تبليغاتX
مومنی،زید آبادی،حجاریان و...را آزاد کنید

دست نوشته های یک لیبرال دموکرات؛به جنبش ملی علیه کودتا بپیوندیم

ملاحظات و انتقاداتی در حاشیه ی مطلب اخیر دکتر زید آبادی در مورد رابطه ی لیبرالیسم و سوسیالیسم

  کدام لیبرالیسم؟ کدام سوسیالیسم؟

مقدمه:

مقاله ی دوست و استاد عزیزم دکتر احمد زید آبادی تحت عنوان "لیبرالیسم و سوسیالیسم،دو دوست اما بیگانه" در شماره ی اخیر هفته نامه ی شهروند امروز، حاوی نکات جالبی بود که نقد آنها بهانه ای شد برای نوشتن این یادداشت و تاکید بر برخی ملاحظات تئوریک.

البته معمول آن است که در چنین مواقعی نقد یک نوشته را برای همانجایی بفرستی که نوشته در آنجا منتشر شده، نوشته ی دکتر زید آبادی  در مجله ی شهروند امروز و سایت  ادوار نیوز  انتشار یافته است اما زحمت فرستادن نقد به شهروند امروز را بر خودم هموار نمی کنم چرا که این مجله جایی است برای "از ما بهتران"

و خلاصه آنجا که انبوه "عقابان قدر قدرت" به بال زدن  و "لشکری از ژنرالها" به رژه رفتن مشغولند ، جایی برای گنجشککان کوچک و ضعیف و سرباز صفرهای بی قدر و مقداری چون من نخواهد بود، غیر از این مشی رسانه ای و سیاسی شهروند امروز نیز به گونه ایست که شاید برخی چون من با همه ی کوچکی، ترجیح دهند دامن از سفره ای که گردانندگان شهروند امروز پهن کرده اند بر چینند؛ شهروند امروز البته سخنگوی بخشی از لیبرالیسم ایرانی است اما نه می تواند و نه می خواهد که سخن گوی همه ی آن باشد، ضمن آنکه گردانندگان اصلی شهروند امروز خودشان نمایندگان "لیبرالیسم خط امامی"(؟؟!!) هستند که چیزی است شبیه همان "پیتزای قورمه سبزی" که در ترانه ی معروف گروه کیوسک به آن اشاره شده است ! این البته به معنای نادیده گرفتن تلاشهای برخی از صادق ترین و شریف ترین دوستان و استادانم که در این هفته نامه کار می کنند و یا قلم می زنند نیست استادانی چون؛ عباس عبدی، احمد زید آبادی، موسی غنی نژاد، خشایار دیهیمی و خیلی های دیگر و دوستانی چون علی ملیحی عزیز که مصاحبه های او برای شهروند امروز جزء معدود قسمتهای این مجله است که وقتم را صرف خواندنش می کنم و هیچگاه هم از خواندن آنها  پشیمان نمی شوم.

این یادداشت را اما به ادوار نیوز هم ندادم چرا که دکتر زید آبادی دبیر کل ماست و شاید انتشار نقدی به ایشان در سایت سازمان چندان صورت خوشی نداشته باشد هر چند می دانم ظرفیت ایشان بالاتر از این حرفهاست اما همیشه بیرون از سازمان یا اینجا و آنجا کسانی مترصد نشسته اند تا  "ماهی های حقیر نفسانیات خویش را از دل آبهای گل آلود صید کنند"، ضمن اینکه این بحث بین من و دکتر زید آبادی خط و ربطی هم به مسائل سازمان پیدا نمی کند، مواضع فکری و سیاسی سازمان در استراتژی دوسالانه ی آن مدون شده و همه ی اعضا به استراتژی که میثاق مشترک ادواری هاست وفادارند، سازمان ادوار هویت ایدئولوژیک متصلبی ندارد و دوستان عزیز و محترمی با گرایشهای مختلف اما معتقد به دموکراسی در آن حضور دارند، ضمن اینکه سند استراتژی دوسالانه هم بیانگر پذیرش مهمترین انگاره های لیبرالی(حقوق بشر،دموکراسی و اقتصاد آزاد) از سوی مجموعه ی دوستان سازمان است. به هر حال هم به احترام دبیرکل و به خاطر جلوگیری از سوء استفاده ی فرصت طلبان و هم به دلیل اینکه بحث تئوریک جاری ربطی به سازمان ندارد ترجیح دادم مطلب را در وبلاگ شخصی خودم بنویسم که طبیعتا همانطور که در صدر آن هم نوشته ام مطالب آن تنها بیانگر دیدگاهها و مواضع شخص نویسنده ی وبلاگ است و به مواضع گروهی و سازمانی نویسنده ربطی ندارد. اینجا البته خوبیش این است که می شود خودمانی تر هم نوشت!

 الف)کدام سوسیالیسم؟ کدام لیبرالیسم؟

 بحث دکتر زید آبادی یک نتیجه گیری مهم دارد که اتفاقا من با آن کاملا موافقم. زید آبادی می نویسد:

 "واقعیت این است كه امروزه دیگر به سختی می‌توان تفاوتی بنیادی بین سیاست‌های احزاب لیبرال و سوسیال دموكرات در كشورهای غربی یافت و در واقع همین كم شدن فاصله‌هاست كه امكان تشكیل دولت‌های ائتلافی را در غرب پدید آورده است. لیبرال‌هایی كه خواهان حذف خدمات عمومی و قطع حمایت از اقشار پایین جامعه باشند، دیگر وجود ندارند و سوسیالیست‌هایی هم كه مخالف رونق بخش‌خصوصی و استفاده از مكانیزم بازار برای رشد اقتصادی باشند، یافت نمی‌شوند. از این رو، به نظر می‌رسد كه نظام جهانی به سمتی در حركت است كه شكاف تاریخی بین لیبرالیسم و سوسیالیسم در حال به هم آمدن است و این دو اندیشه تنها به كار تعادل بخشیدن به جامعه و نه تغییر جهت اساسی آن به كار می‌آیند"

 آنچه در سطور بالا آمد بیانگر واقعیتی انکار ناپذیر و البته به نظر من مبارک است. فاصله ی بین احزاب معروف به سوسیال دموکرات و احزاب لیبرال و حتی محافظه کار در بیشتر کشورهای غربی بسیار کم شده است و موارد اختلاف آنها ندرتا به مسائل بنیادین مرتبط می شود، سوسیال دموکراتها عمدتا چارچوب بازار آزاد و مالکیت خصوصی را پذیرفته اند و حتی جانانه از آن دفاع می کنند و در عوض از خدمات و تامین اجتماعی گسترده تر به نفع طبقات فرودست و در جهت کاهش شکاف طبقاتی- و نه رویای جامعه ی بی طبقه- حمایت می نمایند.سوسیال دموکراتها سنت دموکراسی پارلمانی را محترم می شمارند و ضمن احترام به اصول و ارزشهای مرتبط با حقوق بشر اهداف خود جهت گسترش رفاه اجتماعی را پی گیری می کنند، از سوی دیگر احزاب لیبرال دموکرات نیز امروزه عملا  میزانی از وجود خدمات و تامین اجتماعی را پذیرفته اند و دیگر شما کمتری از سیاستمداران لیبرال دموکرات یا حتی محافظه کار و نئو محافظه کاری را پیدا می کنید که معتقد به نابودی کامل سیستم خدمات اجتماعی باشند. این حاصل همان تعادلی است که بشر پس از تجربه های سنگین و پر هزینه به آن رسیده است تعادلی که بر چند گزاره ی بنیادین بنا شده است:

۱-   اقتصاد آزاد مبتنی بر بازار بهترین راه برای اداره ی اقتصادی جوامع است که ضمن تولید ثروت و امکان ایجاد توسعه و پیشرفت مادی پایایی دموکراسی را نیز تضمین می کند و هر گونه فرصت پدر سالاری و اقتدار گرایی را از دولت می گیرد، اقتصاد آزاد همچنین  فساد، رانت خواری و سوء استفاده از قدرت سیاسی جهت ثروت اندوزی را به حداقل رسانده و در عوض فرصت رشد اقتصادی و تقویت حضور در اقتصاد جهانی را برای جوامع به حداکثر خود می رساند.

 ۲-   نمی توان طبقات فقیر و فرودست را در گرداب فقر تنها رها کرد، باید سیستمهای حمایتی از این طبقات در جامعه وجود داشته باشد سیستمهایی که در قالب تامین اجتماعی و ارائه ی خدمات اجتماعی در کشورهای لیبرال دموکرات نهادینه شده اند. البته خدمات اجتماعی در اروپا گسترده تر از آمریکاست اما این بدان معنا نیست که ایالات متحده فاقد هر گونه سیستم تامین و خدمات اجتماعی است. در ضمن حقوق خاص طبقه ی کارگر نیز می بایست مطابق با استانداردهای بین المللی حقوق کار مندرج در مقاوله نا مه های ILOبه رسمیت شناخته شود، حقوقی نظیر حق سندیکا،حق اعتصاب و... که بتواند حافظ منافع کارگران در برابر زیاده خواهی های احتمالی کارفرمایان و سرمایه داران باشد.(بسیاری از این حقوق در میثاق حقوق اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی که یکی از مهمترین اسناد نسل اول حقوق بشر است نیز به رسمیت شناخته شده)

 ۳-   دموکراسی در شکل ریاستی (مثل آمریکا) یا پارلمانی(مثل اکثر کشورهای اروپایی و ژاپن و استرالیا) بهترین راه و روش برای اداره ی سیاسی جامعه است.

 ۴-   حقوق بشر مضمون و محتوای اصلی زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی است و نظم مطلوب اجتماعی نظمی است که تمامی وجوه حقوق بشر را در معنای عمیق و گسترده ی کلمه فارغ از هر گونه تقلیل گرایی به کامل ترین شکل ممکن متحقق کند و محترم بشمارد.

 حالا فرق سوسیال دموکراتهای غربی و لیبرالهای غربی تنها منحصر به این است که سوسیال دموکراتها کمی تاکیدشان بر گزاره ی دوم(حقوق کار و تامین اجتماعی) بیشتر است و لیبرال دموکراتها بر گزاره ی اول(گسترش اقتصاد آزاد و تقویت بازار)، اما هم سوسیال دموکراتها محتوای کلی گزاره ی اول را پذیرفته اند و هم اکثر لیبرال دموکراتها مضمون کلی گزاره ی دوم را.

خب اگر مراد ما از جدال سوسیالیسم و لیبرالیسم جدال این نوع از سوسیالیسم(سوسیال دموکراسی غربی) و لیبرالیسم(لیبرال دموکراسی عامگرای نیمه ی دوم قرن بیستم بدین سو) باشد حرف دکتر زید آبادی حرف حقی است و می توان از دوستی لیبرالیسم و سوسیالیسم حرف زد، چرا که سوسیال دموکراتها ی غربی ارزشهای بنیادین لیبرالیسم مثل حقوق بشر، اصالت فرد، اقتصاد آزاد و دموکراسی را پذیرفته اند و حتی در برخی موارد در دفاع از آنها از احزاب لیبرال هم مستحکم تر گام بر می دارند(مثلا در بعضی برهه ها حساسیت سوسیال دموکراتهای غربی نسبت به حقوق بشر بیشتر از دیگران بوده است).

اما سوال این است که آیا جدال سوسیالیسم و لیبرالیسم در تاریخ ایران هم از این جنس بوده است؟ البته من معتقدم که لیبرالیسم ایرانی به دلایلی که باید جداگانه به آنها پرداخت طی یک قرن اخیر همواره جریانی حاشیه ای بوده و تنها پس از فروپاشی دیوار برلین و فرو خفتن گرد و غبار معرکه ی ایدئولوژی ها ی چپگرایانه بوده که توانسته اندک مجالی برای تنفس و تحرک و اثر بخشی بیابد. در طول تاریخ ایران هیچ جریان اصیل لیبرال دموکراتی که بتواند تداوم داشته باشد و به یک دیسکورس مسلط تبدیل شود یا بتواند قدرت سیاسی را در اختیار بگیرد وجود نداشته است. اما سوال من از دکتر زید آبادی این است که آیا سوسیالیسم ایرانی هم به همان نجابت سوسیال دموکراسی غربی و از همان جنس بوده است؟ البته رگه های از سوسیال دموکراسی به سبک اروپای غربی و شمالی همواره و حتی در گرماگرم نهضت مشروطه در ایران وجود داشته و اتفاقا مواضع قابل ستایشی نیز از خود بروز داده است اما آیا جریان قالب چپ ایرانی از دیروز تا امروز چنین بوده؟ آیا سوسیالیستهای و چپگرایان ایرانی امروز دموکراسی، حقوق بشر و اقتصاد آزاد را مانند سوسیال دموکراتهای اروپای غربی در کلیت آن پذیرفته اند؟ کمی در نوشته های امثال ناصر زرافشان و فریبرز رییس دانا و مراد فرهاد پور و لطف الله میثمی و... دقیق شوید تا پاسخ را بیابید. چرا راه دور می روید یک سری به کتابفروشی نشر چشمه یا شهر کتاب نیاوران یا هر کتابفروشی معتبر دیگری بزنید جلوی قفسه ی اندیشه ی سیاسی یا علوم سیاسی آن کتابفروشی بایستید و عناوین ترجمه ها را نگاه کنید و بعد نسبت سنجی کنید تا ذائقه ی سوسیالیستهای ایرانی دستتان بیاید که هنوز مفتون مارکسیسم هستند نه سوسیال دموکراسی غربی. چند کتاب با محوریت سوسیال دموکراسی غربی ترجمه و تالیف شده؟ آثار امثال آنتونی گیدنز یا بودو هومباخ چقدر در میان چپگرایان ایرانی با اقبال و استقبال مواجه شدند؟ آیا هنوز ادبیات روشنفکری ما با انبوهی از دشنام به سرمایه و سرمایه داران مواجه نیست؟ آیا فرهنگ فقیر ستایی و ثروتمند ستیزی در میان روشنفکران ما دیگر وجود ندارد؟ آیا جز این است که هنوز که هنوز است سوسیالیستهای مسلمان سودگرایی را کفر ابلیس و سوسیالیستهای غیر مسلمان آن را غیر انسانی ترین کارها و مترادف با استثمار و به بردگی کشیدن انسانها می دانند؟ تمدن مدرن آیا حاصل همین سودگرایی و رقابت بشر بر سر "سود" در چارچوب مکانیسمهای بازار آزاد نیست؟

 سوسیال دموکرات را چپهای ایرانی اکثرا به عنوان فحش بین خودشان رد و بدل می کنند مثلا می گویند فلانی "سوسیال دموکرات" است مثل این است که فلانی استغفرالله[...]

چپگرایان مسلمان و غیر مسلمان ایرانی خیلی که پیشرفت کرده باشند از دموکراسی دفاع می کنند و به بازار آزاد فحش می دهند بدون آنکه بفهمند آن بی این شکل نمی گیرد و تحکیم نمی شود، البته تازه این حکایت مترقی تر هایشان است که باید از آنها ستایش کرد و قدر دانشان بود! سوسیالیسم ایرانی نه دوست لیبرالیسم است و نه آبستن دموکراسی؛ پس یکسره با سوسیال دموکراسی غربی که همنشین لیبرالیسم و به عبارت بهتر بال دیگر پرنده ی آزادی است متفاوت است، از این رو در ایران هنوز زود است برای دم زدن از دوستی لیبرالیسم و سوسیالیسم . همه ی داد و فغان لیبرالهای ایرانی این است که چرا یک جریان مترقی چپگرا مبتنی بر آموزه های سوسیال دموکراسی غربی در ایران شکل نمی گیرد و سوسیالیسم ایرانی هنوز که هنوز است متاثر از رسوبات کمونیسم روسی با رنگ و لعاب تازه و نقابهای گونه گون است. و الا چه اتفاقی مبارک تر از اینکه جریان مسلط بر سوسیالیسم ایرانی، سوسیال دموکراسی غربی را راهنمای عمل خویش قرار دهد. با این وصف برای من عجیب است که دکتر زید آبادی در بخشی از نوشته ی خود آورده است:

 "به هر حال، از نگاه نگارنده، لیبرالیسم و سوسیالیسم چندان با هم بیگانه نیستند كه نزاع و دعوا بر سر آنها موجه باشد و اگر ما صد سال بر سر آنها مجادله كرده و خون همدیگر را ریخته‌ایم، احتمالا انگیزه‌مان چیز دیگری بوده كه در سایه این دو واژه تعریف نشده، خود را پنهان كرده است"

 کجای تاریخ ایران تاریخ جدال بین سوسیالیسم و لیبرالیسم بوده که قرار باشد لیبرالها متقابلا خون سوسیالیستها را بریزند؟؟!! تاریخ ایران محل جدال "سوسیالیسم ها"[انواع سوسیالیسم] بوده است. در صد سال اخیر این پیروان انواع سوسیالیسم و مارکسیسم بوده اند که با هم به جدال برخاسته اند جدالی که لیبرالها یا در آن غایب بوده اند یا اینکه تک صداهای گنجشک وارشان در جنگل هوچی گری مارکسیستها و سوسیالیستها اصلا به گوش نرسید ه است. تاریخ صد ساله ی اخیر بیش از هر چیز با جنبش چپ و جدال هژمونی درون این جنبش شناخته می شود، طیفهای مختلف جنبش چپ برای این هژمونی طلبی حتی از ریختن خون یکدیگر و یا فروختن یکدیگر به دستگاههای امنیتی ابایی نداشته اند(همکاری حزب توده با جمهوری اسلامی علیه سایر گروههای مارکسیستی را به خاطر آورید) اصلا لیبرالها را چه کار است به جدالی که یک طرفش خونریزی است که جناب دکتر حکم به خونریزی متقابل لیبرالها و سوسیالیستها می دهد کدام جریان لیبرالی در ایران به خاطر آموزه هایش خون دیگری را ریخته است؟

 این سوسیالیستهای ایرانی بوده اند که یک روز از زیر قبای ابوذر غفاری خارج می شدند و روز دیگر به حمایت از مائو یقه چاک می کردند. روزی زیر علم استالین سینه می زدند و دیگر روز آلبانی را قبله ی آمال خویش قرار می دادند، یک بار دل به چه گوارا و فیدل کاسترو می دادند و روز دیگر با فرانتس فانون و ژان پل سارتر نرد عشق می باختند. کسی آیا در آن روزها پوپر یا ریمون آرون می خواند؟ نه! دعوا بین خودشان بود، عده ای خدا پرست و شیعه ی سوسیالیست بودند برخی شان در مجاهدین خلق معجون غریب و فاجعه باری از اسلام و مارکسیسم(در قرائت استالینیستی اش)  ، بعضی شان هم بی هیچ تعارفی سنگ کمونیسم روسی را به سینه می زدند، برخی شان زیر علم کارلوس ماریگلا و رژی دبره و چه گوارا و نمی دانم چه و چه و چه معلق می زدند، برخی هم که در "خط امام" می خواستند مستضعفین و پابرهنگان عالم را  وارثان زمین کنند و بعد هم که در دهه ی سیاه 60عنان قدرت به دست گرفتند به غیر از ارتکاب جنایات متعدد، معماران یکی از دولتی ترین و ضد لیبرال ترین اقتصادهای دنیا شدند. خود گفتند و خود خندیدند و خود خون خود ریختند، آنها اما همه در یک چیز مشترک بودند: دشمنی با لیبرالیسم. ما که آن روزها نبودیم، اما آقای دکتر حتما شعار محوری "امتی ها و دار و دسته ی آقای دکتر پیمان" را به خاطر دارد که "لیبرالیسم جاده صاف کن امپریالیسم" !

 ب)اصالت جمع و اصالت فرد؛صدور دو حکم عجیب

 شاید مناقشه برانگیز ترین قسمت نوشته ی دکتر زید آبادی آنجا باشد که از اصالت جمع و اصالت فرد و رابطه ی آنها با یکدیگر سخن می گوید و دو حکم به غایت عجیب صادر می کند

 *حکم عجیب اول: "تقابل اصالت جمع و اصالت فرد در عصر ماقبل مدرن مصداق داشته و در نتیجه امروزه نمی تواند مسئله ی ما باشد"

 نقد این حکم: تقابل اصالت جمع و اصالت فرد اتفاقا کاملا بحثی است بر آمده از دل مدرنیته. در عصر ماقبل مدرن که اساسا "فردیت" فاقد معنا بود و آنچه حاکمیت داشت  منافع قبیله، حکومت، کلیسا، فئودالها و امثالهم بود و "رعایا" خودشان هم فردیتی برای خود قائل نبودند، اساسا در مناسبات اجتماعی و اقتصادی عصر ماقبل مدرن  بحث فردیت به قول علما "سالبه به انتفاء موضوع" بود. اما در عصر مدرن بود که با رشد بورژوازی، تولد جامعه ی مدنی و شیوع افکار اصلاح گرایانه و لیبرالی و فروپاشی نظم کلیسایی-فئودالی،"فرد" متولد شد و "رعیت" جای خود را به "شهروند" داد. در دل مدرنیته اما همیشه جریانهای فکری ای بودند "جامعه" و منافش را در برابر "فرد" و منافعش قرار می دادند. روسو یکی از شاخص ترین دشمنان فردیت است که فرد را قربانی مفهوم گنگی به نام اراده ی عمومی می کند، رمانتیسیسم نیز با همه ی تناقضات درونی اش از مهمترین دشمنان فردیت در معنا و مفهوم لیبرال کلمه بود، "فیشته" و "هردر" فردیت لیبرالی و آزادی فردی را مانع به فعلیت رسیدن انسانیت انسان می دانستند، هگل فرد را قربانی دولت و روح قومی می کرد و مارکس او را به مسلخ اراده ی تارخ ساز پرولتاریا می برد، سرانجام از دل همین نظریه های "فرد ستیزانه" که عمدتا فرد ستیزی خود را بر نوعی اصالت جمع استوار می کردند استالینیسم، فاشیسم، نازیسم و... متولد شدند و جنایات عظیمی آفریدند، بزرگترین جنایات قرن بیستم به نام "اصالت جامعه" و به دنبال قربانی کردن "فرد" در برابر "ذاتی برتر"- نژاد ژرمن، طبقه ی کارگر و امثالهم- روی داد. خطر اندیشه هایی که اصالت فرد را قربانی اصالت جامعه می کنند و فردیت را تقبیح و تحقیر می نمایند همواره بشریت را تهدید می کند و نباید از آن غافل شد. هیچ چیزی آن قدر ارزش ندارد که فردیت آدمیان را به مسلخ آن ببریم، هیچ ذاتی برتر از فرد انسانی نیست، این آموزه ایست عمیقا لیبرال که نادیده انگاشتن آن به سود اصالت جمع یا هرگونه فکر جمع گرایانه، همواره فاجعه آفریده است( در این مورد کتاب بسیار ارزشمند و کم نظیر "آزادی و خیانت به آزادی" نوشته ی "آیزایا برلین" و با ترجمه ی روان استاد عزت الله فولادوند، تحلیل جامعی از افکار فرد ستیزانه ی برخی فیلسوفان و متفکرین قرنهای 18 و 19 ارائه کرده است، مطالعه ی این کتاب را به همه ی دوستان توصیه می کنم،شخصا می توانم بگویم اگر نه بهترین لا اقل یکی از بهترین کتابهایی بود که در زمینه ی فلسفه ی سیاسی مطالعه کردم)

 *حکم عجیب دوم: "اصالت فرد را می‌توان دستاورد عصر مدرن به شما آورد و نه لزوما آموزه لیبرالیسم"

 نقد این حکم: این سخن اگر سخنی است از سر مصلحت تا اصالت فرد قربانی حساسیت های موجود روی لیبرالیسم نشود، شاید بتوان به لحاظ تاکتیکی از آن دفاع کرد! اما اگر در مقام قضاوتی تاریخی و فلسفی بیان شده  بیانگر خطایی فاحش است. اصالت فرد بدون شک دستاور لیبرالیسم است و بسیاری از چیزهای دیگر که دکتر زید آبادی عزیز "دستاوردهای عصر مدرن" می نامد نیز چیزی نیست جز دستاوردهای لیبرالیسم و اتفاقا در میان دستاوردهای عصر مدرن "اصالت فرد" بیش از همه از لیبرالیسم نسب می برد. همچنانکه اقتصاد مدرن، دولت مدرن و... نیز از لیبرالیسم نسب می برند.

البته شکی ندارم که تسلط دکتر زید آبادی بر این مباحث بسیار بیشتر از من است و این دو حکم خطا احتمالا به خاطر اجمال بیش از حد مطلب صادر شده است و شاید همین اجمال بیش از حد خواننده را دچار سوء فهم کند چرا که بحث اصالت جمع و اصالت فرد از دراز دامن ترین و مفصل ترین مباحث فلسفه ی سیاسی است که ظرایف و دقایق بسیاری درون خود مستتر دارد و خلاصه کردن این مباحث و ظرایف در دو-سه پاراگراف و بعد نتیجه گیری و صادر کردن حکم تقریبا کاری غیر ممکن است.

 ج) مصدق، بازرگان، بنی صدر، لیبرالیسم و باقی قضایا !

سخن به درازا کشید، اما شاید آنچه در واقع امر بیش از هر چیز باعث رنجش خاطر دکتر زید آبادی عزیز شده است و انگیزه ای برای نوشتن مقاله ی مذکور،به احتمال زیاد نقدهای گاه و بی گاه برخی از روشنفکران لیبرال به مرحوم دکتر مصدق و مرحوم دکترشریعتی است که اتفاقا من شخصا و قلبا به هر دوی این بزرگواران به خاطر صفای سیرت و جوانمردی شان علاقه مندم. با این حال و در عین این علاقه با بسیاری از نقدهایی که به این دو بزرگوار می شود همدلم (که توضیح آنها مجالی دیگر می طلبد).

 زمانی مصدق را نماد لیبرالیسم ایرانی می دانستند حال اما روشنفکران لیبرال ایرانی او را به تیغ تیز نقد خویش می نوازند، چرا؟ در دوره ای که اندیشه ی چپ در اشکال مختلفش تمام ساحت اجتماعی و سیاسی ایران را فراگرفته بود، وقتی به منش و روش مصدق نگاه می کردی او را در چنان فضایی و در قیاس با دیگران در قامت  یک سوپر لیبرال می دیدی! با این حال اکنون که لیبرالیسم ایرانی – خصوصا طی دو دهه ی اخیر و به جد و جهد امثال عبدالکریم سروش، موسی غنی نژاد، خشایار دیهیمی، مرتضی مردیها، عزت الله فولادوند و...- از میان خاکستر آتشی که چپگرایان در این کشور افروختند جوانه می زند نگاه مستقل خود را به تاریخ دارد و با معیارهای خود(توسعه،حقوق بشر،حاکمیت قانون و دموکراسی و اقتصاد آزاد) شخصیتهای مختلف را  محک می زند و تاریخی را که یا آلوده به تعصبات شخص پرستانه ی ناسیونالیستهاست یا در آمیخته با جزمگرایی ایدئولوژیک اسلامگرایان و سوسیالیستها " از نو می خواند و دوباره می نویسد". در این بازخوانی تاریخی البته جایگاهها کم و بیش تغییر می کند نه مصدق آن فرشته ی نیکو خصال می شود و نه محمد رضا شاه آن دیو بد سیرت ِ بد نهاد. فضای سیاه و سفید به خاکستری می گراید و برخی  نظیر رضا شاه و میرزا علی اکبرخان داور،تقی زاده و مشیر الدوله و... که تنها فحش می شنیدند و خدماتشان در را اصلاح و توسعه ی کشور نادیده گرفته می شد به قدر خدمات کم نظیرشان قدر می بینند و به خاطر خطاهایشان شماتت می شوند و البته این همه نه به نیت مچ گیری یا بت تراشی که به این دلیل صورت می گیرد تا "گذشته چراغ راه آینده" شود. اما دیگران چه؟ به عنوان مثال تاریخ نگاران نزدیک به جبهه ی ملی و یا مورخان متعصب چپگرا مگر گناه تبعید مصدق یا[در مورد چپگرایان] مرگ ارانی را بر رضا شاه می بخشند،آنها آیا جز از دریچه ی کینه ورزی به او و دوره اش می نگرند آن هم با معیارهایی این چنین شخص پرستانه؟ رضا شاه البته دیکتاتور بود و هیچ دیکتاتوری دوست داشتنی نیست اما کمتر دیکتاتوری و حتی کمتر دموکراتی در تاریخ ایران اصلاحاتی به این شگرفی انجام داده است. باری در این بازخوانی است که لیبرالیسم جوان ایرانی در می یابد که مصدق نه تنها لیبرال نبوده که چندان دموکرات هم نبوده(لا اقل آنقدر که ادعا می شود دموکرات نبوده!) در این بازخوانی میزان کمکی که اشخاص و جریانهای مختلف به پیشبرد نوسازی و توسعه ی کشور کرده اند ملاک قضاوت قرار می گیرد نه قهرمان پرستی یا کیش شخصیت.

 حرفم در این مورد را با یک مثال خاتمه می دهم. زمانی بسیاری از گروهها ابوالحسن بنی صدر را نماد لیبرالیسم می دانستند و در آن سالهای ابتدایی انقلاب حتی ناظران خارجی به بنی صدر و طرفدارانش صفت جناح لیبرال را داده بودند، حال آنکه بنی صدر هنوز که هنوز است با اقتصاد آزاد و سرمایه داری که هیچ حتی با مالکیت خصوصی هم مشکل دارد! دوستی به مزاح می گفت "ببین آن موقع توی این مملکت چه خر تو خری بوده که تازه بنی صدر نسبت به بقیه لیبرال محسوب می شده!!" این مزاح البته حقیقتی تلخ را در پس خویش پنهان کرده است، بنی صدر هم آن روز و هم امروز جد و جهد بلیغی به خرج داد و می دهد که اتهام لیبرال بودن را از خود رفع کند چنانکه نهضت آزادی هم در آن روزها با تمام وجود می کوشید که ثابت کند لیبرال نیست! حکایت دو نفر البته در این میان با دیگران فرق می کند یکی شادروان شاپور بختیار که هر چه می گذرد چهره ی درخشان او در تاریخ ایران تابش بیشتری به خود می گیرد و بصیرت و آینده نگری او بیش از پیش بر دیگران ثابت می شود و دیگری شادروان مهدی بازرگان که معتقدم برخی از روشنفکران لیبرال در نقد او تا حدودی از جاده ی انصاف خارج شده اند. دلایلم در دفاع از این دو بزرگ را در پستی جداگانه خواهم نگاشت.

 د) زنده باد زید آبادی ِ لیبرال!

 دکتر احمد زید آبادی که حق استادی بر گردن من دارد یکی از بصیر ترین و ثابت قدم ترین لیبرالهای ایرانی است که می شناسم( البته اگر خودش لیبرال بودنش را تکذیب نکند!). لیبرالیسم ایرانی بابت تئوریزه کردن و ارائه ی شجاعانه ی تحلیلهای نو و واقع گرایانه از نظام بین الملل مدیون اوست.زمانی سالها پیش احمد زید آبادی در هفته نامه ی توقیف شده ی آبان مقاله ای نوشت به عنوان باتلاق مفهومی در مقاله ی اخیر منتشر شده در شهروند امروز نیز دکتر زید آبادی به درستی از "اغتشاشات فکری" جامعه ی روشنفکری ایران سخن می گوید  آنچه در این نوشتار آمد نیز چیزی نبود جز  پس دادن درسی که سالها پیش از استاد جهت فرار از باتلاق مفهومی و نقد اغتشاشات فکری آموختم: ملاحظات تئوریک یک شاگرد در حاشیه ی نوشته ی استاد. می دانم که دکتر با همان سعه ی صدر و آرامش می خواند و جسارت احتمالی دوست و شاگرد خود را به دل نمی گیرد.

                            ***                  ***                      ***

پی نوشت اول:

از عرشیای عزیز که زحمت تایپ کردن این مطلب طولانی به گردنش افتاد بی نهایت ممنونم. عرشیا از آن دوستهایی است که به آنها می گویند "دوست روزهای سخت"، خوشبختانه من از نعمت وفور چنین دوستانی بهره مندم و هیچ چیز بهتر از این نیست.

پی نوشت دوم:

حال جسمی چندان مساعدی ندارم با این حال می خوانم و می نویسم و می نوازم، روزهای آرامی را می گذرانم و اینجا از کناره های زاینده رود دلتنگ همه ی دوستانی هستم که فرصت دیدار یا شنیدن صدایشان پیش نمی آید

پی نوشت سوم:

پاییز را همیشه دوست داشته ام،به نظرم بهترین فصلهاست، پاییزفصل کوچ هم هست، کوچهای این پاییز اما ناباورانه و دل شکن بودند.

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 1:49  توسط رشید اسماعیلی  | 

بحثی در دفاع از حقوق بهاییان
                             حق تحصیل بهاییان*

               «همه ی حقوق انسانی برای همه ی افراد انسانی»                     

«هر كس ميتواند بدون هيچ تمايز - خصوصاً از حيث رنگ ، جنس ، نژاد ، مذهب ، عقيده سياسي يا هر عقيده ي ديگر و همچنين مليت و وضع اجتماعي ، ثروت ، ولادت يا هر موقعيت ديگر ، از تمام حقوق و كليه ي آزادي هايي كه در اعلاميه حاضر ذكر شده است بهره مند گردد . به علاوه هيچ تبعيضي به عمل نخواهد آمد كه مبتني بر وضع سياسي ، اداري و قضايي يا بين المللي كشور يا سرزميني كه شخص به آن تعلق دارد . خواه اين كشور مستقل ، تحت قيوميت يا خود مختار بوده و يا حاكميت آن به شكلي محدود شده باشد »

                                                                      ماده ی 2 از اعلامیه ی جهانی حقوق بشر

«مردم ايران از هر قوم و قبيله که باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود»

                                                                                                     اصل 19 قانون اساسی

 متاسفم از اینکه مجبورم مطلبی معمولی و معتدل در دفاع از حق تحصیل بهاییان را با تاکید جدی بر یک نکته ی بدیهی آغاز کنم و آن نکته اینکه؛ دفاع از حقوق بهاییان به معنای دفاع از آیین بهاییت یا حقانیت این آیین نیست. در واقع برای فعال حقوق بشر محتوای اعتقادات افراد اهمیتی ندارد، مهم این است که "هر فرد انسانی" فارغ از هر قیدی باید از "همه ی حقوق" انسانی بهره مند باشد. مسلمان،مسیحی،بهایی، یهودی، زرتشتی، کرد، ترک، بلوچ، شیعه یا سنی بودن و امثالهم کوچکترین خللی به این قاعده ی عام وارد نمی کند که؛ "همه ی حقوق انسانی برای همه ی افراد انسانی"

 دولت ایران می کوشد مدافعین "حقوق بهاییان" را مدافع "آیین بهاییت" معرفی کند البته مطابق قواعد عام و جهانشمول حقوق بشر دفاع از ادیان نیز نه تنها جرم نیست بلکه حق افراد هم هست- و فی المثل با تمسک به همین حق و حقوق مشابه در مورد پیروان ادیان است که ما محدودیتها علیه اقلیت مذهبی شیعه در کشوری مانند عربستان را محکوم می کنیم – اما بازهم جهت جلوگیری از سوء استفاده ی بولتن نویسان و پرونده سازان بر این نکته ی بدیهی پای فشاری می کنم که دفاع از حقوق بهاییان در این نوشتار به معنای تایید آموزه های بهاییت(و حتی رد آنها) نیست، به سخن دیگر بحث این نوشتار از آنجا که بحثی حقوق بشری است فارغ و منصرف از محتوای آیین بهاییت- و خوب و بد آن- است، از این منظر هر مسلمان معتقد به حقوق بشر یا هر غیر مسلمان غیر بهایی دیگری که قواعد حقوق بشر را پذیرفته است می تواند، حق دارد و بالاتر از آن به عقیده ی نگارنده موظف است که از حقوق اقلیت بهایی دفاع کند. از منظر اخلاقی نیز مشاهده ی این همه رنجی که طی سالیان هموطنان بهایی ما صرفا به دلیل اعتقاداتشان متحمل شده اند غیر قابل تحمل و رقت بار است.

 نقض حقوق اقلیتها، اعم از دینی، مذهبی و قومی  مدتهاست که  جایی ثابت در فهرست نقض حقوق بشر توسط دولت ایران دارد. در این میان وضعیت اقلیت دینی بهایی از همه بغرنج تر بوده است، پیروان آیین بهاییت البته از همان سالهای ابتدایی پیدایش این آیین -جز در دوره هایی محدود- با آزار و اذیت مواجه بوده اند با این حال سه دهه ی اخیر به لحاظ نقض سازمان یافته ی حقوق بهاییان در طول تاریخ ایران کاملا ً بی سابقه و تاسف بار به شمار می آید. در سالهای پس از انقلاب اسلامی تعداد نا مشخصی از بهاییان اعدام، شکنجه و زندانی شده اند. بهاییان طی همه ی این سالها همواره با مسئله ی مصادره ی اموال و عدم امنیت جانی دست و پنجه نرم می کرده و می کنند، آنها نه تنها حق اشتغال به هیچ کدام از مناصب حکومتی را ندارند بلکه اساسا هیچگونه شانسی جهت استخدام  در وزارتخانه ها و دوایر دولتی برای آنها وجود ندارد. در واقع بهاییان تمامی این تضییقات را تنها و تنها به دلیل اعتقاد شخصی خود تحمل می کنند و این چیزی نیست که در هزاره ی سوم میلادی قابل تحمل و تداوم باشد. اینکه افرادی به صرف اعتقاد به یکسری آموزه ها یا آیین خاص از حقوق خود محروم شوند و با انواع تبعیض و نابرابری مواجه شوند به راستی حکایت غریبی است که پرده از روح قرون وسطایی زمانه ای که در آن زندگی می کنیم بر می دارد. به هر حال طی سه دهه ی اخیر فعالین حقوق بشر در داخل ایران به دلیل حساسیت شدید برخی نهادهای امنیتی و مذهبی کمتر به بحث دفاع از حقوق بهاییان در ایران نزدیک شده اند و حتی در اندک مواردی که دفاعی از حقوق این اقلیت تحت ستم صورت گرفته مدافعین با فشار تبلیغاتی-امنیتی گسترده ای مواجه شده اند - شیرین عبادی حقوقدان برجسته و برنده ی جایزه ی صلح نوبل آخرین نمونه از این افراد بوده است- به هر حال برخی نیز با این استدلال که "وقتی حقوق شیعه ی دوازده امامی رعایت نمی شود تکلیف بهایی معلوم است" کوشیده اند دامن از این بحث برچینند، با این حال در منطق حقوق بشر این استدلالی پذیرفتنی نیست چرا که حقوق بشر هیچ قید مذهبی،قومی، زبانی و نژادی را پذیرا نمی شود ، بدیهی است که دفاع از حقوق بشر هم در صورتی صادقانه و واقعی تلقی خواهد شد که هیچکدام از قیود مزبور یا مشابه بر آن بار نشود، اتفاقا در دفاع از حقوق بشر باید روی حق اقلیتهای ضعیف بیشتر ایستاد و از حقوق آنها محکم تر و با صراحت بیشتر دفاع کرد چرا که نقض حقوق بشر همواره از ضعیف ترین حلقه ها آغاز می شود چنانکه در ابتدای انقلاب نیر بهاییان جزء اولین گروههایی بودند که آماج اعدام و شکنجه قرار گرفتند و متاسفانه در آن مقطع تقریبا هیچ یک از گروههای سیاسی - مذهبی و غیر مذهبی- نسبت به این امر معترض نشدند، تا اینکه دامنه ی اعدام و شکنجه آنچنان گسترده شد که شد آنچه شد و همه می دانیم.

 ز جمله حقوقی که هموطنان بهایی همواره از آن محروم بوده اند "حق تحصیل" در مراجع آموزش عالی است، اعلام نتایج کنکور سال جاری مشخص کرد که هنوز بهاییان به صرف بهایی بودن از "حق تحصیل" محرومند. این در حالیست که نه تنها مطابق قواعد حقوق بشر بلکه حتی وفق همین قانون اساسی موجود هم "نقض حق تحصیل بهاییان" غیر قابل توجیه است.

 اعلاميه ي جهاني حقوق بشربا اختصاص ماده ي 26 خود به "حق آموزش"، در واقع اهميت جدي اين حق اساسي و غير قابل ترديد را در منظومه ي حقوق بشر متذکر شده است. صدر اين ماده با عبارت "هر کس حق دارد از آموزش بهره مند شود" آغاز مي شود. با توجه به اطلاق حق آموزش به "هرکس" و با نگاه به ماده ي 2 اعلاميه (در واقع با جمع مواد 2 و 26 اعلاميه) مي توان نتيجه گرفت که "هر کس بي هيچ تبعيضي از هر حيث، مانند نژاد، رنگ، جنسيت، زبان، دين، عقايد سياسي يا غير آن، اصل و منشا ملي يا اجتماعي، ثروت، ولادت يا هر موقعيت ديگر از حق آموزش بهره مند خواهد بود" اين بدان معناست که ايجاد هر گونه محدوديت براي تحصيل افراد بر مبناي معيارهاي پيش گفته مصداق تبعيض، آپارتايد و نقض آشکار حقوق بشر است. ماده ي 13 از ميثاق حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي که دولت ايران نيز به آن پيوسته و در نتيجه رعايت مفاد آن براي جمهوری اسلامی الزامي است به ابعاد مختلف حق آ موزش اشاره دارد، ماده ی 13 از جمله به این نکته اشاره می کند که كشورهاي‌ طرف‌ اين‌ ميثاق،‌ "حق‌ هر كس‌ را به‌ آموزش‌ و پرورش‌ به‌ رسميت‌ مي‌شناسند".

همچنین مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز محروم کردن بهاییان از حق تحصیل فاقد هر گونه مبنای حقوقی و خلاف اصول مسلم قانون اساسی است: مطابق بند سوم از اصل 3 قانون اساسي جمهوري اسلامي تامين "آموزش و پرورش و تربيت بدني رايگان براي همه در تمام سطوح، و تسهيل و تعميم آموزش عالي" از جمله وظايف مسلم دولت است. همچنين اصل 30 قانون اساسي جمهوري اسلامي در بياني صريح مقرر مي کند که: "دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسايل تحصيلات عالي را تا سر حد خودکفايي کشور به طور رايگان گسترش دهد."

 استفاده ازقيد "براي همه" در بند سوم از اصل 3، و "براي همه ي ملت" در اصل 30، بيانگر اين واقعيت است که نويسندگان قانون اساسي حق آموزش را براي تک تک ايرانيان و بدون اعمال هرگونه تبعيض جنسي ديني، عقيدتي، سياسي، قومي، زباني و تبعيضاتي از اين دست به رسميت شناخته اند. در واقع نويسندگان قانون اساسي هيچگونه محدوديتي براي افراد جهت استيفاي "حق آموزش" قائل نشده اند و آن را حقي متعلق "به همه" محسوب کرده اند. از اين رو تصويب هر گونه قانون و آيين نامه اي که در پي محدود کردن دسترسي افراد به حق آموزش باشد مطلقا ممنوع و صراحتا و به نحو بيّن مغاير با قانون اساسي است. مع الاسف در سالهاي پس از انقلاب قوانين و آيين نامه هاي زيادي چه از سوي مجلس شوراي اسلامي و چه از سوي شوراي انقلاب فرهنگي به تصويب رسيد که در تضاد آشکار با قانون اساسي، محدوديتهاي جدي براي افراد جهت دسترسي به حق آموزش ايجاد کرده اند. اين محدوديتها که به عنوان پيش شرط ورود به موسسات آموزش عالي مطرح مي شوند عموما بر اعتقادات ديني و سياسي افراد و حتي وابستگيهاي حزبي شان متمرکز هستند. بديهي است که قرار دادن چنين پيش شرطهايي براي دسترسي به آموزش عالي نه تنها نقض آشکار و نهادين حقوق بشر و در مغايرت با تعهدات بين المللي دولت جمهوري اسلامي است بلکه اقدامي تبعيض آميز و در تعارض روشن با قانون اساسي جمهوري اسلامي نيز هست. اين در حاليست که بنابر بند 9 از اصل سوم اقانون اساسي: "رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امکانات عادلانه براي همه، در تمام زمينه‏هاي مادي و معنوي" از جمله وظايف دولت جمهوري اسلامي است.

 مطابق اصل 13 قانون اساسي "ايرانيان زرتشتي، کليمي و مسيحي تنها اقليتهاي ديني شناخته مي‏شوند که در حدود قانون در انجام مراسم ديني خود آزادند و در احوال شخصيه و تعليمات ديني بر طبق آيين خود عمل مي‌کنند." دخالت حکومت در تعيين دين رسمي و حتي مشخص کردن "اقليتهاي ديني شناخته شده [به رسميت شناخته شده]" و در نتيجه محروم کردن ساير اقليتهاي ديني که اصطلاحا "شناخته نشده اند" از "انجام آزادانه ي مراسم ديني" اگر نگوييم در جهان بي نظير لا اقل کم نظير است. خصوصا که اعمال اين تبعيض ضد حقوق بشري صراحتا در قانون اساسي بيان و مورد تاکيد قرار گرفته است! با اين حال حتي از اصل 13 قانون اساسي نيز نمي توان محروميت از تحصيل بهاييان و يا احيانا صاحبان ديگر اديان را نتيجه گرفت چرا که بر اساس اصل 13 بهاييان نهايتا پيروان ديني به رسميت شناخته نشده هستند که تنها در انجام مراسم و فرائض ديني آزاد نيستند. خصوصا اينکه در اصل 14 قانون اساسي آمده است "دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غير مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت کنند." با توجه به اين اصل و مفهوم اصل 13 که تنها به محدوديت آزادي انجام مراسم ديني و مسائلي نظير احوال شخصيه و تعليمات مذهبي اشاره دارد، مي توان نتيجه گرفت که دولت نه تنها حق ندارد از ادامه ي تحصيل بهاييان و ديگر اقليتهاي ديني که نامشان در قانون اساسي نيامده است جلوگيري کند بلکه موظف است با آنان مانند ديگر شهروندان به تساوي و برابري رفتار کند و مطابق بند 3 از اصل 3 و اصل سي ام از قانون اساسي در جهت تامين حق آموزش آنان نيز بکوشد. ناگفته نماند که مطابف اصل 19 قانون اساسي: "مردم ايران از هر قوم و قبيله که باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود" و طبق اصل 20 نيز: "همه افراد ملت اعم از زن و مرد يکسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند" اگر چه قيد "موازين اسلامي" در اين اصل ابهام برانگيز و شايد نقض غرض باشد اما با توجه به روح حاکم بر مواد 19 و 20 و مفهوم ومنطوق مواد 13 و 14 مي توان نتيجه گرفت که حتي با همين قانون اساسي هم ادامه ي تحصيل بهاييان در هر مقطع آموزشي بلامانع و جژء حقوق آنان است و تصويب هرگونه قانون و آيين نامه و اعمال هر رويه اي که ناقض اين حق باشد نه تنها مخالف موازين بين المللي حقوق بشر که ناقض همين قانون اساسي "موجود" - با تمام ضعفها و کاستيهايش - هم است.

 به هر حال می دانیم که متولیان امر توجهی به اینگونه استدلالهای حقوقی و حقوق بشری ندارند، آنها تنها بر اساس ملاحظات تنگ ایدئولوژیک خود و برداشت خاص خود از اسلام عمل می کنند، این در حالیست که بسیاری از مسلمانان و حتی روحانیون بلند پایه این همه تضییع حقوق و تبعیض علیه بهاییان را نمی پذیرند –فتوای اخیر آیت الله العظمی منتظری یک نمونه از نارضایتی مرجعیت شیعه از این همه ظلم و تبعیض علیه بهاییان بود- در هر صورت به نظر می رسد مسلمانان قائل به حقوق بشر و روحانیون نواندیش در مراکز دینی و حوزه های علمیه نیز باید عطف توجه بیشتری به مسئله ی نقض حقوق بهاییان داشته باشند و اجازه ندهند این همه اعمال غیر انسانی در حق هموطنان بهایی به نام دین اسلام نوشته شود، به هر روی و فارغ از همه ی این مجادلات آنچه اهمیت اساسی دارد همان قواعد عام و جهانشمولی است که بر اساس آنها نمی توان هیچ کس را به صرف اعتقاداتش از هیچ حقی محروم کرد؛ تحصیل حق همه ی انسانهاست از جمله بهاییان.

پی نوشت:

* این یادداشت را برای ادوارنیوز نوشتم و پیش از این در همانجا منتشر شده است.

|+| نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 21:0  توسط رشید اسماعیلی  |