جدال روحانیان و نظامیان و آینده ی دموکراسی در ایران
سیاست، صحنه ی مبارزه ی گروههای مختلف، جهت تامین منافع و کسب برتری است حال این گروههای مختلف می توانند، گروههای ایدئولوژیک، صنفی، طبقاتی، نژادی،جنسیتی یا آمیخته ای از همه یا برخی از آنها باشند ،به نظر می رسد این تعریف ساده ،مشهور و کلاسیک که هم نسب از ماکیاول می برد و هم ریشه در برخی آرای مارکس دارد در عین حال یکی از واقع بینانه ترین تعاربف صورت گرفته در باب مفهوم و ماهیت سیاست است.
موریس دوورژه، در یکی از تقسیم بندیهای خود از تعارضات سیاسی، آنها را به دو دسته ی افقی و عمودی تقسیم می کند،در واقع تمایز بین گروههای افقی و عمودی دشوار است،در تعارض بین گروههای افقی ، هر کسی می کوشد به گونه ای بر دیگری تسلط یابد ، در واقع تعارض بین گروههای افقی ، جدال نیروهایی است با موضع قدرت نسبتا برابر، حال آنکه در تعارض بین گروههای عمودی یک یا چند گروه، آشکارا زیر دست محسوب می شوند(1)، به عنوان مثال مبارزات سیاهان برای الغای تبعیض نژادی یا مبارزات کارگران علیه سرمایه داران- خصوصا در قرون18 و 19 و نیمه ی اول قرن بیستم- از جمله تعارضات عمودی در سپهر سیاست بوده اند.
با این حال آنچه در این نوشتار کوتاه بیشتر مد نظر است، مفهوم تعارض بین گروههای افقی است، یعنی همان گروههای که ...
برای مطالعه ی متن کامل ادامه ی مطلب را کلیک کنید:
ادامه مطلب
بهرام بیضایی؛پسر عموی من
توضیح: گاهی وقتها که دلت می گیرد، با شنیدن ترانه ای، خواندن شعری یا رمانی می بینی که بسیارند مردمانی که در این سرنوشت دردناک، حال کمی بیشتر یا اندکی کمتر با تو شریکند. بهرام بیضایی همان کسی است که در تمام روزهای دلگرفتگی، عزای دل را به عزای عمومی پیوند می دهد تا احساس کنی در عروسی هستی! این یادداشت تقدیم به او که نمایشنامه هایش و اندیشه ی ژرفش بخش فربهی از زندگی من است: بهرام بیضایی
«بد روزگاريه وقتي چپ و راست يک حرف مي زنند؛ اونم در جايي که تنها واقعيت بي ترديد صفحه تسليت روزنامه هاس» جمله را بارها و بارها در ذهن مرور مي کنم، شب يخ زده ی تهران، سرماي استخوان سوز و صداي زنگ sms که حتي براي يک لحظه متوقف نمي شود: پليس ضد شورش با ورود به کوي دانشگاه، دانشجويان را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داد و برخي را بازداشت کرد.
«از شما کينه اي ندارم؛ تقصير شما نيست. اينطور بزرگ شدين، که خيال کنين هر چي مال شما نيست بايد لگد مالش کرد»
سرماي زمستان را با همه ي وجود احساس مي کنم، آرام و نامطمئن پياده روهاي لغزنده ي خيابان حافظ را طي مي کنم، دکه روزنامه فروشي، مطابق عادت مي ايستم، روزنامه ها از اضطراب سرشارند، اضطراب «رد صلاحيت» دغدغه ي «انتخابات» چه کسي پس بايد روايتگر حوادثي باشد «که توي روزنامه نميره»؟
به آدمهايي فکر مي کنم که امشب به تالار وحدت آمده بودند.هيچ کدام شان را نمي شناختم ولي چقدر از ديدنشان خوشحال شدم.لابد مي پرسيد چرا؟ دليل پيچيده اي ندارد، وجود اين همه آدم، با چهره هاي آراسته و لباسهاي شيک و رنگارنگ، يعني شکست سياست «همگون سازي» يعني اينکه فرهنگ، زير پوسته ی پوسيده تبليغات رسمي، به راه خود مي رود، اين را مي شد از هيجان جمعيت، وقتي که بهرام بيضايي روي صحنه آمد فهميد، جوان خوش سيماي کنار دستي ام به دوستش مي گفت، «تا حالا در تمام عمرم اين قدر محکم براي کسي دست نزده بودم»، با خود انديشيدم، چه فاصله زيادي است بين دست هايي که مشت مي شوند به حمايت از سياستمداري عوام زده و عوام فريب، با دست هايي که محکم به هم کوبيده مي شوند، براي تشويق مردي که 30 سال است، از آن سياستمداران، جز جفا و بي مهري نديده،«اونم در جايي که تنها واقعيت بي ترديد صفحه تسليت روزنامه هاس»
«...حتما کسايي جايي مي گفتن که شرکتي در اين کار نداشتن؛ و اگر داشتن دست خودشون نبوده...»
باري؛ با همه ي اين احوال، به رغم تمام آن کتاب سوزي ها و خرد ستيزي ها، فرهنگ مردم، افتان و خيزان، به راه خود مي رود، حتي اگر دوربين صدا و سيما اصرار بر اين داشته باشد که، شرکت کنندگان در نماز جمعه ی تهران يا "سياه لشکرهاي نمايش هاي خياباني" را به جاي همه ی مردم ايران جا بزند، دوربين صدا وسيما، هيچ وقت مردمي را که به احترام بيضايي از جا برخاسته بودند، و با حلقه اي اشک در چشم، او را تشويق مي کردند، نمي بيند.چرا که دوربين صدا و سيما و دوربين گردانان صدا و سيما خوب مي دانند، که استقبال از بيضايي نمادي است از شکست ايدئولوژي رسمي.
اين پوسته ی پوسيده ی ايدئولوژي رسمي، تنها به ضرب و زور سرنيزه و پول نفت است که به حيات گلخانه اي خويش ادامه مي دهد. مقصودم اين نيست، که اين جامعه مدرن شده، مقصودم اين نيست که آن جمعيت تالار وحدت يعني تصوير تمام کمال مردم ايران، نه، اين قدر هم ساده لوح نيستم! اما واقعيت اين مردم، خصوصا جوان ترها، فرسنگها فاصله دارد با آنچه دوربين صدا و سيما نشان مي دهد.
سه دهه به مردم تحميل کردند که چه بپوشند، چه ببينند، چه نبينند، چه بخوانند و چه نخوانند، همانها که "خوردن مي حرام کردند و خون خر حلال"، يک "افرا" اما، همه ي بايدها و نبايدهاي بي اساس شان را دود مي کند و به هوا مي فرستد، آنکه با امثال بيضايي به دشمني بر مي خيزد، اين را خوب مي داند. بايد در حکمت "افرا" دقيق تر شد، "زن"، تنها قهرمان نمايشنامه هاي بيضايي است، از "ليلا دختر ادريس" تا "افرا سزاوار" و "گلرخ کمالي"؛ قهرماناني که از نمايشنامه ها بيرون مي آيند و آرام آرام، به ظرافت همان ادا و اطوار دوست داشتني شان، قلعه ها را فتح مي کنند.
[قهرمانان بيضايي البته نقاب تزوير از چهره انسان هاي ظاهرالصلاح نيز بر مي گيرند. نقاب تزوير از چهره انسان نيز. اين گونه است که نقد او از نقد ساختار سياسي مسلط فراروي مي کند و به نقاشي جامعه، آنگونه که هست پهلو مي زند، من نمي دانم آيا بيضايي يوتوپيايي هم در ذهن مي پرورد يا نه؟ به نظر مي رسد که او واقعيت هاي اين جهان را پذيرفته است.]
در تالار وحدت خبري از شعارهاي تند و سخنراني هاي آتشين نيست، اينجا حاصل رنج مردي سپيد موي بر صحنه رفته است، که حکايتش حکايت ماست که "دو برابر مرگمان مرده ايم و نصف زندگي مان زندگي نکرده ايم". اين مردمي که اينجا جمع شده اند، احتمالا حاضر به شرکت در تظاهرات و کتک خوردن از پليس نيستند. اين ولي آيا عيبي است بر آنها؟ با خود مي انديشم، آنها که به احترام اين مرد سپيد موي و پيامش از پاي برخاسته اند، آيا زيرکانه و نرم نرمک، در کار ذوب کردن اين سازه هاي آهنين و زشت نيستند؟ چه کسي گفته داد و فريادها و سخنراني هاي آتشين، تاثير و ارزشي بيشتر دارد از ديالوگ هاي هنرمندانه "افرا"، "خانم شازده"، "آقاي نوع بشري" و امثالهم در تالار وحدت، تئاتر شهر، سينما فرهنگ يا...؟ بگذاريد پا را اندکي فراتر گذارم، آيا فکر نمي کنيد، ديالوگ هايي که امثال بيضايي ساخته اند و معاني که آنها توليد کرده اند، تاثير بيشتري داشته است از همه ی فريادهاي بلند و بي هدفي که در آسمان رها گشته و سرانجام چونان اصواتي گنگ در هوا گم شده اند؟
بعضي وقتها با خودم فکر مي کنم اگر بهرام بيضايي، محمود دولت آبادي، سيمين بهبهاني و خيلي هاي ديگر که در قلمروهاي مختلف، مي نويسند، مي انديشند و حتي سياست مي ورزند، نبودند و في المثل در "خاوران" مدفون شده بودند، حالا ديگر براي ما چه باقي مانده بود که نگران از دست دادنش باشيم؟ بايد قدر دانست بي ادعايي اينها را که بي داعيه قهرماني، ماندند، با سختي شرايط ساختند و آرام آرام ايدئولوژي رسمي را با همه هيمنه و طمطراقش شکست دادند. راست مي گويد استاد محمد رضا لطفي که بيضايي صدفي است در آبهاي شور و اگر نبودند اين صدف هاي آبهاي شور- که بي گمان خود لطفي هم يکي از آنهاست- حالا ديگر نه از «تاک نشان مانده بود و نه از تاک نشان». با خودم مي گويم، چقدر خوب شد که بيضايي و مانندهايش به راه خسرو گلسرخي و سعيد سلطانپور نرفتند. چه خوب شد که آنها ماندن را به شهادت و اسطوره شدن، ترجيح دادند. آنها ماندند تا مثل نويسنده ی «افرا» خودشان در آخر داستان وارد شوند و نگذارند داستان آن قدر تلخ خاتمه يابد، که مقدر بود. چه باک اگر پسر عموي «افرا»، خيالي بيش نبود از براي اندک رهايي «دخترک»، از رنج: پسر عمويي که در عکسي تار، بازمانده از دوران کودکي، ناشناس و غير قابل تشخيص است، او اما بعد از سالها در موقع مناسب سرو کله اش پيدا مي شود تا «داستان را تغيير دهد».
حالا نمايشنامه نويس، خود، وارد نمايش مي شود، تا کمي از بار تلخي ايام بکاهد، تا در نقش پسر عموي خيالي که هر گز نبوده و اگر بود، سرنوشت چنين نمي بود، ظاهر شود.
«چرا فکر مي کنين نمايشنامه نويس نمي تونه پسر عموي کسي باشه؟ مهم تر- اينکه من به شخصيتي که نوشتم علاقه مند شدم. منظورمو که متوجه هستيد؟ چرا خيال کردين نويسنده نمي تونه عاشق شخصيتي بشه که نوشته؟ چه مي دونم، شايدم عشق اون بود که منو نويسنده کرد. آره شايد بهتر باشه خودم وارد نمايش بشم و آخرشو به نحوي تغيير بدم».[از دیالوگهای پایانی نمایش افرا]
نه آقاي بيضايي من فکر نمي کنم که «نمايشنامه نويس نمي تونه پسر عموي کسي باشه». من شکي ندارم که شما پسر عموي من هستيد.ديالوگ هاي شما بيشتر از فريادهاي غيظ اندود تمام دهان هاي کف آلود، درد دل مرا انعکاس مي دهد. من پسر عموي خودم را به خوبي از غريبه ها باز مي شناسم، حتي در همين تصوير تيره و تار، از پشت همين شيشه هاي کدر و مات واز پس همين آبهاي گل آلوده و متلاطم هم مي توانم صورتت را تشخيص دهم: پسر عموي من؛ بهرام بيضايي.
پی نوشت:
این یادداشت یکبار در روز آنلاین و البته سهوا به نام کس دیگری منتشر شد. پس از آن با لطف دوستانم در سایت ادوار نیوز یادداشت مجددا انتشار یافت.
۱- به این نامها نگاه کنید: رنه دکارت، توماس هابز، ایمانوئل کانت، هگل، کارل مارکس، دیوید هیوم، جان استوارت میل، فردریک ویلهم نیچه... این یک شعبده بازی نیست، اما حالا چند لحظه چشمهایتان را ببندید، به حافظه تان فشار بیاورید تا اکنون و در هفتمین سال از قرن بیست و یکم، نامی همسنگ این فیلسوفان بیابید... خب فرصت شما تمام شد، شما نتوانستید اما نه از این رو که کم حافظه اید بلکه از آن جهت که جهان امروز هیچ نامی را در حد و اندازه ی فیلسوفان اولیه ی دوران مدرن سراغ ندارد. حتی عصر فیلسوفان طلایی قرن بیستم نیز به سر آمده است، و امروز نه چپگرایان توانسته اند نامی همسنگ امثال آدورنو، هورکهایمر، بنیامین و مارکوزه برای خود دست و پا کنند و نه لیبرالها و راستگرایان فیلسوفانی چون پوپر، هایک، راوالز و برلین پروریده اند.(یورگن هابرماس شاید آخرین نفر از آن نسل طلایی باشد) حتی پست مدرنها نیز مدتهاست در حسرت یک "فوکوی دیگر" ماننده اند.
چرا راه دور برویم، مگر امروز موزیسینها، آن عظمت اسطوره ای امثال موتسارت، واگنر و بتهوون را دارند که شور مدرنیته را با ایدئالیسم آلمانی درهم آمیزند و شاهکارهایی اینچنین جاودان رقم زنند؟
در رمان و ادبیات نیز وضع به همین منوال است، اگر نامهایی چون مارکز و کوندرا که آخرین بازماندگان نسل بزرگان پیشینند را مستثنی کنیم، با انبوهی از نامهای همسطح و متوسط مواجه می شویم که علیرغم ژستهای آوانگارد و ساختارشکنی های گاه حیرت انگیز، هرگز نتوانسته اند جای خالی اشتاین بک، جویس،ه مینگوی، وولف، کافکا و کامو را پر کنند. رمان نویسان خوب امروزه کم نیستند اما قامتی بس کوتاهتر از بزرگان نامبرده دارند. شاعران را نیز وضع بر همین منوال است، کجاست شاعری همسنگ لورکا، هم عرض برشت یا هم قد لنکستون هیوز و اوکتاویو پاز؟ ادبیات انگلیسی آیا دیگر شاعری در سطح «الیوت» پروریده است؟
پس از« سارتر»، دنیای روشنفکری نیز خالی از «سوپر استار» شد، چامسکی نیز تنها کاریکاتوری از سارتر بود. حالا دیگر آکادمسینهای « موقر»، جای روشنفکران همیشه معترض را گرفته اند. سیاستمداران نیز از این قاعده ی افول مستثنی نبوده اند، روزی نیست که در غرب روزنامه نگاران و تحلیلگران سیاسی بابت فقدان مردانی چون ویلی برانت، چرچیل، روزولت و ویلسون چکامه سرایی نکنند، حتی اکثر نومحافظه کاران رونالد ریگان را به بوش پسر ترجیح می دهند.
۲-زندگی در غرب هر چه بیشتر به سوی ترکیب دلپذیری از احتیاط و عقلانیت پیش می رود، حادثه ها از چارچوب هالیوود خارج نمی شوند، و البته این آرامش محتاطانه گاه آنچنان شور زندگی را می گیرد که مردم نیاز به سوپر استار و جنجال را در زندگی خود احساس می کنند. عرصه ی سیاست در غرب اما دیگر فربه نیست، جوامع لیبرال دموکرات به سیاست زدایی خود خواسته تن داده اند ، سیاست در غرب دیگر آن معنا و مفهوم دهه های 60 و 70 میلادی را ندارد، هم از این رو شوری هم اگر آفریده شود دیگر از جنس شورمندیهای جنبشهای دانشجویی دهه ی 60 نخواهد بود، این وضعیت خصوصا در آمریکا ملموس تر است، اینگونه است که حتی تظاهرات ضد جنگ مردم اروپا و آمریکا به کارناوالهای شادی شبیه می شود و دیگر از آن دهانهای کف کرده و مشتهای گره کرده که در اعتراض به جنگ ویتنام به هوا پرتاب می شدند و صف تظاهر کنندگانی که به رهبری مارشال برمن،مارکوزه و چامسکی می خواستند حتی«پنتاگون » را اشغال کنند خبری نیست.
گفتیم که امروز در غرب حادثه ها در هالیوود محصور گشته و سیاست و جامعه با ترکیب استادانه ی احتیاط و عقلانیت سرمایه داری حادثه زدایی شده اند، پس لابد تعجب نخواهید کرد که سوپر استارهای محبوب قرن بیست و یک از هالیوود بیایند نه از کافه های محله های روشنفکر نشین پاریس ،لندن و نیویورک.
در آمریکا – مثل بسیاری دیگر از نقاط دنیا – مردم در سطح وسیعی نیکول کیدمن و براد پیت را می شناسند و اخبار مرتبط با آنها را با جدیت دنبال می کنند ولی درصد بسیار کمتری از مردم هستند که فی المثل نام وزیر دفاع یا رییس کنگره را می دانند. حال بگذریم از این مساله که به عقیده ی برخی حتی سوپر استارهای امروز هالیوود آن شکوه افسانه ای امثال« مارلن براندو» و « گری کوپر» را ندارند.
قامتها کوتاه شده اند، در فلسفه، درسیاست، در ادبیات، در موسیقی، در عرصه ی روشنفکری، در این میان تنها کمی وضع موسیقی، ورزش، سینما و هالیوود فرق می کند. چرا؟ دلیل این افول چیست؟ چرا دنیا ی فلسفه و سیاست از سوپر استارها خالی شده؟ و چرا وضع سینما تا حدودی زیادی در این باب مستثنی شده است؟ پاسخ این پرسشها را شاید بتوان در دو گزاره خلاصه کرد:
. الف) مرگ سوپر استارها در پایان تاریخ:
پایان تاریخ نام مقاله ی جنجالی و مشهور فرانسیس فوکویاما نظریه پرداز و فیلسوف آمریکایی است که به سال 1989 در مجله ی معتبر «نشنال اینترست» منتشر شد و بعدها به نحو مفصلتر و پخته تری به صورت کتابی تحت عنوان«پایان تاریخ و فرجام انسان» در آمد. به نظر فوکویاما دموکراسی لیبرال شکل نهایی حکومت در جوامع بشری است،تاریخ بشر نیز مجموعه ای منسجم و جهت دار است که بخش اعظمی از جامعه ی بشری را به سمت نظام دموکراسی لیبرال سوق می دهد.در «واقع منظور فوکویاما از پایان تاریخ این است که فروپاشی شوروی کمونیست،نیم سده پس از سقوط فاشیسم،نشانگر نابودی آخرین رقیب تاریخی لیبرالیسم است. نتیجه اینکه استقرار دموکراسی لیبرال در سراسر کره ی خاکی اجتناب ناپذیر می شود و بنابراین تاریخ پایان می یابد،فوکویاما که متاثر از آلکساندر گژیوف است، اصطلاح پایان تاریخ را نیز از تفسیر وی بر اندیشه ی هگل بر گرفته است. البته فوکویاما مدعی نیست که لیبرالیسم در میدان عمل در همه جا پیروز شده و همه ی نزاعها از کره ی زمین رخت بر بسته اند،بلکه او معتقد است که در پهنه ی اندیشه ها، لیبرالیسم از این پس بر اذهان چیره شده چرا که دیگر در برابر خود رقیب نظری و هماورد معتبر نمی یا بد. به عبارت دیگر ،حتی اگر پیروز ی لیبرالیسم در جهان واقعی هنوز به طور کامل تحقق نیافته،اما باید در نظر داشت که این پیروزی «در زمینه ی اندیشه ها و آگاهیها» صورت گرفته است»(فرانسیس فوکویاما،آمریکا بر سر تقاطع،نشر نی،ص12از مقدمه ی مترجم)
پایان تاریخ اما یک معنای دیگر هم دارد: پایان حرفهای جدید بشر! مدعیان در میدان نبرد هرآنچه از زور و توان داشته اند به محک آزمون نهاده اند و نتیجه استقرار نظمی شد که خوب یا بد اینک در جهان مستقر است: نظم بی جایگزین. اکنون نهادها و ارزشهای لیبرال آنچنان در جهان مستقر و مستحکم شده اند که نه به لحاظ کارکردی و نه از نظر تئوریک هیچ هماوردی برای خویش نمی بینند. در چنین شرایطی فیلسوفان و اندیشه ورزان اگر لیبرال و راست کیش باشند حرفی جز تایید نظم موجود یا حداکثر بیان اتقادات و ملاحظاتی پیرامون برخی وجوه آن نخواهند داشت،و اگر چپگرا باشند در بهترین حالت تکرار کننده ی قهار انتقادات اصحاب مکتب فرانکفورت به دنیای سرمایه داری خواهند بود. بحران آلترناتیو مشکلی است که اکنون تمامی نظریه پردازان مخالف لیبرالیسم از مارکسیستها گرفته تا بنیادگرایان دینی با آن مواجهند.در چنین فضایی تولد سوپر استار ها خیلی سخت است، مخالفین نظم موجود یا جنایتکارانی مانند بن لادن می شوند یا پوپولیستهای چپگرایی چون چاوز که حتی در مقایسه با کاسترو، کوتاه قامتی شان چشم را می آزارد. منتقدین سرمایه داری اکنون در فقدان ناگزیر چهره هایی نظیر مارکوزه و آدورنو دل به پریشان گوییهای فیلسوف – کمدینی به نام «اسلاوی ژیژک» می بندند که گفته ها و نوشته هایش سخت به کار معرکه گیری می آیند. در طلیعه های عصر مدرن اما افقهای نو و ناشناخته ی پیش رو، مجالی فراخ به فیلسوفان عصر رنسانس و روشنگری می داد تا با نو آوریهای خود حیرت افکنی کنند و جوامع را به سوی پوست اندازی رهنمون شوند، در چنین عصری منتقدین لیبرالیسم نیز قامتی افراشته داشتند به سترگی نام کارل مارکس.
حال اما جدال مدعیان به پایان رسیده است، و در چنین روزگاری نه فقط فیلسوفان از کشفیات حیرت افکن ناتوانند که سیاستمداران نیز وظیفه ای جز حفظ،اداره و حداکثر بهینه کردن دستاوردهای موجود ندارند. در اوج جدال هم فیلسوفان فرصت خودنمایی داشتند و هم سیاستمداران در خط مقدم مبارزه نه فقط برای حفظ داشته ها که تثبیت آنها و غلبه بر رقیب بودند. سیاستمداران بزرگ زاییده ی عصر رقابتهای ایدئولوژیک و دوران گذار بوده اند. جهان اما دیگر بی نیاز از بیسمارک و فردریک کبیر است. با پایان عصر ستیزها ی بنیان بر افکن و با فرا رسیدن دوران تسلط گفتمانی و کارکردی لیبرال دموکراسی عصر غولها نیز در غرب خاتم یافت.و دوران سیاستمداران متوسط و آکادمیسینهای اتو کشیده و متخصص آغاز شد. این فرایند البته خالی از آسیب هم نیست، خصوصا حال که تمدن مدرن با چالش بنیادگرایی مواجه است گاه گاهی خلا سیاستمداران بزرگ احساس می شود.
. ب) دموکراتیزه شدن فرهنگ یا چرایی استثنای سینما
دموکراتیزه شدن فرهنگ به معنای مورد نظر کارل مانهایم اینجا مطمح نظر نیست. دموکراتیزه شدن فرهنگ اینجا به معنای روند رو به گسترش تاثیر ذائقه ی توده های عوام در تولید محصولات فرهنگی است. زمانی هنرمندان آفرینندگانی بودند با رسالتی فراتر از راضی کردن توده ها. عصر اینگونه هنر مندان اما اکنون مدتهاست که به سر آمده است. موسیقی خوب آن نوع موسیقی است که بیشتر فروش کند و نظر بخش بیشتری از مردم را جلب کند. این تغییر دیدگاه که تجاری شدن هنر نیز در آن بی تاثیر نبود منجر به انقلاب هنری قرن بیستم شد. در واقع همه چیز از موسیقی پاپ آغاز شد، هنر از هزار توی خانه های اشرافی خارج شد و به میان مردم آمد. مردم اما بتهوون را دوست نداشتند، آنها فهمی از واگنر و موسیقی کلاسیک نداشتند ، از اپرا نیز سر در نمی آوردند اما « ری چارلز» و «الویس» را خوب می فهمیدند، آنها شاید نابغه های موسیقی نبودند ،ولی آنگونه می خواندند که توده های متوسط می خواستند. بلوز، راک و رپ ( که موسیقی سیاهان و جوانان حاشیه ی شهری است) کم کم بازار آن موسیقی اصیل اشرافی را کساد کرد. این اتفاق خوب یا بد گریز ناپذیر بود به قول فرید زکریا آنجا که توده ها تصمیم گیری کنند« مدونا» بسیار محبوب تر از «جسی نورمن» است. به این می گویند نفوذ پوپولیسم در هنر! درعرصه ی روشنفکری و سیاست، بازار از مردم خالی شد، موسیقی و سینما اما با هجوم توده ها روبرو شدند،مردم سوپر استارهایشان را اینجا جستجو می کنند زیرا که در یافته اند که آنجا(عرصه ی سیاست و فلسفه) دیگر متاع دندانگیری برای عرضه وجود ندارد. اینگونه است که آنها برای در افکندن شوری گاه گاه در زندگیشان از میان خوانندگان،بازیگران و ورزشکاران دست به انتخاب می زنند.
آیا ما نیز از غولها بی نیازیم؟
این سئوال مهمی است. غولها در تاریخ جوامع غربی نقش بسیار مهمی در گذار و توسعه داشته اند، بازخوانی با شکوه «فاوست» گوته از زبان« مارشال برمن» در «تجربه ی مدرنیته»،گواهی صادق بر این مدعاست. تمدن بشر روی دوش غولهایی چون فردریک و کاترین به پیش آمده است. آیا یک جامعه ی در حال گذار می تواند از غولها صرفنظر کند و بر طبل مرگ آنها بکوبد و بر جنازه شان دست افشانی کند؟ بدون غولهای اندیشه ورز و سیاست پیشه که قهرمان بیشه ی توسعه شوند کار این گذار نیمه تمام آیا تمام می شود؟ما آیا از« فاوست» بی نیازیم؟ این پرسش مهمی است که پاسخ به آن تامل فراوان می طلبد. پس عجالتا ما ایرانیان بهتر است در سرنای مرگ غولها ندمیم و با توجه به تجربه ی تاریخی گذار لختی در این باب بیاندیشیم که آیا در تاریخ و جغرافیای ما نیز دیگر فلسفه ی وجودی غولها از بین رفته است؟
توضیح ضروری: این مطلب اولین بار در روزنامه ی مرحوم شرق منتشر شد!
شورشیان آرمانخواه و دلقکهای خنده دار!
"اگر آنان جنبش دانشجویی را در موقعیتی لرزان می بینند، دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب جنبش دانشجویی را در آستانه ی تولدی دوباره می دانند. اگر آنان دانشجویان را به آرامش دعوت می کنند، دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب اعتراضات خود را با برگزاری تجمعات چند هزار نفره اعلام می کنند. اگر آنان دانشجویان را از سر دادن شعارهای سیاسی برحذر می دارند، فریاد دانشجوی زندانی آزاد باید گردد خیابان امیرآباد را به لرزه در می آورد..."*
اشتباه نکنید، سطور بالا بخشی از یک نمایشنامه ی کمدی نیست. نه باز هم اشتباه کردید، این بخشی از بیانیه ی یک گروه مبارز چریکی در دهه ی 40 هم نیست. خیر این بار هم در اشتباه هستید، این اعلامیه هیچ ربطی به مبارزین مسلح دهه ی 60 هم ندارد!
در بخش اول امتحان که مردود شدید حالا حدس بزنید «آنان» که اینگونه خشمگینانه مورد خطاب قرار گرفته اند «چه کسانی» هستند؟! مشتی دژخیمان؟ دانشجویان لیبرال؟ تحکیمی ها؟ عمال امپریالیسم؟
نمی توانید؟!
خیلی خب این یکی را دیگر حتما باید جواب دهید:
تجمعات چند هزار نفره ی مذکور در متن، کی و کجا برگزار شدند؟
[من که طی ماههای اخیر به غیر از تجمع امروز «مردم انقلابی» و« امت شهید پرور» در پاسداشت «انقلاب بهمن 57»- که از قضا «محمود احمدی نژاد» هم سخنران آن بود- تجمع چند هزار نفره ی دیگری را به خاطر نمی آورم. شما چطور؟!]
نه فایده ای ندارد! اینگونه به نتیجه نمی رسیم. این متن را باید خیلی جدی تر بررسی کرد. چند گزینه در مورد این متن قابلیت طرح دارد:
الف) آنچه در آن آمده واقعیت دارد.
نتایج این گزینه: به زودی این تجمعات چند هزار نفره تبدیل به تجمعات میلیونی می شود.و فوج فوج کارگران کارخانه ها که در حمایت از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب هر شب در خیابانها تظاهرات می کنند به خیل دانشجویان و دانش آموزان معترض می پیوندند. بعد از آن جمهوری اسلامی سرنگون می شود. بعد از آن هیئت رهبری حزب کمونیست تحت مدیریت شخص شخیص کاوه ی عباسیان و ذیل منویات «پدر ناصر»، یا همان عمو ناصر خودمان مقدمات برپایی دیکتاتوری پرولتاریا و گذار به جامعه ی کمونیستی را فراهم می کند. در صورت تحقق این گزینه به احتمال قریب به یقین اعضای دفتر تحکیم وحدت، گروه دانشجویان لیبرال و گردانندگان سایتهای ادوار نیوز و خبرنامه ی امیر کبیر اولین دسته از اعدامیان خواهند بود. البته می توان نتایج این گزینه را ادامه داد، ولی من حوصله اش را ندارم!(از آنجایی که تحقق این گزینه بسیار محتمل است بسیاری از دوستان لیبرال و تحکیمی از هم اکنون به دنبال سوراخ موش می گردند)
ب) آنچه در آن چند خط آمده واقعیت ندارد، در این صورت در مورد نویسنده ی اعلامیه ی فوق4 گونه قضاوت می توان کرد:
1- نویسنده یک لنینیست دروغگو و هتاک است .
2- نویسنده یک بیمار شیزوفرنیک است.
3- نویسنده یک جوان متوهم و بی سواد است.
4- نویسنده هم یک لنینیست هتاک و بی سواد است هم یک بیمار شیزو فرنیک.
*** *** ***
1- گویا بیماری خود رهبر پنداری و عقده ی هژمونی در هیج شرایطی عده ای را رها نمی کند. آنها برای تشفی این عقده از هیچ کوششی فرو گذار نمی کنند و هیج فرصتی را از دست نمی دهند. فکرش را بکنید. حتی الان. حتی در این وضعیت! ...
2- طی این مدت دانشجویان لیبرال و دوستان تحکیم، کوشیدند با توجه به ملاحظات انسانی و حقوق بشری هر چه در توان دارند برای دانشجویان چپ بازداشت شده انجام دهند. حتی رسانه های امپریالیستی و نهادهای وابسته به امپریالیسم آمریکا نیز در این زمینه چیزی کم نگداشتند!
لیبرالها، هر جا که هستند، می بایست به تلاش مومنانه شان جهت دفاع از حقوق همه ی قربانیان نقض حقوق بشر ادامه دهند و به اینگونه تحریکات هیستریک توجهی نکنند. نباید تحت تاثیر اینگونه بی اخلاقیها یا روانپریشیها وظیفه مان در راه دفاع از دانشجویان زندانی چپ را فراموش کنیم.
3- زمانی چپ در ایران یک جریان قوی اجتماعی بود که بسیار فراتر از یک حلقه ی چند ده نفره ی دانشجویی می توانست عمل کند.«شورشیان آرمانخواه»، نوشته ی مازیار بهروز نگاهی است به آن دوره از تاریخ ایران که به به قول معروف مارکسیستها در آن برو و بیایی داشته اند. آن دوره را و آن آدمهار را بسیار نقد کرده اند آنها اما خوب یا بد به بخشی از تاریخ تبدیل شدند.افرادی نظیر بیژن جزنی، خسرو گلسرخی، امیر پرویز پویان و... افرادی از این دست هر چه هم که خطا کرده باشند ارزش بحث و مطالعه دارند، حالا ولی کاریکاتورهای حقیر آنها در هیئتی مضحک از بخت بد یا خوب بر ما حلول کرده اند. آنها ارزش مطالعه ندارند. ارزش بحث ندارند. ارزش نقد ندارند. آنها از جنس اصیل جزنیها و آذرخشها نیستند که زیر شکنجه های مخوف جان می دادند اما دم نمی زدند. در آنها هیچ اصالتی نیست، مشتی انسان ماجراجو که با عملکردی غیر مسئولانه تنها هزینه بر هزینه می افزایند و هیچ «فایده ای» در جیب دانشگاه نمی کنند. تاریخ از آنها یادی نخواهد کرد. تاریخ آنها را فراموش خواهد کرد. تاریخ حتی به آنها فحش هم نخواهد داد! شاید تنها بتوانند دستمایه ی طنزی تلخ باشند، که اگر حکایت جزنیها تراژدی شورشیان آرمانخواه بود، روایت اینها کمدی دلقکهای خنده دار است.
پی نوشت:
بخشی از بیانیه ی دانشجویان موسوم به آزادیخواه و برابری طلب در مورد مواضع دفتر تحکیم و دانشجویان لیبرال در قبال نا آرامیهای کوی دانشگاه.

