خواه فرض است. من شخصا همانقدر که دفاع از حقوق این اقلیتها را مفید می شمارم به همان میزان هم اندیشه ی "چند ملیتی" بودن ایران را جعلی و خطرناک و آبستن خطرات جدی برای روند توسعه، دموکراسی و حقوق بشر در ایران می دانم. خط کشی نیروهای تحولخواه و از آن جمله دانشجویان لیبرال با کسانی که خواها ن تجزیه ی ایران هستند کاملا روشن و خدشه ناپذیر است. ما ضمن دفاع از حقوق ضایع شده ی اقلیتها در ایران و ضمن مبارزه با هر نوع تبعیض علیه اقلیتهای زبانی و دینی و مذهبی مرزبندی صریح و روشنی با تجزیه طلبان قومی داریم.
۷- و درپایان: نیروهای دموکراسی خواه و تحولخواه، خصوصا نیروهای سکولار و دموکرات مراقب پوست خربزه های افراد مشکوک یا رنجور باشند. این افراد همانطور که تیرداد عزیز هم گفته است هیچ نیت خیری در سر ندارند و به همین منظور از هیچ دروغ پردازی و دو به هم زنی رویگردان نخواهند بود این البته کارکرد طبیعی این افراد است به قول معروف نیش عقرب نه از ره کین است! منتهای مراتب این دموکراسی خواهان و نیروهای مترقی هستند که باید نسبت به تحرکات این افراد هشیار باشند و اجازه ندهند آنها با گل آلود کردن آب بین ما بتوانند ماهی حقیر منافع خویش را صید کنند. نیروهایی که خود را به سازو کارهای دموکراتیک پایبند می دانند باید به آیین گفتگو و انتقاد نیز ملتزم باشند، بسیار ی از اختلافات، ناشی از سوءتفاهمات و عدم آشنایی هاست، مسلما نشستها مشترک و بیان و نقد بی پروا و البته محترمانه ی دیدگاهها می تواند به نزدیکی و همراهی واقعی همه ی نیروهای دموکراتیک و نحولخواه بینجامد. فقط کافی است کمی نسبت به انتقادات و نظرات مخالف با تحمل و مدارای بیشتر برخورد کنیم و با سعه ی صدری افزون تر به استقبال گفتگو رویم.
به امید ایرانی یکپارچه،قدرتمند، آباد و آزاد برای همه: در سایه ی دموکراسی و حقوق بشر.
این ابرها خواهند بارید
1- من خسته شده ام از" تکرارگوییها"، این است که کمتر می نویسم، همه چیز به اندازه ی کافی روشن است و فکر می کنم نکته ی مبهمی وجود نداشته باشد که امثال من بخواهند به روشن شدنش کمک کنند، حالا دیگر همه از راننده ی تاکسی تا تحلیلگران زبر دست سیاسی در اینکه وضعیت موجود در کشور فاجعه بار است و می تواند فاجعه بار تر هم بشود اتفاق نظر دارند؛ اوضاع ِ به شدت نا به سامان اقتصادی و تورم فزاینده کمر خانواده های ایرانی را می شکند و هر روز بیشتر از دیروز جامعه را در گرداب فقر و فلاکت و عوارض و آسیبهای تلخ ناشی از آن فرو می برد، فشارهای سیاسی و اجتماعی بر مردم هر روز افزایش می یابد و نقض حقوق بشر به نحو گسترده،سیستماتیک و برنامه ریزی شده هر چه که می گذرد ابعاد گسترده تری می یابد، اعدام کودکان، نقض گسترده ی حقوق زنان، فشار بر فعالین سیاسی و مدنی، فشار بر تشکلهای صنفی و کارگری، اعمال شدید سانسور و سرکوب بی تعارف و صریح آزادی بیان و سایر آزادی های سیاسی و اجتماعی و در یک کلام نقض فاحش حقوق بنیادین بشر مهمترین و البته روشن ترین وِیژگیهای "وضع موجود" محسوب می شوند. چه چیز تازه ای در این مورد می توان نوشت و گفت وقتی هر روز و هر روز می بینیم و می خوانیم و می شنویم که فلان کس اعدام و بهمان کس محبوس شده است یا قیمت خون آدمیزاد رفته رفته از قیمت گوشت یک گوسفند هم کمتر می شود. حاکمیت کنونی مثال و مصداق بارز و عینی "بدترین حکومت جهان" است. من در این شکی ندارم و این گزاره را حاضرم با هزار دلیل و برهان ثابت کنم که حاکمان کنونی ایران حتی به اندازه ی رابرت موگابه هم لیاقت و کفایت ندارند. اینها رازهایی است که همه می دانند دیگر چه اصراری است بر بیان هزار باره اش!
2- ملت ایران یکی از سخت ترین و منحط ترین دوره های حیات خویش را سپری می کند، به غیر از بحرانهای حاد سیاسی و اقتصادی بحرانها حاد اجتماعی (که به نوبه ی خود محصول وضعیت نا به سامان مدیریت سیاسی و اقتصادی کشور هستند) هر روز ابعاد نگران کننده تری می یابند، این بحرانها در قالب نشانه هایی نظیر میل فزاینده به مهاجرت، شیوع افسردگی، افزایش میزان خودکشی و دیگر کشی، تعمیق خشونت در بافت جامعه، سقوط سرمایه ی اجتماعی، کاهش همبستگی ملی و تضعیف بی سابقه ی احساس وفاداری به دولت-ملت خود را بروز می دهند. همه ی نمودارها از "خط قرمز" عبور کرده اند و وضعیت "خطر شدید" را نمایش می دهند، بدون شک در چنین شرایطی نقش نخبگان سیاسی و اجتماعی برای عبور دادن کشور از این گردنه ی خطرناک سقوط به شدت برجسته و واجد اهمیت اساسی است، با این حال نخبگان سیاسی و اجتماعی نیز خود در سردرگمی به سر می برند، هیچ طرح مشخصی وجود ندارد و "هر کس خر خویش را می راند".
3- ما محتاج "الگویی برای گذار" هستیم، آنچه که وجود ندارد الگو و استرتژی مشخصی برای گذار به دموکراسی است. تمام بحثهایی که حول اشخاص برای انتخابات ریاست جمهوری و تحریم یا مشارکت در این انتخابات صورت می گیرد به خاطر این عدم وجود الگوی مشخص برای گذار به دموکراسی و فقدان بر نامه و پلاتفرمی که بتواند مورد اجماع نخبگان دمکراسی خواه باشد به بحثهایی مبتذل و میان تهی تبدیل شده است که گاه به نحو زننده ای حالتی بچه گانه به خود می گیرد و تا سطح "رو کم کنی"های شخصی و گروهی نزول می کند! آیا وقت آن نرسیده است که به طور جدی تر و فارغ از کلی گوییها راجع به الگویی جهت گذار به دموکراسی صحبت کنیم؟ آیا وقت آن نرسیده که از تکرار مشکلات موجود فارغ شویم و لحظه ای به راه حل آنها بیاندیشیم؟ آیا وقت آن نرسیده که احساس "عقل کل" بودن را کنار بگذاریم و به این واقعیت پی ببریم که هیچ فرد یا گروهی نمی تواند به تنهای مشکلات موجود را حل کند و ما محتاج نوعی وفاق و همکاری اجتماعی و سیاسی هستیم؟ آیا وقت کنار گذاشتن خط کشی های بی مبنا و اختلافات بچه گانه فرا نرسیده است؟
4- زمانه آبستن حادثه ای است، ابرهای حادثه بر زمین و آسمان جامعه سایه افکنده اند، این ابرها سرانجام خواهند بارید این حالا اما به نخبگان سیاسی و اجتماعی کشور بستگی دارد که حاصل بارش سیلی خانمان برانداز و ویرانگر باشد یا بهاری دلکش برای توسعه،دموکراسی و همزیستی مسالمت آمیز در درون و با بیرون. اگر امروز به فکر چاره نباشیم و دست از خودخواهی و عدم مدارا و عدم همکاری و عدم گفتگو نکشیم به شدت شرمسار آیندگان خواهیم بود.
پی نوشتها:
1- به قافله ی تحلیل نتایج انتخابات امریکا دیر رسیدم، به هر حال این انتخابات همانطور که علی ملیحی و نجات بهرامی هم در ادوارنیوز نوشتند پیروزی لیبرال دموکراسی بود، نمی توانم شادی ام را از تحقق رویای مارتین لوترکینگ در "سرزمین فرصتها" بروز ندهم. آمریکا به عقیده ی من شگفت انگیز ترین پدیده ی تمدن مدرن است جهان بدون امریکا مسلما چیزی کم می داشت. حالا لنکستون هیوز هم می تواند خیالش راحت باشد که این وطن دوباره وطن شده است. اگر چه شخصا-خصوصا در مقطعی- رغبتم به پیروزی جان مک کین بیشتر بود(بنا به دلایلی که با سیاست خارجی آمریکا مرتبط می شد) ولی هر گز اوباما را یک پوپولیست نادان نمی دانسته و نمی دانم،او یک لیبرال استخواندار و سیاستمداری مصمم است،من هم مثل خیلی های دیگر با دیدن تصاویر شادی ملت امریکا و با دیدن چشمهای گریان جسی جکسون نتوانستم جلوی اشکهای خودم را بگیرم، پدیده ی اوباما محتاج تحلیل عمیق، توجه شایان و مطالعه ی بسیار است، همانطور که چند روز پیش از انتخابات نوشتم اوباما فشار را بر جمهوری اسلامی افزایش خواهد داد، به هرحال شواهد حاکی از آن است که باراک اوباما رییس جمهور خوبی برای آمریکا خواهد بود و به بهبود چهره ی آمریکا در جهان کمک زیادی خواهد کرد.
2- با مطالعه ی این مطلب دوست خوبم سحررضا زاده متوجه شدم که سپهر مساکنی مهربان و دوست داشتنی سوگوار از دست دادن عزیزی است، کاش می توانستم تسلایی باشم بر غم گرانش اما افسوس...
۳- خیلی دوست داشتم در این بحث بهمن هاتفی شرکت کنم و حاشیه ای هم بر این مقاله ی عمیق و جالبش بنویسم ولی هنوز فرصت و فراغت لازم دست نداده است ضمن اینکه هنوز هم با مشکل تایپ مطالب مواجهم! با این حال جسارتا مطالعه ی این دو نوشته ی بهمن عزیز را به دوستان توصیه می کنم.
۴- ای یار دور دست که دل می بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز
هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان
در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز
سودای دلنشین نخستین و آخرین
عمرم گذشته است و توام در سری هنوز
ای چلچراغ کهنه که زآنسوی آبها
از هر چراغ تازه، فروزان تری هنوز...
وقتی شیخ صادق خلخالی رییس دانشگاه می شود!
۱-دوست عزیزم بهزاد مهرانی سوگوار از دست دادن پدر است، بارها گفته ام که اینجور وقتها کلمات چیزی از رنج "مرگ عزیزان" نمی کاهند، سهل است؛ گاهی نمک هم بر زخم می پاشند، بهزاد مهرانی را آنها که می شناسند، می دانند که چه نیکوخصال و مهربان است، کمتر کسی را دیده ام که اینگونه صادقانه دغدغه ی حقوق انسانها را داشته باشد و اینگونه مومنانه در راهش بکوشد و بخواند و بنویسد، آرزوی صبر و علو درجات و این حرفها بیشتر شبیه شوخی است از بهزاد عزیز تنها می خواهم که مرا در این غم گران کنار خودش بداند.( دلم آتش گرفت وقتی که این مطلب بهزاد مهرانی در سوگ پدرش را خواندم)
2- چهارشنبه ی هفته ای که گذشت، هشتم آبان ماه بود و هشت آبان برای دانشجویان علامه و جنبش دانشجویی روزی تاریخی و به یاد ماندنی است، روزی که دروازه های آهنی دانشکده ی علوم اجتماعی در برابر اراده ی دانشجویان به طرفة العینی آب شدند و عمله ی استبداد حیران. اول می خواستم مطلب جداگانه ای در این مورد بنویسم گفتم شاید داغ دل" شیخ صدرالدین و قزلباشانش" تازه شود و یکی دو ترم تعلیق دیگر به دوستان ما بزنند، من که دیگر اخراج شده ام و خیالم از این بابت راحت است که شیخ صدرالدین عجالتا زورش به من یکی نمی رسد.
هر چند شیخ صدرالدین از همان محفلی می آید که سعید امامی آمده اما آنقدرها هم که خودش فکر می کند آدم ترسناکی نیست: شیخ صادق خلخالی را تصور کنید که در سال 87 به جای اینکه رییس دادگاههای شرع انقلاب اسلامی باشد،شده باشد رییس دانشگاه علامه و طبیعتا چون نمی تواند مخالفانش را اعدام کند تعلیق می زند و اخراج می کند و ممنوع الورود. با این حال شیخ صدرالدین بر و بیای شیخ صادق را هم ندارد اما اگر آب باشد شناگر خوبی است ! یعنی اگر واقعا برای وزارت کشور مطرح بوده و با این همه خوش رقصی و خوش خدمتی که شیخ صدرالدین کرد اینجور که بعضی ها می گویند احمدی نژاد زیر بار نرفته باید گفت که واقعا در در حقش نمک به حرامی کرده، شیخ صدر الدین شریعتی خوب وزیر کشوری می شد برای احمدی نژاد به همان نادانی و بلاهتی که او می خواست تازه این افتضاح "دکتر" کردان هم به پا نمی شد. البته بعید نیست که "حجة الاسلامی" شیخ صدرالدین هم جعلی باشد!
ولی خب با همه ی این احوال تصور صادق خلخالی در کسوت رییس دانشگاه خالی از لطف هم نیست چرا که آدم را غیر از تاسف به خنده هم وا می دارد، تازه خود صادق خلخالی هم نه، کاریکاتور شیخ صادق در هیئت شیخ صدرالدین، به هر حال دوستانی که مایلند این صحنه ی مضحک تاریخی را مشاهده کنند، می توانند به اتاق ریاست دانشگاه علامه در پردیس دهکده ی المپیک بروند و کاریکاتور شیخ صادق که با همان ادا و اطوار و با همان بی مایگی و تکبر احمقانه ی اینجور آدمها بر صندلی ریاست دانشگاه علامه نشسته است را-البته اگر اجازه ی ورود به بارگاه شیخ صدرالدین را بیابند- از نزدیک ببینند! این یک تراژدی-کمدی واقعی است!
3- تجمع 8 آبان برای دانشجویان دانشگاه آزاد هم روز مهمی بود، این شاید اولین تجمع سراسری دانشجویان دانشگاههای تهران بود که دانشجویان دانشگاه آزاد هم در آن حضوری فعال و موثر داشتند و حتی یادم هست که نماینده شان هم آنجا سخنرانی کرد، برای فعالین دانشجویی دانشگاه آزاد هزینه ی آزادیخواهی خیلی بیشتر است ضمن اینکه فایده و شهرتش هم کمتر است! کلا آنها کم ادعا تر، در بسیار مواقع پر کار تر و تقریبا در همه ی موارد مظلوم تر هستند!
4-پست اخیر وبلاگ دوست عزیزم عسل اخوان در مورد تجمع 8 آبان بیش از همه مرا یاد این روز و البته نطق آتشین عسل در تجمع 8 آبان انداخت، پست قبلی وبلاگش هم برای ما یاد آور مهاجرت تحصیلی عسل به جایی آن سوی مرزها بود، من و عسل اگر چه همفکر نیستیم ولی به رغم این عدم تجانس فکری نمی توانم از خصال انسانی او و صداقت و شجاعتش ستایش نکنم.عسل اخوان نه تنها به عنوان یک فعال جنبش دانشجویی و نه تنها به عنوان یک فعال جنبش زنان بلکه به عنوان انسانی اخلاق مدار و پایبند به اصول و پرنسیبهای مشخص، فردی قابل ستایش و احترام است. امیدوارم سالهای غربت و زندگی و تحصیل در یک کشور توسعه یافته و آزاد برای عسل اخوان پربار و پر ثمر باشد تا در هنگامه ی بازگشت با اندوخته ی علمی اش بتواند دردی از هزار درد هموطنانش را دوا کند، که ما امروز بیش از هرچیز محتاج انسانهای شجاع و داناییم قبلا به حد کافی از نادانان شجاع و دانایان ترسو بد دیده ایم و ضربه خورده ایم که به تجربت این را آموخته باشیم که شجاعت بی بصیرت ره به جایی نمی برد، هم از این روست که مهاجرت تحصیلی دوستانی مثل عسل و سعید با همه ی فشاری که به خودشان و اطرافیانشان بابت دلتنگی و دوری می آورد با عث خوشحالی است و نوید دهنده ی پرورش انسانهای شجاع و دانا برای فرداهای این به قول شاهین نجفی "سرزمین سوخته".
5- سه شنبه ی این هفته رییس جمهورآمریکا برگزیده می شود.اینجا خیلی بحث می شود که مک کین یا اوباما؟ من که خیلی متوجه دلیل این همه بحث نشدم، مک کین و اوباما در مورد ایران و جمهوری اسلامی اختلاف عقیده ی بنیادینی ندارند، دایره ی انتخاب برای همه ی انها محدود است بنابراین بعید می دانم که مثلا انتخاب اوباما چیزی از فشار بین المللی و فشارهای آمریکا بر جمهوری اسلامی کم کند، بر عکس دلایلی هست که نشان می دهد با انتخاب اوباما نهایتا اگر تغییر رفتار بنیادینی از سوی هسته ی اصلی قدرت در ایران صورت نگیرد شرایط برای جمهوری اسلامی سخت تر خواهد شد پس لا اقل از این زاویه فکر نمی کنم سوال مک کین یا اوباما؟ برای ما سرنوشت ساز باشد این سوال البته زوایا و جنبه های دیگری دارد که می تواند بسیار جالب توجه باشد اما عجالتا مک کین یا اوباما هیچ کدام به سود جمهوری اسلامی نخواهند بود.
پی نوشت:
دست نوشته های یک دگر اندیش را با ترجمه ی دو شعر از فدریکو گارسیا لورکا به روز کرده ام.
برای سعید قاسمی نژاد
دوست،برادر، پشتیبان و یارو یاور روزهای خوب و بد زندگیم؛ سعید قاسمی نژاد برای ادامه ی تحصیل و اخذ مدرک دکترایش به فرانسه رفت، به پاریس به شهر غوغاهای بزرگ و تکرار نا پذیر ِ سده های 18 ،19 و 20، به کشور ولتر و منتسکیو، به سرزمین انقلاب کبیر، به زادگاه روشنگری؛ میهن دیدرو و دالامبر، به کشور روزهای پر شر و شورِِ از کمون پاریس گرفته تا جنبش دانشجویی می 68، به سرزمین گلیست ها به خاکی که هم سارتر انقلابی و هم آرون آرام و موقر را در دل خویش پرورش داده است و چرا از شارل بودلر، امیل زولا و آلبرکاموی بزرگ نگویم؟ آری فرانسه کشوری بزرگ است، با تاریخی با شکوه، مهد اندیشه های سترگ و تجربه های شگفت، شاید باید خوشحال باشم که سعید با آن نگاه تیز بین و با آن شوق یادگیری و مطالعه به چنین کشوری می رود، با این حال غم دوریش بر من گران است وفقدانش در کنارم رنج آور، سعید قاسمی نژاد اینجا در وطن خویش غریب بود، کمتر او را شناختند و بی آنکه بشناسندش فحش نثارش کردند این البته حکایت دشمنان بود، دوستان نیز قدر او و توانایی هایش را نشناختند، به خاطر ملاحظه ی این و آن او را و توانایی های سترگش را که طیفی از سازماندهی تشکیلاتی تا تئوری پردازی های استراتژیک را در بر می گرفت نادیده گرفتند، سعید قاسمی نژاد بیشتر از هر چیز چوب صراحت در بیان اعتقاداتش را می خورد آن هم در سرزمینی که بی مایگی اسباب پیشرفت است و در دل چیزی داشتن و بر زبان چیز دیگر جاری ساختن رسم مالوف. با این حال سعید قاسمی نژاد تمام شدنی نیست، او پس از اتمام تحصیلاتش به ایران باز می گردد و باز هم همان نقش بی بدیل را برای ما بازی می کند، سنتی که او از بنیانگذاران اصلیش بود یعنی سنت لیبرالیسم در جنبش دانشجویی اکنون قدرتمند تر از همیشه در دانشگاه حضور دارد و کمتر محفلی به لحاظ تئوریک و پارادیگماتیک یارای هماوردی با آن را دارد، سنت لیبرالیسم دانشجویی رشد خواهد کرد، بیش از پیش پا خواهد گرفت، به جلو خواهد رفت و نام سعید قاسمی نژاد و زحمات او را هرگز ازیاد نخواهد برد، سعید مظلوم بود و بی ادعا، چه بسا مغرورش لقب دادند ولی دوستان نزدیکش با تمام وجود بر تواضع و فروتنی –گاه بیش از حدش- شهادت می دهند،او مظلوم بود در میان دوست و دشمن، بی ادعا بود، مگر از میان فعالین دانشجویی که هیچ از میان این "خیلی بزرگترهای مدعی" کدامشان به سه زبان تسلط دارند و بافصاحت متون عربی، فرانسه و انگلیسی را می توانند به فارسی بر گردانند؟ سعید اما این کار را به راحتی می کرد و ما چقدر از ترجمه های او می آموختیم، ترجمه هایی که تازه باعث دردسرش هم می شد!
سعید کم هم هزینه نداد، به زندان رفت و حکم حبس تعلیقی اش نیز صادر و تایید شد اما حکم دادگاه را "رانتی " نکرد برای طرح خودش که او با آن همه توانایی چه نیازی داشت به این معلق بازی ها؟ اعتبار سعید از دانش و تواناییش بر می خواست نه از آویزان و این و آن شدن و دل به مریدی این و آن سپردن و مصاحبه های مفت و مجانی با voa که بعضی ها بدون این مصاحبه ها "هیچی" نیستند... بگذریم سخن بسیار است از خاطرات روزهای سختی که در کنار سعید و شانه به شانه ی هم و دیگر دوستان گذراندیم، از روزهای دادگاه انقلاب از روزهای احضار و تهدید تللفنی از روزهای بازجویی در خانه و از آن تصمیم بزرگ برای تجمع 16 مهر سال گذشته علیه احمدی نژاد از روزهای عربده کشی و خط و نشان گذاری برادر حسین از روزهای ...
سعید قاسمی نژاد عزیز ما قدر شناس تو بوده، هستیم وخواهیم بود ، در انتظار تو و بازگشت تو خواهیم نشست، در انتظار "سعیدی دیگر" که با دانشی افزون و افق دیدی فراختر به میان ما خواهد آمد و باز در مرکز حلقه ی ما قرار خواهد گرفت.
پی نوشت:
* "نظم پریشان" این جملات را به پریشانی این روزهایم از غم مهاجرت یاران ببخشایید، مدتها بود که گریستن را جز در روزهای تنهاییم در "خاوران" فراموش کرده بودم یا جز بر مزار آنای عزیزم، اما این روزها غم دوری عزیزانم سخت قلبم را می فشرد، غم رفتن شان، غم فراق شان هر چند که می دانم این فراقها ابدی نیستند و به روز "وصل دوستداران" دلخوشم و به این دلخوشی زنده ام.
** این پست را که می نوشتم به فکر همه تان بودم و احساس کردم چقدر دلم برای تک تک تان تنگ شده: احسان رمضانیان،امیر حسین اعتمادی، احمد عشقیار،مهرداد بزرگ،یوحنا نجدی، نیلوفر گلکار، علیرضا موسوی، سورنا هاشمی، احسان دولتشاه، البرز زاهدی، لیونا عیسی قلیان،یاسر بهرامی، یاسر مختاری، نجات بهرامی، بهزاد مهرانی و... همه و همه تان: لیبرالهای سرفراز
مطالعه ی نوشته های ملیحه محمدی فرصتی است که نباید از دست داد، او کم می نویسد و هر وقت هم که می نویسد اصل حرفش را صادقانه و سر راست می زند، و می دانیم که آنچه در دل و فکر خانم محمدی می گذرد ، به زبان آوردنش در آن فضای خاص سیاسی که ایرانیان مقیم غربت با آن مواجهند دل شیر می خواهد و محمدی ظاهرا این دل شیر را دارد، و از جمله در یادداشت اخیرش در روزنامه ی اینترنتی روزآنلاین با کاربرد کمترین کلمات حرف دلش را رک و پوست کنده می زند(1)، به هر حال صراحت و شجاعت ملیحه محمدی قابل ستایش است درست مثل ابراهیم نبوی عزیز و دوست داشتنی که بی هیچ تعارفی از قلب پاریس قربان صدقه ی خاتمی می رود، حال آنکه حتی اینجا در داخل ایران و در میان فعالین عاصی دانشجویی-لا اقل بخش عمده ای از آنها- هم دفاع از نامزدی خاتمی برای انتحابات ریاست جمهوری کار چندان آسانی نیست...
جهت مطالعه ی متن کامل مقاله ادامه ی مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب

