اتهام تجاوز جنسی و یک پیشنهاد
تجاوز جنسی "در چارچوب یک تهاجم گسترده و سازمان یافته بر ضد یک جمعیت غیر نظامی" مطابق اساسنامۀ دیوان کیفری بین المللی جنایت علیه بشریت محسوب می شود**، بسیاری از فعالین حقوق بشر،برخی سازمانهای غیر دولتی بین المللی و عمده نیروهای اپوزیسیون که بسیاری شان زمانی در زندانهای جمهوری اسلامی بوده اند این رژیم را به اعمال سیتماتیک تجاوز جنسی بر زندانیان سیاسی و غیر سیاسی متهم می کنند، در پیامد اعتراضات مردمی پس از کودتای 22 خرداد و با آغاز بازداشت گسترده معترضین نیز اخبار غیر رسمی گسترده ای در مورد تجاوز به دستگیر شدگان در سطح جامعه و رسانه ها منتشر شد، اما اکنون با انتشار نامه مهدی کروبی به هاشمی رفسنجانی رییس مجلس خبرگان رهبری که در آن به صراحت از احتمال قوی وجود تجاوز در زندانها، بر اساس اخبار و شواهد "موثق" اشاره شده بحث تجاوز جنسی در زندانهای جمهوری اسلامی مرحلۀ متفاوتی را تجربه می کند، چرا که کمتر کسی بر تعلق خاطر کروبی به جمهوری اسلامی و دلسوزی او برای این نظام تردید دارد. فردی با سابقه و خصوصیات مهدی کروبی هر گز پیش از آنکه "ظن قریب به یقین" نسبت به چنین مسئله ای پیدا نکند به طرح علنی چنین اتهامی مبادرت نمی کرد، به احتمال زیاد دریافت گزارشهای متعدد از منابعی که برای کروبی قابل اعتمادند و از سویی بی توجهی به رایزنی های پنهان او در این مورد کارد را به استخوان کروبی رسانده و سرانجام او را به لحاظ وجدانی وادار به طرح علنی این مسئله کرده .
با توجه به زمینه های قبلی و فجایعی مانند آنچه در بازداشتگاه غیر قانونی کهریزک روی داده افکار عمومی کاملا برای پذیرش این اتهام علیه دولت کودتا مستعد است، در این میان واکنشهای شتابزده و گاه هیستریک مدافعان احمدی نژاد و وابستگان دولت کودتا به نامه دلسوزانه مهدی کروبی به گونه ای بوده است که نه تنها موجب آرامش خاطر مردم نشده بلکه بر خشم آنها افزوده است، یک نمونه از این واکنشهای شتابزده اظهارات علی لاریجانی است، او به راحتی و در یک جمله "کل این اتهامات را کذب محض" خواند و در اظهاراتی حیرت آور از کروبی خواست که مدارک خود را ارائه کند ! باید پرسید وقتی به تواتر از بسیاری از بازداشت شدگان و برخی افراد پر نفوذ اخبار تجاوز و شکنجه به بیرون زندان به مردم و به افرادی مثل کروبی منتقل می شود و در حالی که هیچ هیئت بیطرفی –حتی از نمایندگان مجلس- اجازه ورود به زندانهای دربسته را نمی یابد آیا این کروبی است که باید مدرک ارائه کند یا مقاماتی نظیر آقای لاریجانی؟ اکنون سوال در مورد وجود تجاوز جنسی در زندانها به یکی از مسائل مهم جاری در افکار عمومی تبدیل شده است، آیا آقای لاریجانی و امثالهم فکر می کنند به صرف یک "تکذیب رسمی" می توانند افکار عمومی جریحه دار شده مردم ایران را آرام کنند؟
آیا تبلیغات مهوع صدا و سیمای جمهوری اسلامی می تواند مرهمی باشد بر زخم مردم، قربانیان جنایتهای اخیر و خانواده هایشان؟ این مسئله باید روشن شود و روشن شدنش محتاج تشکیل یک کمیته حقیقت یاب مستقل است، پیشنهاد کروبی در این مورد پیشنهادی معقول و معتدل است. اگر آقای لاریجانی و دوستانشان اطمینان دارند که در زندانها تجاوزی رخ نداده طبیعتا نباید از تشکیل یک کمیته حقیقت یاب ابایی داشته باشند، حالا که آقایان به خود مطمئنند نباید از تشکیل کمیته ای مستقل که افکار عمومی بیطرفی آن را باور داشته باشد بهراسند، به عنوان پیشنهادی جهت عملی کردن طرح کروبی می توان هیئتی با ترکیب زیر برای بررسی این اتهام تشکیل داد: رییس مجلس خبرگان(یا نماینده او)، نماینده ای از سوی مجمع تشخیص مصلحت نظام، یک نماینده از فراکسیون اصولگرایان و یک نماینده از فراکسیون اقلیت، رییس قوه قضاییه، با سابقه ترین قاضی دیوان عالی کشور،دادستان کل کشور، رییس اتحادیه کانون وکلای دادگستری، یکی از دو کاندیدای معترض(کروبی یا موسوی)، مدیران مسئول یک روزنامه هوادار دولت و یک روزنامه اصلاح طلب و حسین مهرپور که از جمله حقوقدانان مورد اعتماد جمهوری اسلامی است و در عین حال در جامعه حقوقی کشور نیز از وجاهت کافی برخوردار است. این ترکیبی است که به گفته رهبر جمهوری اسلامی( در نماز جمعه 29 خرداد) همه جزء "خانواده نظام" محسوب می شوند، پس هیچ کس نباید از تشکیل یک هیئت حقیقت یاب که همه اعضایش از خانواده نظام باشند هراسی داشته باشد خصوصا آنها که با اطمینان می گویند هیچ تجاوزی در زندانهای جمهوری اسلامی روی نداده. آیا آقای لاریجانی حاضر است در این زمینه ابتکار عمل را به دست گیرد و پیگیر تشکیل این هیئت شود؟
بعید می دانم آقای لاریجانی چنین کاری کند و دوستانش هم به چنین چیزی رضایت دهند چرا که آنها بهتر از هر کسی "واقعیت" را می دانند هر چند که به زبان تکذیب کنند. به هر حال فکر می کنم مخالفین دولت کودتا نباید اجازه دهند این بحث فراموش شود، باید نامه کروبی را پیگیری کرد و با ارائه پیشنهاداتی نظیر آنچه در این مقاله آمد نادرستی ادعاهای کودتاگران را نشان داد، این اما آزمون خوبی است برای راستی آزمایی ادعا و محک زدن صداقت امثال آقای لاریجانی.
آقای لاریجانی و برخی دوستانشان که گویا چندان دل خوشی هم از احمدی نژاد ندارند باید بدانند که شاید این آخرین فرصت باشد.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان/تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
`پی نوشت:
* * مطابق بند h از ماده 7 اساسنامه دیوان بی ناللملل کیفری تجاوز جنسی یکی از مصادیق جنایت علیه بشریت است
این مقاله اولین بار در روز آنلاین منتشر شد
من شریک جرم عبد الله مومنی ام

عبدالله مومنی هفته هاست که در بازداشت نیروهای امنیتی است، تماسهای محدود او با منزل هر بار بر نگرانی خانواده و دوستانش افزود تا اینکه در روزهای اخیر مقامات امنیتی اجازه ملاقات مومنی با خانواده را صادر کردند، این ملاقات اما نه تنها چیزی از نگرانیها و آلام نزدیکان عبدالله مومنی نکاست بلکه آنها را به عمق زجر و رنجی که مومنی در روزهای بازداشت کشیده است آگاه کرد، عبالله پیش از این نیز بارها به زندان انفرادی رفته اما هر گز با وضعیتی چنین روبرو نشده بود، ما می دانیم که او به زندان عادت دارد و از تجربه لازم در این زمینه برخوردار است، حال چه بر سر او آورده اند که اند که همسر دلیر و گرامی اش-خانم آدینه وند- می گوید «از عبدالله جز پوست و استخوانی بدون تعادل روحی چیزی نمانده است» چرا صورت عبدالله مومنی سیاه شده و بیست کیلو وزن کم کرده؟ چرا در حالی که از فرط ضعف و لرزش بدن حتی قدرت تکلم نداشته تنها یک جمله را تکرار می کرده: جای من اینجا خیلی خوب است!
قرار است عبدالله تحت چنین شرایطی به چه چیز اعتراف کند؟ مثل کیان تاجبخش به جاسوسی؟ مثل سعیدی سیرجانی به فساد و خیانت؟ مثل علی افشاری به هزار گناه نکرده و راه نارفته؟ به توطئه برای براندازی و مبارزه مسلحانه؟ گیریم که همه اینها را هم گفت. چه کسی باور می کند؟ چه کسی باور می کند این حرفها را از عبداللهی که جز پوست و استخوان و یک روان نامتعادل از او نمانده است؟ شرم بر شما باد.
به راستی کجاست انسانیت؟ کجاست شرف و اخلاق؟ کجاست مسلمانی؟ بنی عباس هم با مخالفین خود چنین نمی کرده اند، دولت کودتا جانشین بر حق ابوجهل و ابوسفیان است، این اکنون منطق استالین و صدام است که عبدالله مومنی را به «پوست و استخوان» تبدیل کرده است،چه زیبا و تلخ گفت خانم فاطمه آدینه وند که بعد از شهادت عزیزانش در جبهه های جنگ به دست مزدوران صدام حال با اسارت عبدالله بار دیگر سایه شوم صدام را بر فراز زندگی خود حس می کند.
آنچه بر عبدالله گذاشته است مسلما بیانگر نوع و شیوه ای به غایت بد اندیشانه و غیر انسانی از شکنجه است، لا اقل طی سالهای اخیر سابقه نداشته است که یک فعال سیاسی در سطح عبدالله مومنی به این شیوه ی - فعلا برای ما ناشناخته - شکنجه شود، شیوه شکنجه عبدالله مومنی بیانگر عمق کینه و نفرت عمله امنیتی رژیم کودتا نسبت به عبدالله مومنی است، ببینید آش این شکنجه ها چقدر شور شده که صدای محسنی اژه ای هم با همه وفاداریش به نظام ولایی در آمده ! حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
عبدالله مومنی جرمی جز دفاع صریح و بی پرده و ملاحظه از حقوق بشر نداشته و ندارد، او سخنگو و خدمتگزار بی مزد و منت قربانیان بی شمار نقض حقوق بشر بود، هر جا سخن دفاع از حقوق بشر بود عبدالله مومنی هم آنجا بود، مومنی حقوق بشر را هم استراتژی می داند و هم تاکتیک، او معتقد به شیوه مبارزه مسالمت جویانه برای نیل به اصلاحات بنیادین است، او همواره خواهان اتحاد عمل نیروهای دموکراسی خواه بود و از هیچ تلاشی برای نزدیک کردن تحولخواهان مضایقه نمی کرد، مومنی در یکسال و اندی اخیر عملا به یکی از استراتژیست های نیروهای تحولخواه و اصلاح طلبان ساختارگرا تبدیل شده بود، همه اینها بس بود تا خفاشان کور و زشت شب کینه این مرد را به دل بگیرند و مترصد بر زمین زدنش باشند، این سد سترگ کینه در شرایط فعلی فرصتی برای شکستن و سیلاب شدن یافته است تا با توسل به غیراخلاقی ترین و مهیب ترین روشها عبدالله مومنی را غرق کند، اما زهی خیال باطل، ما در کنار عبدالله هستیم، حال که گناه عبدالله اعتقادش به دموکراسی و حقوق بشر است ما هم در این جرم و گناه شریک اوییم و برای شراکت در مجازاتش نیز آماده ایم، پس بگیرید ما را، بکشید ما را،شکنجه کنید ما را، به کرده ناکرده واردار به اعتراف کنید مارا.. این از جهل و کوته بینی شماست که فکر می کنید با این شیوه ها می توانید جنبش سبز را متوقف کنید، نه این مردم را این بار سر باز ایستادن نیست، آب شما را با خود خواهد برد، باد کاشته اید و سرانجام طوفان درو می کنید.
شما از هیچ دروغ و پستی و رذالتی برای شکستن مخالفین تان دریغ نخواهید کرد اما «مردم» دیگر می دانند و این اعترافها و شکنجه ها نه تنها هیچ از محبوبیت قربانیان کم نمی کند که عزت بر عزتشان خواهد افزود و ذلت بر ذلت شما خواهد انباشت تا روزی که زیر بار این ذلت نیست شوید و نشانی از شما نماند.
شجاعت، صداقت ، پاکی و سلامت نفس، آزادگی و آزادیخواهی همواره مهمترین خصوصیات عبدالله مومنی بوده اند، این چیزی است که همه ی آنها که این «برادر شهید» را می شناسند به آن معترفند، پس هر اعتراف ساختگی و جعلی که بخواهد نافی این خصوصیات بارز عبداالله باشد از سوی افکار عمومی با استهزا مواجه خواهد شد.
اما سخنی با شما بازجویان محترم !... به یاد بیاورید سرنوشت سعید امامی را و عبرت بگیرید. دیدید با او چه کردند همانهایی که او برای تداوم قدرتشان مخلصانه و از روی اعتقادی جاهلانه به هر کار و جنایتی دست میزد ؟ فکر می کنید سرانجامی بهتر از او خواهید داشت؟ ببینید امروز چگونه خدمتگزاران قدیمی این نظام را برای محاکمه به صف کرده اند. ببینید با حاج سعید و همسرش چه کردند، مطمئن باشید شبح این خطر بر فراز زندگی شما و خانواده ی تک تکتان هست، شما بی رحم هستید، قبول! ولی باور کنید سیستمی که شما به آن خدمت می کنید از شما بی رحم تر هم دارد، آغوش ملت گشوده است، شما برای عموم مردم ناشناخته اید و هیچ کدامتان به اندازه هاشمی رفسنجانی زمانی مورد خشم مردم نبوده اید، اما ببینید که چگونه همراهی هاشمی با مردم برایش عزت و محبوبیت آورد، باور کنید که آینده همه شما در گرو همراهی با مردم است پس آغوش گشاده ملت را بپذیرید و دست دراز شده روشنفکران و فعالین دموکراسی خواه را بفشارید نه اینکه این دست را بشکنید و آن آغوش را به گلوله ببندید.
ما شرمنده همسر و فرزندان نوجوان عبدالله مومنی (امیر و حمید) و همسر و فرزندان تک تک زندانیان سیاسی هستیم. ما در کنار آنها هستیم و تا زنده ایم و زندانی نیستیم با تمام وجود برای آزادی این فرزندان ملت خواهیم کوشید، ملت در کنار خانواده های مضطرب زندانیان سیاسی است چرا که عزیزان در بندشان هموراه در کنار ملت و پیشتاز جبهه ملت بوده اند، ما آماده ایم تا در تمام این هزینه ها شریک شویم تا این درد به صورت مساوی بین ما تقسیم شود و هزینه آزادیخواهی و حق طلبی سر شکن گردد.
عبدالله مومنی برای خیلی از دانشجویان الگو است، خیلی از ما بر سر مواضع و اندیشه ها با او توافق حد اکثری داریم، عبدالله برای خیلی از ما دوست و رفیقی بی همتاست، پس ما با تمام وجود شریک جرم اوییم، زندانی کنید ما را، شکنجه کنید ما را...
باکی نیست؛
چون سرانجام پر از نکبت هر تیره روانی را /که جنایت را چون مذهب حق/موعظه می فرماید می دانم
پی نوشت:
* این مقاله امروز در روزآنلاین منتشر شده است
* * دوست گرانقدر و مهربانم سورنا هاشمی با حکم یک سال حبس تعزیری مواجه شده است، جرم سورنا و دوستانش افشای فساد صاحبان ریاکار قدرت است، او خود در مصاحبه با روزآنلاین گفته است:
به جای محاکمه مفسدان، افشاگران فساد را زندانی می کنند، این مصاحبۀ سورنا با روز آنلاین را حتما بخوانید
دادگاه مزخرف،کیفرخواست نویسان دیوانه !
دومین جلسه دادگاه جمعی ازمخالفان دولت بر آمده از کودتای 22 خرداد شنبه 17 مرداد برگزار شد، به جرأت می توان گفت کیفر خواست دادستان در این جلسه مضحک ترین کیفر خواست صادر شده برای متهمان سیاسی در طول یک قرن اخیر(و شاید تمام تاریخ )بوده است، من اکنون بیشتر از هر وقت باور دارم که نویسندگان این کیفر خواست انسانهایی دیوانه اند که جنون آنها از نوعی درمان نا پذیر است: آمیزه ای از پارانویا و اسکیزوفرنی !
نظام اسلامی اگر می خواهد به ادامه حیات ادامه دهد و از این بحران رهایی یابد اولین گامش باید عزل این دیوانگان از مصدر امور و انتقال سریع آنها به اورژانس یک بیمارستان مجهز روانی باشد؛ باور کنید این هم به نفع نظام است هم به نفع اینها !
براندازی از طریق امتحان IELTS !
یک لحظه چشماهایتان را ببندید و به این گزاره فکر کنید: دولت بریتانیا با برگزاری امتحان IELTS قصد براندازی نظام سیاسی حاکم بر ایران را داشته است
ای خاک بر سر این نظام که اینگونه قابل براندازیست! ای خاک بر سر اینهمه نهادهای رنگارنگ و موازی امنیتی، یعنی براندازان نظام اسلامی از چریکهای دهه شصت به مشتاقان یادگیری زبان انگلیسی تبدیل شده اند ؟ لابد از فرداست که «امت حزب الله» با «احساس مسئولیت انقلابی» حمله به آموزشگاههای زبان انگلیسی را که مراکز مجری براندازی محسوب می شوند آغاز کنند، باور کنید در لحظاتی که فراز هایی از این کیفر خواست را می شنیدم ناخواسته از فرط خنده کف زمین پهن شده بودم (البته این خنده با دیدن چهره های شکسته و تکیده رفیق و استاد فاضل و شریفم احمد زید آبادی گرامی و دوست خوبم شهاب الدین طباطبایی عزیز بر لبم خشکید و جای خود را به اندوهی عمیق سپرد)
به هر حال ماحصل این دادگاه این بود که شبکه ای شامل استکبار جهانی و امپریالیسم شوم آمریکا به کمک فیس بوک و توییتر در ائتلاف با انجمن پادشاهی ایران از طریق معلمان زبان و خبرنگارانی که متاسفانه «به جای اخبار دروغ اخبار راست و واقعی» به رسانه ها منتقل می کرده اند قصد براندازی نظام مقدس اسلامی را داشته اند! در این میان یک معلم زبان فرانسه در اصفهان نیز با «گرفتن عکس» از اعتراضات مردم جزء رهبران و مهره های برجسته این پروژه «کثیف و ننگین» که به منظور براندازی نظام اسلامی طراحی ،بوده است. جل الخالق ! یاللعجب !
آخر بزرگواران، کیفر خواست نویسان محترم ! نظام اگر نظام باشد با «انقلاب سفت و کلنگی و زمخت» هم بر نمی افتد چه برسد با انقلاب «مخملی و نرم و گوگوری» !
به هر حال صحبت از ایرادات حقوقی این دادگاه موجب «وهن علم حقوق» است، به باقی دوستان و رفقا هم توصیه می کنم اصلا در فاز ایرادات حقوقی وارد نشوند و جهت انبساط خاطر مردم و اندکی تقلیل درد در بند بودن دوستانمان به جنبه های فکاهی وجالب این نمایشنامه که توسط یک سناریو نویس دیوانه و با استعداد اما گمنام نوشته شده توجه کنند و و این جُکهای بامزه را تا می توانند برای مردم باز گو کنند...به هر حال تو حدیث مفصل بخوان از مجمل.
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار !
*** *** ***
پی نوشت اول: به شدت برای صمیمی ترین و بهترین رفیقم عبدالله مومنی نگرانم، اخباری که از او می رسد به واقعا نگران کننده است.
پی نوشت دوم: این روزها به رغم بار سنگین غم از دست رفتگان و در بند شدگان خیلی امیدوارم به آیندۀ مان... شاید که نه، حتما «...که آینده از آن ما»
پی نوشت سوم: این مقاله عسل اخوان را بخوانید . طبیعتا با بسیاری از آنچه نوشته خصوصا سویه های شعاری و ضد آمریکایی آن موافق نیستم، ولی دفاع جالبی است از «جنبش سبز» با یک منطق شایستۀ توجه مارکسیستی.
پی نوشت آخر: از کیفر خواست نویس محترم و مقتدر اگر خدایی نکرده این نوشته را خوانده خواهش می کنم از دست من عصبانی نشود من موجود «غیر قابل توجهی هستم» تازه خیلی هم ترسوام اگر به اعترافی چیزی نیاز بودبا مشخص کردن موارد مورد نیاز ایمیل بزنید تا در سریع ترین وقت ممکن با پست سفارشی به خدمتتان ارسال کنم !اگر هم نیز به فیلمبرداری هست همین جا امکانتش هست به خودتان زحمت ندهید.
دعای هفته: خداوندا به کرم و لطفت، به مهربانی و بزرگیت همه ما را از شر بازجوها و کیفر خواست نویسان جمهوری اسلامی مصون بدار و با قدرت خود جوری امور را سامان ده که دیگر هیچ کس سعادت درک حضور مبارک این اسوه های تقدس و دانایی را نیابد !
اینگونه دادگاهها را میراث شوم استالین می دانیم
چهار گروه سیاسی در بیانیهای مشترک، با نمایشی و مضحک خواندن دادگاه تعدادی از بازداشتشدگان حوادث اخیر، تاکید کردند که اینگونه دادگاهها و سرکوبها نمی تواند مانع از اعتراض مردم به دیکتاتوری شود و بالعکس مسیر مردم را برای رسیدن به آزادی هموارتر و زمان آن را کوتاهتر می کند. دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران، جبهه دموکراتیک ایران، جبهه همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران و جبهه متحد دانشجویی، چهار گروهی هستند که این بیانیه را امضا کردهاند.
متن کامل این بیانیه بدین شرح است:
ملت بزرگ ایران!
نمایش مضحک و نخ نمای اخیر با نام بی مسمای "دادگاه" که در حقیقت توهین به منصب قضا و موجب وهن دستگاه قضاوت در همه زمانها و مکانها بود، نشان داد که کودتاگران نه تنها به دنبال دلجویی و جبران آنچه که در این روزها بر سر مردم آوردند، نیستند، بلکه اقدامات غیرقانونی و مستبدانه آنها رشته ای است که سر دراز دارد. در باب نمایش دادگاه همین بس که ابتدایی ترین اصول دادرسی که حتی در عقب افتاده ترین کشورها رعایت می شوند، فدای عجله آقایان برای پخش این تئاتر مضحک قبل از مراسم تحلیف ریاست جمهور انتصابی می شود تا به خیال خود آبی باشد بر آتش خشم مردم و مقدمه ای برای ناامیدی آنها به منظور عادی سازی فضای سیاسی و اجتماعی و شروع به کار دولت کودتا. اگر چه وقاحت پنهان شده در پشت این دادگاه و دیگر اقدامات کودتاچیان در این روزها بر کسی پوشیده نیست و تشت رسوایی آنها مدتهاست که از بام افتاده، اما اشاره به چند نکته در این باره را خالی از فایده نمی دانیم.
الف- این گونه اعتراف گیری ها و دادگاههای تشریفاتی را میراث شوم استالین و دیکتاتوریهای بدنامی می دانیم که در زباله دان تاریخ مدفون شده اند و حتی نمایش اعتراف و ندامت مخالفان هم نتوانست بر عمر ننگین آنها بیفزاید. افرادی را بدون اطلاع از محل و شرایط نگهداری از خانه و خیابان می ربایند و بعد از مدتها شکنجه روحی و جسمی ناگهان بر صفحه تلویزیون ظاهر می سازند که از گفتار و کردار سابق خویش ابراز ندامت کنند و آنگاه انتظار دارند که مردم هم این گفته ها را باور کنند! این کارخانه تواب سازی چه ویژگی هایی دارد که هنوز هیچ دانشمند و روانپزشکی موفق به فهم و یا کشف آن نشده است؟!
ب– متن کیفرخواست و اقدامات مرتبط با آن نشان داد که غده سرطانی که در نهادهای نظام ریشه کرده است و بخشی از آن در زمان خاتمی و در رابطه با قتل های زنجیره ای کشف شد، نه تنها ریشه کن نشده است، بلکه بسیار بزرگتر شده و ارکان بیشتری را آلوده کرده است. سعید امامی در سطحی وسیع تکثیر شده و اینک ابایی از افشای اقدامات خود ندارد. متن کیفرخواست که بسیار شبیه لجنپراکنی های کیهان بود بدون شک از سوی این باند تهیه شده است و به نهادی بی اراده و آلت دست به نام قوه قضاییه تحویل شده است. چنانچه برای مبارزه با این غده خطرناک تدابیری اندیشیده نشود، زود باشد که رهبران طراز اول جمهوری اسلامی هم بر جایگاه اعتراف تکیه دهند.
ج- شیوه مواجهه قوه قضاییه با حوادث اخیر نشان می دهد که ویرانه قوه قضاییه هر روز ویرانه تر می شود و جناب شاهرودی یا نمی خواهد و یا نمی تواند این ویرانه را بازسازی کند. آنچه در زندانهای مخوف ایران بر سر جوانان این مرز و بوم آمد، هزاران مرتبه دردناکتر از حوادث ابوغریب و گوانتانامو و... بود و فهمیدن این مساله با یک مقایسه ساده را کار دشواری نمی بینیم. نه در ابوغریب و نه در گوانتانامو هیچ فردی زیر شکنجه جان نداد و ناخنهای کسی را نکشیدند و تا حد مرگ کسی را کتک نزدند. جوانان حق دارند از این زمان به بعد از دیدن هیچ فرد شکنجه شده و کشته شده ای اعم از فلسطینی و لبنانی و عراقی و... متاسف نشوند چرا که دردناکتر از آن را بارها در خیابانهای تهران و نیز در زندانهای قوه قضاییه دیده اند.
د– این دادگاه و این سرکوبها نمی تواند مانع از اعتراض مردم به دیکتاتوری شود و بالعکس مسیر مردم را برای رسیدن به آزادی هموارتر و زمان آن را کوتاهتر می کند. تاریخ به یاد ندارد دورانی را که ظلم و ستم بر عمر هیچ دیکتاتوری افزوده باشد و در مورد ایران نیز همین قانون حکمفرماست. ما بر شهیدان راه آزادی درود می فرستیم و بر ادامه راه آنان یعنی راه سبز آزادی تاکید می کنیم. این جنبش سبز و جهانی را بدون توسل به خشونت ادامه می دهیم و برای مجازات جنایتکاران و قاتلان مردم تلاش می کنیم.
دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران
جبهه دموکراتیک ایران
جبهه همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران
جبهه متحد دانشجویی
منبع: بامداد خبر
ابطحی و عطریانفر در مهمانی حاجی آقا*
دهه شصت آغاز نمایش اعتراف گیری و پروژه تواب سازی بود، اعضای گروههای چپ مذهبی و غیر مذهبی از مجاهدین خلق گرفته تا حزب توده جزء اولین قربانیان پروژۀ تواب سازی و اعتراف گیری بودند،در سال 1361 حتی مرجع بلند پایه ای مانند آیت الله العظمی شریعتمداری هم با چهره ای افسرده و مضطرب بر صحنه تلویزیون ظاهر شد و به خاطر آنچه که «ایفای نقش در کودتای نوژه» نامیده شد از محضر «امام خمینی» تقاضای عفو و بخشودگی کرد.
این اما پایان ماجرای قربانیان تواب سازی نبود، آنها بعدها شرح «چگونگی توبه و اعتراف» خود را توضیح دادند، آنچه که سران حزب توده نظیر نورالدین کیانوری ،محمد علی عمویی و مریم فیروز در شرح شکنجه هایی که با آن مواجه بوده اند نوشتند و گفتند به حدی تکان دهنده و غیر انسانی است که حتی در شوروی استالین هم نظیر آن را کمتر می توان سراغ گرفت، هوشنگ اسدی هم در بخشی از خاطراتش که منتشر شده است به برخی از روشهای شکنجه در زندانهای جمهوری اسلامی اشاره کرده است: آویزان کردن از سقف،شلاق بر کف پا، اجبار به خوردن مدفوع، ترتیب دادن اعدامهای ساختگی برای متهمان تنها بخشی از آن جیزی است که اسدی و دیگران نوشته و گفته اند، حال باید پرسید ارزش قانونی،اخلاقی و شرعی «اعتراف و توبه» در چنین شرایط غیر قابل تحمل و دهشتناکی چه اندازه است؟
بیهوده نبود که آیت الله العظمی منتظری خطاب به سران جمهوری اسلامی نوشت«شما روی ساواک شاه را سفید کرده اید» به راستی هم می توان ادعا کرد که برخورد ساواک با بسیاری از متهمان سیاسی به خصوص اعضای گروههای چریکی اگر چه غیر انسانی و غیرقابل توجیه بود اما در مقایسه با آنچه طی سی سال گذشته بر متهمان سیاسی گذشته آن برخوردها «هیچ» بوده است.
به عنوان مثال ای کاش سران جمهوری اسلامی بین نوع دادگاههای برگزار شده برای «محمد مصدق» و «خسرو گلسرخی» با دادگاههایی که خودشان برای کشته شدگان خاوران و همین محاکمه اخیر جمعی از اصلاح طلبان برگزار کردند خود مقایسه و قضاوت می فرمودند : جلیل بزرگمهر «وکیل تسخیری» مصدق با آزادی نسبی به دفاع از موکل خود پرداخت و به طور نامحدود از حق ملاقات با موکلش بهره مند بود ، دادگاه در جلسات متعدد علنی اجازه دفاع به مصدق در برابر اتهامات دادستان نظامی و حتی صحبت علیه شخص شاه را داد و نهایتا مصدق را به 3 سال حبس محکوم کرد اما جمهوری اسلامی تنها در تابستان 67 هزاران زندانی سیاسی را پس از برگزاری دادگاههای 5 تا 15 دقیقه ای بدون وکیل و حق دفاع به جوخه اعدام سپرد در حالی که بسیاری از اعدام شدگان حتی نمی دانستند این جلسه دادگاه است! حالا مقایسه کنید پخش مستقیم دادگاه خسرو گلسرخی از تلویزیون دولتی رژیم پهلوی را با محاکمه نمایشی و عملا پشت درهای بسته اصلاح طلبان،محاکمه ای که هیچ خبرنگار مستقل و رسانه غیر دولتی خارجی و داخلی حق حضور در آن را نیافت و متهمان نه تنها در جریان بازپرسی که حتی در جلسه دادگاه و در حین دادرسی نیز از همراه داشتن وکیل محروم بودند، باری آنگونه که آن مرجع دلیر و نیک نفس-آیت الله العظمی منتظری- گفته است اینها حتی روی ساواک جنایتکار شاه را سفید کرده اند، من البته بعید می دانم که در وجود و نهاد ترتیب دهندگان این محاکمات نمایشی حتی اندک حیا و وجدانی باقی مانده باشد که با این مقایسه ها و استدلالها بیدار شود!
به هر روی با مرگ آیت الله خمینی و پایان فرآیند انتقال قدرت، سعید امامی و همکارانش –نظیر برادر بازجو حسین شریعتمداری- تصمیم گرفتند که راه «تواب سازی و اعتراف گیری» را ادامه دهند،سعیدی سیرجانی از اولین قربانیان باند سعید امامی بود که سرانجام پس از توبه و اعتراف به دست شخص سعید امامی به قتل رسید، جمهوری اسلامی که در دهه شصت و به همان روشهای استالینیستی پیش گفته که جنایتکارانی مانند اسدالله لاجوردی مجری آن بودند از دست گروههایی که آنها را محارب می دانست راحت شده بود این بار با تعریف پروژه های جدید امنیتی مانند تهاجم فرهنگی «هل من مبارز» می گفت؛ حالا نوبت باقی ماندۀ اپوزیسیون مسالمت جو و نویسندگان دگر اندیش بود؛ آنها باید به نقش خود در «تهاجم» فرهنگی «دشمن» اعتراف می کردند حالا مهم نبود که اصلا چنین تهاجمی وجود داشته یا نه !
یکی از پر سر و صدا ترین پروژه های اعتراف گیری و تواب سازی این دوره مربوط به بازداشت 23 تن از نویسندگان نامۀ 90 امضایی به رییس جمهور وقت بود،نویسندگان نامه تنها خواستار «احترام به آزادیهای قانونی مردم» شده بودند اما با دستگیری تعدادی از امضا کنندگان آنها باید اعتراف می کردند که «عامل آمریکا» هستند و در ضمن «مهندس بازرگان و نهضت آزادی با حمایت آمریکا و از طریق طرح بحثهای مربوط به حقوق بشر قصد براندازی داشته اند».
حبیب الله داوران و فرهاد بهبهانی دو تن از این بازداشت شدگان بودند، آنها در دو متن جداگانه که یکی «در مهمانی حاجی آقا» و یکی دیگر«داستان یک اعتراف» نام داشت آنچه بر ایشان گذشته بود را شرح دادند، آنها توضیح می دهند که چگونه از همان ابتدای بازداشت همه تلاش بازجویان و خصوصا جناب سربازجو که «حاجی آقا» نامیده می شده در این جهت بوده است که آنها به موارد اشاره شده اعتراف کنند. خصوصا فرهاد بهبهانی شرح جالب و البته دردناکی از شیوه های شکنجه ای که منجر به «خود شکنی» او شد می دهد- آمیزه ای از شکنجه های جسمی و روحی – از شلاق گرفته تا سلول انفرادی، توهین و تحقیر و جلوگیری از رفتن متهم به توالت و حمام، بهبهانی توضیح می دهد که چگونه با قرار دادن او در محیطی ایزوله و نقل قولهای دروغ و مکرر از دیگر بازداشت شدگان و همچنین آمیزه ای از «وعده آزادی و تهدید به اسارت دائم» نهایتا اراده او را از بین می برند و او کم کم جذب بازجوی خود می شود که روزی با او مهربان است و روزی خشمگین !
بهبهانی با صداقتی ستودنی شرح می دهد که چگونه بر اثر شکنجه های جسمی و روحی و فرایند مغز شویی اجباری آنچنان بی اراده شده بوده است که حتی در دیدار با گالیندوپل فرستاده سازمان ملل که از او در مورد وضعیت زندان می پرسد می گوید «وضع زندان خیلی خوب است و به هیچ وجه شکنجه نشده ام» حاجی آقا حتی بهبهانی را وادار می کند که به خاطر نقض حقوق بشر توسط اسراییل از گالیندو پل و سازمان ملل انتقاد کند!
«تواب سازان و اعتراف گیران» هر چه پیش تر آمدند روشهای جدیدی از شکنجه های نرم افزاری موسوم به شکنجه سفید را نیز آموختند و برای شکستن متهمین و وادار کردن آنها به اعتراف از این شیوه ها استفاده کردند .سلول انفرادی،تهدید، ایزوله شدن و رگبار اخبار دروغ ، ورود به مسائل شخصی و ایراد تهمت و افترا تنها بخشی از شیوه های شکنجه سفید هستند، که البته بازجویان محترم عند اللزوم از کلاسیک ترین شیوه شکنجه یعنی آزار فیزیکی نیز استفاده می کنند.
اکنون و به دنبال کودتای 22 خرداد تعداد زیادی از فعالین سیاسی بازداشت شده اند،دهم مرداد ماه دادگاهی بدون حضور خبرنگاران مستقل و بدون حضور وکیل برای آنها برگزار شد و پس از آن بوغهای تبلیغی جمهوری اسلامی در سطح وسیعی به پخش آنچه که «اعترافات ابطحی و عطریانفر» نامیده می شد اقدام کردند و بعد البته روز بعدش هم با لباس زندان این دو را در مصاحبه ای با صدا و سیما شرکت دادند و مثل دیدار بهبهانی با گالیندوپل ابطحی و عطریانفر هم در دیدار با مصاحبه گر تلویزیون - که کم از بازجویی مزدور نداشت - از وضعیت «بسیار عالی» زندان قدر دانی کردند!
این دیگر حالا رازی فاش شده است که این قبیل اعترافات چگونه و با چه روشی گرفته می شود، ناگفته پیداست که ابطحی و عطریانفر هم این 50 روز را میهمان «حاجی آقا» بوده اند و مفصلا پذیرایی شده اند! اینقدر این به اصطلاح اعترافات ابطحی و عطریانفر مضحک بود که آدم احساس می کرد آنها بازجوها را سر کار گذاشته اند ! مسلما عموم مردم و همه کسانی که این دو را می شناسند و از مواضع پیش از زندان آنها آگاهی دارند نیز به مضحک بودن و دروغین بودن این تغییر موضع پی برده اند.
جبهه مشارکت بهترین تصویر را از این دادگاه به دست داده است: «این حرفها مرغ پخته را هم به خنده می اندازد»
خوشبختانه جامعه ما هم دیگر با اینگونه مسائل برخورد ایدئولوژیک و تنگ نظرانه نمی کند، همه می دانند که هر آدمی تحمل و توانی محدود دارد که ممکن است زیر شکنجه به پایان برسد،این اتفاقی است که برای من،شما یا هرکس دیگری هم می تواند بیفتد همه موقعیت و وضعیت ابطحی و عطزیانفر و دیگران را درک می کنند،کسی بر آنها خرده نمی گیرد، آنها عضوی از «جبهه ملت» محسوب می شوند و دیر یا زود در کنار ملت، مثل فرهاد بهبهانی بازجویان و آمرانشان را رسوا می کنند.
جای تعجب است که به رغم مخالفت بسیاری از کارشناسان و مقامات عاقل امنیتی که اتفاقا دلسوز جمهوری اسلامی هم هستند چگونه این نظام به چنین فضاحتی تن داده است؟ پاسخ این سوال هر چه باشد مسلما با گیجی و تحیر ناشی از ضربه و تو دهنی محکم «جبهه ملت» به «جبهه استبداد و مزدورانش» ارتباطی وثیق و عمیق دارد. دیکتاتور باید بداند این «هنوز اول کار است»
به امید آزادی تک تک زندانیان سیاسی از جمله میردامادی،شریعتی،دادخواه،مومنی،حجاریان،نبوی،میردامادی،تاج زاده،امین زاده،رمضان زاده،زید آبادی، عطریانفر گرامی و محمد علی ابطحی عزیز و دوست داشتنی.
پی نوشت:
*این مقاله اولین بار در روزآنلاین منتشر شده است
جنبش سبز و استالینهای وطنی
دولت کودتا تا کنون در سرکوب نهضت سبز مردم ایران ناکام بوده است،نه دستگیری های گسترده، نه فشارهای مضاعف امنیتی،نه دروغهای وقیحانه و روزانۀ صدا و سیما، نه کشتاروحشیانۀ معترضین در خیابانها و زندانها هیچکدام نتوانسته مردم و رهبران جنبش را از پیگیری حقوق و مطالبات خود منصرف کند، همین پنجشنبه گذشته بود که در چهلمین روز شهادت ندا آقاسلطان صدها هزار نفر از مردم در شهرهای مختلف کشور به خیابانها آمدند؛ حضور مردم در خیابانها و بانگهای ممتد و شبانه الله اکبر نشانه عزم جزم مردم در ادامه راه تا پیروزی نهایی است.
دولت کودتا اما پس از آزمودن سناریوهای ناکام گوناگون اکنون آخرین تیر ترکش خود را در کمان گذارده است: محاکمه های نمایشی و اعترافات ساختگی.
این اولین بار نیست که جمهوری اسلامی برای سرکوب مخالفانش به سناریوی «محاکمه و اعتراف گیری» متوسل می شود، این شیوه در ایران عمری به درازای عمر «نظام» دارد. کم نبوده اند دولتهای اقتدارگرایی که در طول قرن بیستم مخالفان را وادار به اعتراف به جاسوسی و خیانت کرده اند و بعد به استناد به اعترافاتی که تحت شکنجه صورت گرفته است به زعم خود از شر مخالفین و مخالفتها راحت شده اند، استالین مخوف ترین دیکتاتور قرن بیستم در این میدان گوی سبقت را از همه ربوده بود او را باید بزرگترین کاشف و مجری «اعتراف گیری و محاکمه » دانست اما بی اغراق می توان گفت بعد از شوروی – خصوصا در دوره استالین- حاکمیت جمهوری اسلامی بیش از هر نظام دیگری برای «شکستن» مخالفینش از حربه«اعترافات ساختگی و محاکمه های نمایشی» استفاده کرده است، همه طیفهای مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی از کمونیستها گرفته تا لیبرالها، از روشنفکران سکولار گرفته تا ملی مذهبی ها طعم «اعتراف در زندان» و «شکستن خود» در دادگاه یا در برابر دوربینهای تلویزیون را چشیده اند، با این حال این حربه که در نخستین سالهای دهه شصت تا حدودی در منکوب کردن مخالفان موثر واقع می شد اکنون از فرط استعمال به طرز رقت انگیزی مضحک و نخ نما شده است، افکار عمومی در ایران مدتهاست به چهره های در هم شکسته ای که در تلویزیون ظاهر می شوند و به انواع «خیانت و خباثت و رذالت» اعتراف می کنند و سرانجام از محضر «نظام» تقاضای عفو و بخشودگی می نمایند عادت کرده است، این سناریوی فریب دیگر تاثیری در افکار عموم مردم ایران نخواهد داشت،این نمایشها تنها لبخندی تلخ را بر لبان ملت نقاشی خواهد کرد، حالا هر طفل دبستانی هم می داند که این اعترافات «چرا و چگونه» اخذ می شوند، اجرای این سناریو ها شاید تنها برای توجیه و فریب همان بدنه قلیل فاشیستهای اسلامی مفید فایده باشد و الا مردم مدتهاست که از این دامها پریده و از شکنجه گران واعتراف گیران گسسته اند.
دادگاه(؟!) برگزار شده در روز شنبه نیز چیزی سوای «نمایشهای اعتراف گیری» معمول در جمهوری اسلامی و دیگر رژیمهای سلطانی نبود. استالینهای کوتاه قامت وطنی این بار نیز سناریویی ناشیانه و مبتذل را به صحنه آورده اند، دادگاه نمایشی دهم مردادبرگی دیگر از سناریوی مقابله با جنبش سبز است، کیفرخواست این دادگاه رمان پلیسی ضعیفی بود که تنها از ذهن بیمار مدیر مسئول جریدۀ دریدۀ کیهان و همپالگی های او قابل تراوش است، محاکمه نمایشی فعالین سیاسی اصلاح طلب نشان داد که پارانویای استالینهای وطنی اکنون به مرز جنونی سادیستی رسیده است این البته سرنوشت همۀ استالین های تاریخ بوده و هست.
این دادگاه اما بر خلاف پندار صحنه پردازانش فصلی دیگر از جنبش سبز مردم ایران را ورق خواهد زد، مردم می دانند که این اعترافات ساختگی تحت چه شرایطی گرفته شده است، مردم می دانند که محمد علی ابطحی در فردای آزادیش در «وب نوشت» خود از شکنجه ها و از شرایط غیر قابل تحملی که او را وادار به بر زبان آوردن آن جملات کرد خواهد نوشت، می دانند که آنچه در این دادگاه نمایشی گفته شد حرف دل نبوی، میردامادی ، تاج زاده ،صفایی فراهانی و رمضان زاده نیست، می دانند که انها در فردای آزادیشان در کنار مردمند و در این روزهای سخت زندان مردم با درک شرایط در کنار آنها خواهند ماند.
استالین های کوتاه قامت وطنی به پایان راه رسیده اند، این دادگاه صریح ترین نشانۀ آغاز این پایان بود، متهمین این دادگاه البته قربانیان پیشگاه استالینهای وطنی اند تا شاید «شکستن» آنها اندک مرهمی باشد بر زخمها و عقده های «دیکتاتور» که هر شب بر فراز پشت بامها و هر هفته بر سنگ فرش خیابانها صدای پای مرگش را می شنود.
سرنوشت شوروی و سرانجام هیتلر و موسیلینی در انتظار استالینهای وطنی است، آنها فرو خواهند پاشید و باد خاکسترشان را بر لجن زارتاریخ خواهد افشاند، ستون فقرات استبداد زیر بار جنبش سبز و مسالمت آمیز مردم ایران خواهد شکست، آن روز آنقدرها هم دیر و دور نیست ؛ صلاح البته در این است که استالین های وطنی تا بیش از این دیر نشده «صدای انقلاب مردم ایران» را به گوش جان بشنوند و از این صدا پیروی کنند
آفاق ازصدای سکوت تو روشن است/خاموشیت مباد که فریاد میهنی
پی نوشت:
*این مقاله پیش از این در روزآنلاین منتشر شده است
چه کسی اراذل و اوباش است؟
ایران را جنبشی ملی فرا گرفته است. ویژگی مهم این جنبش، فراگیر بودن آن است. جنبش سبز در واقع ائتلاف گسترده اکثریت قریب به اتفاق نیروهای سیاسی و اجتماعی علیه کودتای حکومتی 22 خرداد است. همه می دانند که استقرار دولت بر آمده از این کودتا منجر به حاکمیت تمام و کمال نسخه ایرانی طالبانیسم یعنی احمدی نژادیسم خواهد شد، هسته اصلی قدرت در ایران می خواهد با استیلای کامل بر منابع قدرت و ثروت و قلع و قمع نهایی آنچه از جامعۀ مدنی ایران باقی مانده است کشور را به حیات خلوت فاشیسم اسلامی تبدیل کند، اما چه کسانی از این کودتا سود خواهند جست؟ این کودتا در اصل به وسیلۀ حزب پادگانی طراحی شده و پس از تایید رهبری نظام اجرا گشته است. حزب پادگانی دیگر تاب تحمل هیچ رقیبی را ندارد، بدون شک اقدام حزب پادگانی و رهبری بر خلاف تمام ترتیبات قانون اساسی است، این نه تنها کودتایی علیه رای مردم، که کودتایی علیه قانون اساسی هم هست. قانون اساسی جمهوری اسلامی البته نقایص بسیار دارد اما در صورت پیروزی نهایی کودتا، جمهوری اسلامی به آن معنایی که در قانون اساسی آمده است و مورد نظر افرادی نظیر مرتضی مطهری و بهشتی بود دیگر وجود نخواهد داشت، انگیزۀ اصلی حزب پادگانی از اجرای این کودتا در واقع امر چیزی جز تسلط کامل بر منابع اصلی ثروت نیست، آنها پیش از این می کوشیدند این هدف را ـ لااقل در ظاهر هم که شده- در قالب ترتیبات قانون اساسی پیش ببرند اما اکنون رو در بایستی را کنار گذاشته اند و تحقق کامل منافع خود را در چارچوب مدلی از خلافت اسلامی ِ وابسته به نیروی نظامی آسان تر می یابند و فاشیسم و خشونت را به متدینین تحمیل کنند. بدیهی است در این حالت اسلام جز ابزار و بازیچه ای در دست حزب پادگانی نخواهد بود؛ آنها حتی با توسل به قرائت فاشیستی از اسلام کوشیده و اکنون بیشتر می کوشند تا نهاد مرجعیت مستقل را به طور کلی از صحنه محو کنند، از این روست که خطر دولت کودتا را نه تنها روشنفکران، دانشجویان و دگراندیشان، بلکه روحانیون و اقشار مذهبی نیز در می یابند.به علاوه از یک سو حرکت شتابان حزب پادگانی در راه غارت و چپاول منابع جامعه و از دیگر سو سیاستهای اقتصادی قهقرایی باند حاکم بر کشور، کارگر و کارفرما، تاجر و صنعت گر و کارمند و کارشناس را علیه دولت کودتا متحد کرده است. در واقع خطر آنی و جدی کودتاچیان موجب شده است تا اجزا مختلف جامعۀ ایران موقتا بسیاری از شکافهای ایدئولوژیک و طبقاتی را نادیده بگیرند تا بر دشمن مشترک فائق آیند؛ اینگونه است که زنانی که به اختیار چادر به سر کرده اند و زنانی که اجبارا با روسری موهای خویش را پوشانده اند دوشادش هم و با شعار "با چادر، بی چادر- مرگ بر دیکتاتور" به مبارزۀ مدنی با کودتاچیان بر خاسته اند. تصاویر حضور جانبازان جنگ ایران و عراق که سبز پوشان و نشسته بر ویلچر به جنبش ملی علیه کودتا پیوسته اند، فریادهای الله اکبر و یا حسین مردم بر فراز پشت بامها، همراهی گسترده هنرمندان، دانشگاهیان و برجسته ترین روشنفکران و متفکرین کشور با این جنبش نشان دهنده گستردگی اجتماعی و در عین حال عمق و کیفیت آن است.
به نظر من زیبا ترین جلوۀ این اعتراضات، مسالمت آن و پرهیز مردم از خشونت است. مردم با مدارا و به شیوه ای مدنی رفتار می کنند و حتی در برابر خشونت طلبان خویشتن داری نشان می دهند. سکوت، امروز به مهمترین ابزار مبارزه مردم تبدیل شده است. آنها روی پلاکاردهای خود می نویسند: "سکوت ما از چماق تو قوی تر است" با این حال عجبا که صدا و سیما یا به تعبیر به جای دکتر سروش "بنگاه بانگ و رنگ" همگام با دیگر شیپورهای کریه و بدصدای وابسته به کودتاچیان، مردمی را که اینگونه متمدنانه به مبارزه علیه دولت کودتا برخاسته اند "اراذل و اوباش" می خواند و محمود احمدی نژاد ـ یکی از عوامل اصلی کودتا- با همان وقاحت مخصوص به خود اکثریت ملت و خیل نخبگان هنری، ادبی، فکری و علمی کشور را "خس و خاشاک" می نامد.
خس و خاشاک چه کسی است؟ ملتی که با دست خالی و با سلاح سکوت در راهپیمایی های میلیونی شرکت می کند یا ترسوهایی که به خاطر قلت عدد و ضعف منطق مسلسل بر روی مردم می گشایند؟ چه کسی اراذل و اوباش است؟ مردمی که سالها سختی را تحمل کردند و به قیمت خونشان از شرف، آزادگی و حق خود صیانت کردند یا آنها که با بسیج روسپی ها و الوات برای دفاع از رییس دولت کودتا میتینگ برگزار می کنند و اوباش را برای آتش گشودن بر روی مردم بی دفاع تجهیز می کنند؟ چه کسی اراذل و اوباش است؟ مردمی که سبز پوش و با همگامی افرادی چون استاد محمد رضا شجریان در سکوت و متحد برای دفاع از میهن شان علیه کودتا برخاسته اند یا موتورسواران عربده کشی که به دفاع از کودتاچی ها چماق و باتوم بر سر و تن مردم می کوبند؟
چه کسی اراذل و اوباش است؟ دانشجویانی که در ساحت مقدس دانشگاه و به حکم وظیفه به دفاع از حقوق ملت برخاسته اند یا مردان غول پیکری که با پول نفت پروار شده اند و شب هنگام، وحشیانه کوی دانشگاه را به خاک و خون می کشند و حرمت علم را پاس نمی دارند؟ چه کسی اراذل و اوباش است؟ مردمی که در پی احقاق حقوق و کرامت انسانی خویشند یا رییس پلیسی که زنانی را وادار به عریانی می کند و به اتفاق آنان نماز جماعت بر قرار می دارد؟
عجبا ! کودتاچیانی که دولت غیر قانونی شان از اراذل و اوباشی نظیر صادق محصولی و مجتبی ثمره هاشمی انباشته است وقیحانه اکثریت ملت و برجسته ترین نخبگان کشور را اراذل و اوباش و خس و خاشاک نام می دهند، تاریخ اما قضاوت خواهد کردـ آنچنان که مردم قضاوت کرده اند و صف خود را از کودتاچیان و اراذل و اوباش جدا کرده اند ـ وآینده نشان خواهد داد که چه کسی خس و خاشاک است، کودتاچیان قلیل یا مردم به تنگ آمده و کثیر؟
جنبش مردم دیر یا زود، امروز یا فردا خس و خاشاک کودتا چیان را به قعر قرون- همانجایی که از آن آمده اند- باز خواهد گرداند:
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت/تاجُ از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت
پی نوشت: این یادداشت پیش از این و در تاریخ 28 خرداد(6روز پس از کودتا)در روآنلاین منتشر شد و اکنون با تغییراتی جزئی در وبلاگم باز نشر می شود.
معنا و مفهوم کودتای حکومتی
«در بساط عیش و نوشی که بناپارت هر شب با اراذل و اوباش مرد و زن راه می انداخت، با نزدیک شدن نیمه شب و گرم شدن سرها از باده نوشی فراوان که زبانها باز می شد و پندارها به کار می افتاد،بارها دیده می شد که حضار خود را آمادۀ کودتا برای بامداد روز بعد اعلام کردند»(1) کارل مارکس
معنای عام کودتا در فرهنگ سیاسی، تصاحب قدرت به وسیله نیروی نظامی و خارج از ترتیبات قانونی از طریق ساقط کردن دولت غیر نظامی است،کودتا در عین حال دو وجه پارادوکسیکال دارد از یک سو گاهی در فرآ یند گذار ممکن است یکی از اجزا نظام سیاسی با اعمال زور به وسیله کودتا و علیه کل نخبگان حاکم در رژیم غیر دموکراتیک مستقر زمینۀ گذار به دموکراسی را فراهم می کند" بدین سان باید بر نقش کودتاهای نظامی در گذار به دموکراسی که اغلب از لحاظ نظری نادیده گرفته شده اند به حکم تجربۀ تاریخی انگشت تاکید گذاشت "(2) به عنوان نمونه های تاریخی در مورد کودتاهای زمینه ساز گذار به دموکراسی می توان به تجربۀ کشورهایی نظیر برزیل،اکوادور،پاراگوئه و پرتقال اشاره کرد(3) از دیگر سو در بسیاری مواقع نیز کودتا به منظور امحاء دموکراسی یا بر قراری دیکتاتوری نظامی انجام می گیرد،البته گاهی نیز ظهور دیکتاتوریهای غیر نظامی اما وابسته به نیروی نظامی هم قابل تصور است در چنین رژیمهایی نظامیان، حاکمیت خود را به طور غیر مستقیم اعمال می کنند، تجربۀ رژیم دیکتاتوری وارگاس که یک رژیم غیر نظامی اما وابسته به نظامیان محسوب می شد نمونه ای از حاکمیت غیر مستقیم نظامیان است که یگانه ویژگی نظامی اش تکیه به نظامیان برای بقای خود است.(4)
در مواردی ممکن است بخشی از رژیم با تکیه به نیروی نظامی یا خود نیروی نظامی به طور مستقل علیه بخشی دیگر از نخبگان حاضر در رژیم دست به کودتا بزنند،چنین کودتاهایی معمولا حاصل بالا گرفتن جنگ قدرت بین جناحهای مختلف رژیم است در چنین مواقعی عموما جناحی که دست بالاتر را دارد و تحت نفوذ یا متکی به نظامیان است علیه جناح دیگر دست به کودتا می زند،این قبیل کودتا ها علی الخصوص در رژیمهایی که شاهد شکاف در حاکمیت(حاکمیت دوگانه) هستند قابل تصورند، در رژیمی که حاکمیت دوگانه است پایۀ غیر دموکراتیک حاکمیت ممکن است با توسل به نیروی نظامی مبادرت به برچیدن سازوکارهای دموکراتیک یا شبه دموکراتیک رژیم کند، در این شرایط می توان از کودتای نهادهای انتصابی علیه نهادهای انتخابی سخن گفت، برچیدن بساط دموکراسی نیم بند از طریق استحالۀ صندوق رای یا مقابله علنی و گاه خشونت آمیز با رای مردم صورت می گیرد، به این ترتیب بخش انتصابی رژیم می کوشد با یکدست کردن حاکمیت کشور را به سوی یک دیکتاتوری نظامی یا یک دیکتاتوری غیر نظامی تحت نفوذ و متکی به نظامیان سوق دهد(5)، این جور کودتاها یکی از انواع کودتا معروف به کودتاهای حکومتی هستند، همانطور که "پل بروکر" می گوید دیکتاتوری های غیر نظامی (شخصی) مارکوس و وارگاس که هر دو تحت حمایت نظامیان بودند،همچنین بیانگر شکل غیر معمولی از کودتا ها موسوم به کودتای حکومتی بودند. این اصطلاح در فرهنگ سیاسی آمریکای لاتین که معنای تحت اللفظی آن کودتا توسط شخص رییس حکومت می باشد، توصیف کنندۀ وضعیتی است که در آن رییس اجرایی کشور به منظور بسط کنترل خود بر نظام سیاسی به شیوه ای فراتر از قانون اساسی دست به کودتا می زند، "کودتای حکومتی" معمولا به معنای ایجاد یک دیکتاتوری شخصی تحت حمایت نظامیان و یا بسط و گسترش قدرت یک دیکتاتوری نظامی است(6)
این نوشتۀ کوتاه را با جملاتی از کتاب هیجدهم برومر کارل مارکس آغاز کردم، او درجایی دیگر از همین کتاب در وصف روحیات بناپارت می گوید " فکر کودتا همیشه در سر بناپارت بوده. او با همین فکر ثابت وارد فرانسه شده بود. سلطۀ این فکر بر وی به حدی بود که او قادر به نگاه داشتن آن در پیش خود نبود و دائم آن را با دیگران در میان می گذاشت " مارکس گزارشهایی از مطبوعات اروپا پیش از کودتای بناپارت نقل می کند که این نوشته را با نقل یکی از همین گزارشها پایان می دهم:
" پاریس پر از شایعه های کودتا است. گفته می شود که پایتخت شامگاه پر از سرباز خواهد شد و بامداد فرمانهای انحلال مجلس از راه خواهد رسید، که حکومت نظامی را در استان سِن اعلام می کنند...گویا بناپارت به دنبال وزرایی می گردد که این فرمانهای غیر قانونی را اجرا کنند "
پی نوشتها:
1)مارکس،کارل، هیجدهم برومر لوئی بناپارت، ترجمۀ باقر پرهام،نشر مرکز،چاپ چهارم،1382
2)بشیریه حسین،گذار به دموکراسی،نشر نگاه معاصر،1384
3)همانطور که بشیریه می گوید شیوۀ گذار به دموکراسی از طریق کودتا اغلب به دموکراسی های ناپایدار و شکننده می انجامد
4) Shneider ,R.M.(1991) `Order and Progress` :A Political History of Brazil (Boulder : Westview ).
5)در مواردی هم قابل تصور است که نهادهای انتخابی از طریق کودتا حکومت را به سود دموکراسی و نهادهای انتخابی یک پایه کنند، این در صورتی است که نیروی نظامی یا لااقل بخش توجهی از نیروی نظامی با بخش انتخابی و جناح اصلاح طلب رژیم همکاری کنند.
6)بروکر،پل،رژیمهای غیر دموکراتیک،نظریه ها،سیاست و حکومت، ترجمۀ علیرضا سمیعی اصفهانی،نشر کویر، چاپ دوم 1384
توضیح: مقالۀ کالبد شکافی یک اسطوره که ابتدادر روزنامه اعتماد ملی و سپس در تارنمای روزنامک منتشر شد بازتابهای مختلفی داشت و نگارنده چه کتبی و چه شفاهی با نظرات مختلفی مواجه شد که هم حاوی انتقادات سازنده بود و هم تشویقهای دلگرم کننده البته متاسفانه به جز چند نکته به جا که اتفاقا توسط دوستان همفکر به نگارنده گوشزد شد هیچ انتقاد جدی به این مقاله نشد و منتقدین عده ایشان به فحاشی و مودبهایشان به کلی گوییهای بی معنی بسنده کردند، در این میان کامنت دوست فرهیخته و عزیزم تیرداد بنکدار جدی ترین اظهار نظری بود که در این مورد خواندم،کامنت تیرداد حاوی نکات جالب و ارزشمندی بود که ترجیح دادم با اجازه تیرداد گرامی آن را به صورت پستی مستقل در وبلاگم قرار دهم تا زوایای دیگری از پرونده جزنی و چریکیسم ایرانی نیز به بحث گذاشته شود، با تشکر مجدد از تیرداد گرامی
متن کامل کامنت تیرداد:
سپاس از رشید گرامی که گفتنی ها را به نیکی گفته است.
من تنها در مورد سطر پایانی این مقاله ارزشمند یادآوری می کنم که بیژن جزنی تنها کسی بود که آشکارا در کتاب "تاریخ سی ساله ایران" پیش بینی کرد که با توجه به وقایع سال 42، آیت الله خمینی می تواند رهبری انقلابی (که طبعن نمی توانست جهتگیری مارکسیستی داشته باشد) را بر عهده بگیرد. جالب این بود که وی نمی توانست ذوق زدگی خود را از این پیش بینی پنهان کند...
خط فکری جزنی همان بود که در سالهای پس از انقلاب توسط شاگردش "فرخ نگهدار" و مریدان این دو در "سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)" پی گرفته شد. همانهایی که پس از یک سال برافروختن آتش مهیب جنگهای داخلی در کردستان و ترکمن صحرا، هنگامی که از این ترقه بازیها سودی نجستند، کمی به بی سوادی خود واقف شدند و فرودستانه روی به سوی حزب توده آوردند. سپس جمهوری اسلامی را حکومت خرده بورژوازی و ملی و قابل حمایت دانسته و با اتکا به "تئوری راه رشد غیرسرمایه داری" از آن جانبداری کردند و تا به آنجا پیش رفتند که در پیکار میان جمهوری اسلامی و سایر مارکسیستها، فعالانه از جمهوری اسلامی دفاع کردند و این دفاع تا بدانجا رسید که فرخ نگهدار لیستی از اعضای زندانی سازمان متبوعش را به "آیت الله موسوی اردبیلی" بدهد که هرکس غیر از اینها باشد اقلیتی است و از ما نیست (یعنی اگر خواستید بکشیدشان!)
جمشید طاهری پور از اعضای سابق شورای رهبری فداییان اکثریت که امروز جسورانه و خردمندانه به بازبینی گذشته خویش مشغول است، در مقاله ای که در مجله تلاش منتشر نمود، خط اکثریت را دنباله دیدگاههای جزنی بر می شمرد. همانگونه که اقلیت همچنان متاثر از نظریات مضحک و شکست خورده احمدزاده و پویان بود
حال این نکته حائز اهمیت است که جزنی و بعدها سازمان اکثریت با همه خطاهایشان، معتدل ترین و واقعگرا ترین جناح جریانهای چریکی بودند. آن زمان که دار و دسته تروریست معدوم حمید اشرف و مارکسیستهای اسلامی مجاهدین خلق در حال آدم کشی در کوی و برزن بودند، جزنی در زندان فریاد می زد که شماها مبارزه مسلحانه را نفهمیده اید! این کارهایی که شما می کنید جنایت است نه مبارزه!
و چه دردناک بود که جزنی قربانی جنایت جنایتکارانی شد که در دو جبهه مخالف جنایت می کردند. یکی با کشتن پاسبان و رهگذر و مستشار و افسر راهنمایی و ریس بانک و نیروی امنیتی دلخوش به مبارزه بود و آن یکی در موضع قدرت رفتارش را در تقابل با مخالفین مجنونش شکل می داد. در این بین جزنی با همه جزم اندیشی لنینیستی اش قربانی چیزی شد که به آن انتقاد داشت. آری جزنی یک مارکسیست تمامیت خواه بود. اما هیچ گاه به سان حمید اشرف و امیر پرویز پویان و دیگران تروریست نبود. هرچند که در حین برنامه ریزی برای یک عملیات تروریستی (سرقت از بانک) دستگیر شد. هرچند که حکومت سابق، چندین سال تنها فعالیتهای کمونیستی وی را (در اوج دوره جنگ سرد) زیر نظر داشت و چند باری در پی برخی آشوبگریها، چند ماهی به زندان فرستاده بودش. تنها هنگامی که این دانش آموخته ثروتمند فلسفه، همانند گانگسترها با عباس سورکی در خودرویش اسلحه مبادله می نمود، دستبند به دست به زندان فرستاد. اما جزنی دست کم در تئوری، همچنان مبارزه مسلحانه را تنها دارای وجه تبلیغاتی می دانست. جزنی قربانی "گانگستریسم رمانتیک" و "تروریسم کور" رفقایش از یکسو، و نابخردی سازمان امنیتی ناکارآمد که با نادیده گرفتن موقعیت نهادی خود، "واکنش" نشان می داد، شد. اما تردیدی نیست که جزنی هم خود در برافروخته شدن این آتش سهم قابل توجهی داشت. جنگ مسلحانه برای قدرت درگرفته بود و صدای اعتراض از لوله تفنگ می آمد و از همانجا نیز پاسخ می گرفت...
جزنی می خواست که حکومتی که توسعه سرمایه دارانه را برگزیده است، سرنگون شود. مطالبه جزنی نه آزادی بود و نه دموکراسی و نه حکومت پارلمانتاریستی. اما تفاوت جزنی با سایر رهبران چریکها در این بود که کمی واقع بین تر بود و می دانست که این رویا با ترقه بازی در سیاهکل و کاریکاتور توپاماروها شدن و ادعای جنگ چریکی شهری، به وقوع نمی پیوندد. می دانست که "بسیج اجتماعی" را تنها کسانی چون "آیت الله خمینی" می توانند بر علیه حکومت صورت دهند. جزنی این را نوید می داد و پیروانش نیز در فداییان اکثریت، دنباله روی دیدگاه وی شدند و متحد و موتلف "روحانیت مترقی".
رشید عزیز این پرگویی ها را کردم که بگویم "استوره جزنی" به تحقق پیوست. حال عده ای این را نمی بینند (که در همین ستون کامنتهای روزنامک هم تشریف دارند). این از دو چیز ناشی می شود:
1. کم خوانی و پر گویی
2. نیاز به قهرمان
و بدبخت ملتی که با سرانه مطالعه زیر نیم ساعت، همچنان خود را محتاج قهرمان می بیند...
شاد باشی و پیروز و قلمت استوار...
تیرداد گرامی همچنین نکتۀ به جایی را هم در مورد نام کوچک آقای یشایایی تذکر داده بود:
رشید جان یک نکته را هم یادآور شوم که دوست بیژن جزنی، "هارون یشایایی" بوده نه پرویز. هارون یشایایی اکنون ریس انجمن کلیمیان تهران است و شنیده ام که کماکمان چپگراست. وی چندین دوره داور جشنواره فیلم فجر بوده است. دعوای چند سال پیش وی با "ناصر تقوایی" بر سر نحوه داوری در جشنواره درباره فیلم "کاغذ بی خط" را احتمالن همگی به یاد داریم.
بیژن جزنی؛پاسدار پرشور مارکسیسم-لنینیسم
کالبد شکافی یک اسطوره
توضیح ضروری: این مقاله ابتدا در روزنامه اعتماد ملی،صفحه تاریخ، تحت عنوان "واقعیت بیژن جزنی" منتشر شده است
«استادان پر مشغلۀ دانشگاهها،تکنوکراتها و روشنفکرهای هرزه خوابیده در حالی که از خان یغمای زحمتکشان تا گلو را انباشته اند و عملا دست در دست جلادان دستگاه حاکمۀ استبدادی دارند، با بزرگواری و سعۀ صدر، مارکسیستی رنگ پریده، بی رمق و از شدت و حدت افتاده را همچون ابزاری زنگ زده و کند به نمایش می گذارند... این توطئه ایست علیه مارکسیسم لنینیسم انقلابی که باید جنبش انقلابی به ریشه کن کردن آن کمر همت ببندد»
بیژن جزنی،دربارۀ مارکسیسم انقلابی و مارکسیسم بورژوایی
سطور بالا نمایانگر ایمان جزمی و تزلزل ناپذیر نویسنده اش به مارکسیسم لنینیسم است، ایمانی که به پشتوانۀ خشم انقلابی بیژن جزنی در قالب کلماتی خشن و ستیزه گر توام با روحیه ای مطلق انگار و خالی از هر نوع تساهل و مدارا بر صفحۀ کاغذ حک شده است ایمانی مستحکم که تا آن روزی که خون بیژن جزنی بر تپه های اوین نقش بست همچنان جزمی و تزلزل ناپذیر باقی ماند،بسیاری از نوشته های جزنی دفاعیه هایی پرشور از مارکسیسم لنینیسم بودند و البته دادخواستهایی سراسر خشم و خشونت علیه همۀ آنها که با ایمان جزنی همداستان نبودند،اینگونه بود که قلم در دست جزنی آتشفشانی بود که حتی مارکسیستهای اندکی متساهل تر هم از گدازه های خشمش در امان نبودند، همانها که به زعم جزنی می خواستند ...
جهت مطالعۀ متن کامل مقاله ادامۀ مطلب یا همین جا را کلیک کنید
ادامه مطلب
