تبليغاتX
دست نوشته های یک لیبرال دموکرات

لیبرالیسم انتقادی راهی به سوی رهایی

کامنت جالب تیرداد بنکدار در مورد مقالۀ "کالبد شکافی یک اسطوره"

توضیح: مقالۀ کالبد شکافی یک اسطوره که ابتدادر روزنامه اعتماد ملی و سپس در تارنمای روزنامک منتشر شد بازتابهای مختلفی داشت و نگارنده چه کتبی و چه شفاهی با نظرات مختلفی مواجه شد که هم حاوی انتقادات سازنده بود و هم تشویقهای دلگرم کننده البته متاسفانه به جز چند نکته به جا که اتفاقا توسط دوستان همفکر به نگارنده گوشزد شد هیچ انتقاد جدی به این مقاله نشد و منتقدین عده ایشان به فحاشی و مودبهایشان به کلی گوییهای بی معنی بسنده کردند، در این میان کامنت دوست فرهیخته و عزیزم تیرداد بنکدار جدی ترین اظهار نظری بود که در این مورد خواندم،کامنت تیرداد حاوی نکات جالب و ارزشمندی بود که ترجیح دادم  با اجازه تیرداد گرامی آن را به صورت پستی مستقل در وبلاگم قرار دهم تا زوایای دیگری از پرونده جزنی و چریکیسم ایرانی نیز به بحث گذاشته شود، با تشکر مجدد از تیرداد گرامی

متن کامل کامنت تیرداد:

سپاس از رشید گرامی که گفتنی ها را به نیکی گفته است.
من تنها در مورد سطر پایانی این مقاله ارزشمند یادآوری می کنم که بیژن جزنی تنها کسی بود که آشکارا در کتاب "تاریخ سی ساله ایران" پیش بینی کرد که با توجه به وقایع سال 42، آیت الله خمینی می تواند رهبری انقلابی (که طبعن نمی توانست جهتگیری مارکسیستی داشته باشد) را بر عهده بگیرد. جالب این بود که وی نمی توانست ذوق زدگی خود را از این پیش بینی پنهان کند...
خط فکری جزنی همان بود که در سالهای پس از انقلاب توسط شاگردش "فرخ نگهدار" و مریدان این دو در "سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)" پی گرفته شد. همانهایی که پس از یک سال برافروختن آتش مهیب جنگهای داخلی در کردستان و ترکمن صحرا، هنگامی که از این ترقه بازیها سودی نجستند، کمی به بی سوادی خود واقف شدند و فرودستانه روی به سوی حزب توده آوردند. سپس جمهوری اسلامی را حکومت خرده بورژوازی و ملی و قابل حمایت دانسته و با اتکا به "تئوری راه رشد غیرسرمایه داری" از آن جانبداری کردند و تا به آنجا پیش رفتند که در پیکار میان جمهوری اسلامی و سایر مارکسیستها، فعالانه از جمهوری اسلامی دفاع کردند و این دفاع تا بدانجا رسید که فرخ نگهدار لیستی از اعضای زندانی سازمان متبوعش را به "آیت الله موسوی اردبیلی" بدهد که هرکس غیر از اینها باشد اقلیتی است و از ما نیست (یعنی اگر خواستید بکشیدشان!)
جمشید طاهری پور از اعضای سابق شورای رهبری فداییان اکثریت که امروز جسورانه و خردمندانه به بازبینی گذشته خویش مشغول است، در مقاله ای که در مجله تلاش منتشر نمود، خط اکثریت را دنباله دیدگاههای جزنی بر می شمرد. همانگونه که اقلیت همچنان متاثر از نظریات مضحک و شکست خورده احمدزاده و پویان بود

حال این نکته حائز اهمیت است که جزنی و بعدها سازمان اکثریت با همه خطاهایشان، معتدل ترین و واقعگرا ترین جناح جریانهای چریکی بودند. آن زمان که دار و دسته تروریست معدوم حمید اشرف و مارکسیستهای اسلامی مجاهدین خلق در حال آدم کشی در کوی و برزن بودند، جزنی در زندان فریاد می زد که شماها مبارزه مسلحانه را نفهمیده اید! این کارهایی که شما می کنید جنایت است نه مبارزه!
و چه دردناک بود که جزنی قربانی جنایت جنایتکارانی شد که در دو جبهه مخالف جنایت می کردند. یکی با کشتن پاسبان و رهگذر و مستشار و افسر راهنمایی و ریس بانک و نیروی امنیتی دلخوش به مبارزه بود و آن یکی در موضع قدرت رفتارش را در تقابل با مخالفین مجنونش شکل می داد. در این بین جزنی با همه جزم اندیشی لنینیستی اش قربانی چیزی شد که به آن انتقاد داشت. آری جزنی یک مارکسیست تمامیت خواه بود. اما هیچ گاه به سان حمید اشرف و امیر پرویز پویان و دیگران تروریست نبود. هرچند که در حین برنامه ریزی برای یک عملیات تروریستی (سرقت از بانک) دستگیر شد. هرچند که حکومت سابق، چندین سال تنها فعالیتهای کمونیستی وی را (در اوج دوره جنگ سرد) زیر نظر داشت و چند باری در پی برخی آشوبگریها، چند ماهی به زندان فرستاده بودش. تنها هنگامی که این دانش آموخته ثروتمند فلسفه، همانند گانگسترها با عباس سورکی در خودرویش اسلحه مبادله می نمود، دستبند به دست به زندان فرستاد. اما جزنی دست کم در تئوری، همچنان مبارزه مسلحانه را تنها دارای وجه تبلیغاتی می دانست. جزنی قربانی "گانگستریسم رمانتیک" و "تروریسم کور" رفقایش از یکسو، و نابخردی سازمان امنیتی ناکارآمد که با نادیده گرفتن موقعیت نهادی خود، "واکنش" نشان می داد، شد. اما تردیدی نیست که جزنی هم خود در برافروخته شدن این آتش سهم قابل توجهی داشت. جنگ مسلحانه برای قدرت درگرفته بود و صدای اعتراض از لوله تفنگ می آمد و از همانجا نیز پاسخ می گرفت...

جزنی می خواست که حکومتی که توسعه سرمایه دارانه را برگزیده است، سرنگون شود. مطالبه جزنی نه آزادی بود و نه دموکراسی و نه حکومت پارلمانتاریستی. اما تفاوت جزنی با سایر رهبران چریکها در این بود که کمی واقع بین تر بود و می دانست که این رویا با ترقه بازی در سیاهکل و کاریکاتور توپاماروها شدن و ادعای جنگ چریکی شهری، به وقوع نمی پیوندد. می دانست که "بسیج اجتماعی" را تنها کسانی چون "آیت الله خمینی" می توانند بر علیه حکومت صورت دهند. جزنی این را نوید می داد و پیروانش نیز در فداییان اکثریت، دنباله روی دیدگاه وی شدند و متحد و موتلف "روحانیت مترقی".
رشید عزیز این پرگویی ها را کردم که بگویم "استوره جزنی" به تحقق پیوست. حال عده ای این را نمی بینند (که در همین ستون کامنتهای روزنامک هم تشریف دارند). این از دو چیز ناشی می شود:
1. کم خوانی و پر گویی
2. نیاز به قهرمان
و بدبخت ملتی که با سرانه مطالعه زیر نیم ساعت، همچنان خود را محتاج قهرمان می بیند...
شاد باشی و پیروز و قلمت استوار...

تیرداد گرامی همچنین نکتۀ به جایی را هم در مورد نام کوچک آقای یشایایی تذکر داده بود:

رشید جان یک نکته را هم یادآور شوم که دوست بیژن جزنی، "هارون یشایایی" بوده نه پرویز. هارون یشایایی اکنون ریس انجمن کلیمیان تهران است و شنیده ام که کماکمان چپگراست. وی چندین دوره داور جشنواره فیلم فجر بوده است. دعوای چند سال پیش وی با "ناصر تقوایی" بر سر نحوه داوری در جشنواره درباره فیلم "کاغذ بی خط" را احتمالن همگی به یاد داریم.

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 17:1  توسط رشید اسماعیلی  | 

44 سال پس از مرگ جزنی

بیژن جزنی؛پاسدار پرشور مارکسیسم-لنینیسم

کالبد شکافی یک اسطوره  تابلوی سیاهکل،اثر بیژن جزنی

توضیح ضروری: این مقاله ابتدا  در روزنامه اعتماد ملی،صفحه تاریخ، تحت عنوان "واقعیت بیژن جزنی" منتشر شده است 

«استادان پر مشغلۀ دانشگاهها،تکنوکراتها و روشنفکرهای هرزه خوابیده در حالی که از خان یغمای زحمتکشان تا گلو را انباشته اند و عملا دست در دست جلادان دستگاه حاکمۀ استبدادی دارند، با بزرگواری و سعۀ صدر، مارکسیستی رنگ پریده، بی رمق و از شدت و حدت افتاده را همچون ابزاری زنگ زده و کند به نمایش می گذارند... این توطئه ایست علیه مارکسیسم لنینیسم انقلابی که باید جنبش انقلابی به ریشه کن کردن آن کمر همت ببندد»

                                             بیژن جزنی،دربارۀ مارکسیسم انقلابی و مارکسیسم بورژوایی

سطور بالا نمایانگر ایمان جزمی و تزلزل ناپذیر نویسنده اش به مارکسیسم لنینیسم است، ایمانی که به پشتوانۀ خشم انقلابی بیژن جزنی در قالب کلماتی خشن و ستیزه گر توام با روحیه ای مطلق انگار و خالی از هر نوع تساهل و مدارا بر صفحۀ کاغذ حک شده است ایمانی مستحکم که تا آن روزی که خون بیژن جزنی بر تپه های اوین نقش بست همچنان جزمی و تزلزل ناپذیر باقی ماند،بسیاری از نوشته های جزنی دفاعیه هایی پرشور از مارکسیسم لنینیسم بودند و البته دادخواستهایی سراسر خشم و خشونت علیه  همۀ آنها که با ایمان جزنی همداستان نبودند،اینگونه بود که قلم در دست جزنی آتشفشانی  بود که حتی مارکسیستهای اندکی متساهل تر هم از گدازه های خشمش در امان نبودند، همانها که به زعم جزنی می خواستند ...

جهت مطالعۀ متن کامل مقاله ادامۀ مطلب یا همین جا را کلیک کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 16:5  توسط رشید اسماعیلی  | 

تردیدها و پرسشها

                        چپ اسلامی و میرحسین موسوی            

میرحسین موسوی از 7 آبان 1360 تا شهریور ماه 1368 نخست وزیر و رئیس دولت جمهوری اسلامی بوده است، وی به همراه اکبر هاشمی رفسنجانی، سید احمد خمینی، موسوی اردبیلی و موسوی خوئینی متنفذ ترین و قدرتمند ترین چهره های سیاسی حاکمیت جمهوری اسلامی در دهۀ شصت محسوب می شدند رمز اقتدار میرحسین موسوی البته چیزی نبود جز تبعیت بی چون و چرایش از آیت الله خمینی و در نتیجه حمایت تام و تمام آیت الله خمینی از دولت وی؛ به عنوان مثال در مهرماه سال 64 میرحسین موسوی تنها با حمایت بی دریغ آیت الله خمینی بود که موفق شد بر مخالفین و منتقدین پر تعداد خود در مجلس دوم غلبه کند، مثالهایی از این دست بسیار است.

میرحسین نماد و نمایندۀ جریانی بود که طی دهۀ شصت عمدۀ  مراکز و اهرمهای قدرت را در دست داشت به هر حال  ستارۀ بخت چپ اسلامی که با پایان جنگ ویرانگر ایران و عراق و مرگ آیت الله خمینی رو به افول  گذاشته بود با شکست در انتخابات مجلس چهارم کاملا افول کرد، با پایان جنگ رفته رفته سیاستهای جدید و متفاوتی برای ادارۀ کشور شکل می گرفت سیاستهایی که به هیچ وجه مورد قبول میرحسین موسوی و همفکرانش نبود آنها معتقد بودند "چرخش به سمت آزاد سازی اقتصادی و گسترش فوق العادۀ حوزۀ بخش خصوصی به معنی مردمی کردن اقتصاد نیست"(1) تازه این در حالی بود که برداشت دولت هاشمی از اقتصاد آزاد و تقویت بخش خصوصی از اعوجاجات شدید نظری و عملی رنج می بُرد.آنها همچنین نسبت به سیاست درهای باز و برخی نغمه ها که برای تنش زدایی در رابطه با آمریکا ساز شده بود خشنود نبودند بنابر این از یکسو مجمع روحانیون مبارز نسبت به "اظهارات مشکوکی که می کوشد تا چنین وانمود کند که رابطه آمریکا با ما دیگر رابطۀ  گرگ و میش نیست و نسبت به سیاسی بودن حج آن هم با آن همه اصرار و آموزش های امام تردید می کند" هشدار می داد(2) و از سوی دیگر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با تاکید بر «مواضع ضد آمریکایی و ضد صهیونیستی» خود "ایجاد و توسعۀ ارتباطات با کشورهای اسلامی نظیر الجزایر،لیبی،سودان، یمن،سوریه ،کشورهای غیر متعهد نظیر هند،کشورهای سوسیالیستی نظیر چین،کرۀ شمالی و کوبا" را بسیار سودمند ارزیابی می کرد(3)

 اما چکیدۀ دیدگاههای اقتصادی چپ اسلامی را می توان در بیانیۀ تحلیلی ائتلاف گروههای خط امام در سال 1371 رد گیری کرد "ائتلاف مخالفت خود را با گرایش هایی که تحت پوشش آزاد سازی به شکل گیری اقتصاد بازار کمک کند اعلام و غلبه آن را موجب افلاس و خانه خرابی مردم مستضعف می داند...ما معتقدیم که پرداخت سوبسید برای کالاهای اساسی و حفظ سهمیه بندی کالاهای ضروری خانوار باید همچنان ادامه یابد...ائتلاف خط امام با هر گونه استقراض و تامین اعتبار از بانک جهانی،صندوق بین المللی پول،دولتهای امپریالیستی و سایر منابع خارجی که منوط به پیش شرطهای سیاسی است با صراحت مخالفت می کند" علی اکبر محتشمی پور نیز ضمن انتقاد شدید از طرفداران اقتصاد آزاد  این پرسش را خطاب به آنها مطرح می کند که" آیا باید در دهکدۀ امن جهانی حضور پیدا کنیم و تمام مناسبات استعماری و سیستم سرمایه داری کشندۀ جهان را بپذیریم تا این که نظاممان حفظ شود؟!"(4)

میر حسین موسوی در آخرین سال نخست وزیریش در واکنش به نغمه های انتقاد به اقتصاد دولتی گفته بود: "شعار دفاع از محرومین و مستضعفین نباید با جو سازی های طرفداران اسلام آمریکایی و سرمایه داران و زر اندوزان اندکی به سستی گراید"(۵)

با این حال سالهای دوری از قدرت برای بخش جوان تر چپ اسلامی سالهای تغییر و تحول بود تمسک به مفاهیم جدیدی مثل جامعۀ مدنی،توسعۀ سیاسی و نظر مثبت نسبت به بخش خصوصی مهمترین نمودها و نمادهای این تغییر بودند،مواضع افرادی مانند سعید حجاریان و عباس عبدی فاصلۀ زیادی با گذشتۀ فکری و سیاسی چپ اسلامی داشت آنها حالا خودشان از جمله مدافعان سر سخت تنش  زدایی با غرب و هماهنگی با جامعۀ جهانی برای تامین منافع ملی  و در ضمن منتقد جدی جهت گیری های ایدئولوژیک در سیاست محسوب می شوند، چپ اسلامی با حرفهای تازه به میدان بازگشت تا به زعم برخی، دیگر نه چندان "چپ" باشد و نه آنقدرها ارادتی به "اسلام سیاسی" نشان دهد،(البته در تمامی این سالها جریان موسوم به چپ سنتی-اسلامی نیز در کنار چپهای جوان در جبهۀ دوم خرداد حضور داشت، چپهای جوان نیز همچنان به سابقۀ خط امامی خود مفتخر بودند) با این حال طی این سالهای تغییر و تحول میرحسین موسوی، ساکت و منزوی بود. او هرگز به "زبان جدید" چپهای جوان روی نیاورد و به عقیدۀ بسیاری سکوت وی نیز دلیلی جز عدم رضایت از مواضع فکر و سیاسی چپهای جوان نداشت. میرحسین  معدود سخنرانیهای عمومی اش پس از دوم خرداد را به دفاع از خط امام،اسلام ناب،عدالت اجتماعی، حمله به سیاستهای امپریالیستی و انتقاد از خصوصی سازی(۶) و سیاستهای کلی اصل 44 اختصاص داد او البته در یک مورد نیز از "توقیف فله ای مطبوعات" انتقاد کرد.

حالا میر حسین موسوی با چنین سابقۀ سیاسی و فکری درست چند ماه مانده به  انتخابات ریاست جمهوری سکوت و انزوای 20 ساله اش را پایان داده است، با اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی و  اعلام انصراف خاتمی بسیاری از نیروهای سیاسی اصلاح طلب و تحولخواه کوشیدند تا محتاطانه در مورد کاندیداتوری موسوی اظهار نظر کنند و چشم انتظار مواضع او بمانند، کم نبودند و نیستند کسانی که  "اصلاح طلب" بودن موسوی را محل سئوال می دانند. او در اولین اظهار نظرهای خود پس از اعلام کاندیداتوری نیز روی خوشی به شعارهای اصلاح طلبانه نشان نداد، استفادۀ مکرر از تعابیری نظیر اسلام ناب محمدی، اسلام پابرهنگان و مستضعفان و حمله به سرمایه داران و انتقاد شدید از غرب و البته در کنار همۀ اینها انتقاد از دولت احمدی نژاد محتوای اصلی سخنان میرحسین در جمع اهالی نازی آباد و دانشجویان دانشگاه تهران را تشکیل می داد، سخنانی که با واکنش منفی محافل دموکراسی خواه مواجه شد، شاید به دنبال همین واکنشها بود که موسوی کوشیده در اظهار نظرهای  اخیرش لحنی اصلاح طلبانه تر به کار برد با این حال این اظهار نظرها نیز به هیچ وجه نتوانسته است تردیدها را در مورد او از میان بردارد، او هنوز مواضع و برنامه های خودش را در مورد مسائلی نظیر اقتصاد آزاد،سرمایه گذاری خارجی، برابری حقوق زن و مرد، حقوق سیاسی و مدنی مخالفین و منتقدین جمهوری اسلامی ، رابطه با غرب و توسعۀ سیاسی و تقویت جامعۀ مدنی روشن نکرده است میرحسین موسوی حتی اکراه دارد که خود را اصلاح طلب بنامد در چنین شرایطی حمایت عجولانۀ احزابی مانند جبهۀ مشارکت از کاندیداتوری میرحسین موسوی موجب شگفتی است اکنون جای این پرسش باقی است که میرحسین تغییر کرده است یا جبهۀ مشارکت؟ آیا مواضع میرحسین موسوی با سند استراتژی اقتصادی جبهۀ مشارکت همخوانی دارد؟ در واقع اعتقاد میرحسین موسوی به اقتصاد دولتی نگران کننده ترین موضع فکری اوست چرا که اقتصاد دولتی نتایج فاجعه بار سیاسی در ایران داشته است و حالا اصلاح طلبان پشت سر کسی قرار گرفته اند که به عنوان شاخص ترین نمایندۀ تفکر دولتی کردن اقتصاد شناخته می شود، به این ترتیب رییس جمهور شدن میرحسین موسوی چه گرهی از کار فروبستۀ دموکراسی و توسعه در ایران تواند گشود؟

 میرحسین نه تنها از دهۀ شصت به عنوان دوره ای آرمانی و ایده آل یاد می کند بلکه گویا هنوز به ادبیات و افکار آن دوره نیز وفادار مانده است،اینگونه است که میرحسین موسوی تا اینجای کار بیش از اینکه با جریان اصلاح طلبی و دموکراسی خواهی پیوستگی داشته باشد به خط امام در روایت دهۀ شصتی اش همبسته و دلبسته است، آیا او می تواند طی دو ماه آینده چهره ای متفاوت از گذشته از خود ارائه کند، چهره ای اصلاح طلب و توسعه گرا که دغدغۀ گذار به دموکراسی و تحقق حقوق بشر داشته باشد؟ میرحسین موسوی در انتخابات آینده نمایندۀ اصلاحات دموکراتیک خواهد بود یا نمایانندۀ افکار و آرمانهای چپ اسلامی ؟ بهتر است اصلاح طلبان و تحولخواهان در حمایت از میرحسین موسوی تعجیل نکنند یا لا اقل تا بر طرف شدن این تردیدها دست نگاه دارند،  پرسشها و تردیدهای فراوانی وجود دارند که میرحسین موسوی باید به آنها پاسخ گوید و رفعشان نماید. میرحسین باید مشخص کند که میراث دار و احیا کنندۀ چپ اسلامی است یا ادامه دهندۀ راه توسعه و اصلاحات دموکراتیک.

 

پی نوشتها:

1)سید علی اکبر محتشمی پور،روزنامۀ سلام،14/12 1371

2)روزنامۀسلام،13/3/1370

3)روزنامۀ سلام،11/2/1370

4)روزنامۀ سلام،14/2/1371

5)روزنامۀ رسالت،9/4/1367

6)رجوع کنید به میرحسین موسوی،پنج گفتار

توضیح ضروری: این مقاله اولین بار در روزآنلاین منتشر شد

تبصره یک: مدتها بود که به وبلاگم سر نزده بودم،طی این مدت دوستان زیادی محبت کرده بودند کامنت گذاشته بودند  که نتوانسته بودم کامنتها را تایید کنم یا پاسخ دهم بابت این قصور خودم عذر خواهی می کنم، از آرش،حمید،کوهزاد،سکولار،فرزاد، میثم، سعید، آرمین،داریوش، سهیل،نوشا، و ایرانی مسلمان سپاسگزارم ؛سال نوی همه تان شاد و پر لذت

تبصره دوم: متاسفانه به فیس بوک معتاد شده ام و حداقل روزی نیم ساعت باید فیس بوک مصرف کنم، همش تقصیر این عسله!

تبصره سوم: این مصاحبه احسان رمضانیان خواندنی است

                        http://bamdadkhabar.com/2009/04/post_1460/

تبصره چهار: این مقاله علی ملیحی و این مقاله حسن اسدی هم هر دو خواندن دارند

تبصره پنجم: نریمان،عباس،محمد پورعبدالله و خیلی های دیگر هنوز در زندان هستند

تبصره اصلی: دلارام دارابی سه روز دیگر اعدام می شود،کاش می شد کاری برای نجات جانش کرد 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 13:28  توسط رشید اسماعیلی  | 

برای عباس حکیم زاده،نریمان مصطفوی و همه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی
همچون کوچه ای بی انتها...

۱-در خبرها بود عباس حکیم زاده و بسیاری دیگر از دانشجویان پلی تکنیک بار دیگر راهی اوین شده اند، ما همیشه با ترس بازداشت دوستانمان روز را آغاز می کنیم، ترسی نفرت انگیز و چندش آور، در میان بازداشت شدگان دیدن نام نریمان مصطفوی گرامی هم قلب را می فشرد... اینجور وقتها طبیعتا مشاهده ی اسمهایی که می شناسی و عزیزشان می داری بیشتر بر تو گران می آید، و باز هم حدیث ناتوانی آنها که بیرون زندانند رنج آور ترین حدیث این وقتهاست...

در مورد آنچه در پلی تکنیک گذشت، عبدالله مومنی مثل همیشه حق مطلب را ادا کرده است:

http://advarnews.biz/organization/8809.aspx

 این هم ترجمه ی گزارش واشنگتن پست از آنچه در پلی تکنیک گذشته است:

http://www.advarnews.biz/university/8817.aspx

امیدوارم عباس،نریمان و همه ی دیگر مظلومان در بند آزاد شوند و این کوچه ی بی انتهای استبداد سرانجام به انتهایش برسد...

نامشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند...

۲-عشق بی نقاب ممنوع!واژه های ناب،ممنوع!

عطر گل برگ گل سرخ،لای هر کتاب ممنوع!

طپش گلوله آزاد!شعر نانوشته ممنوع!

توی وهمُ خوابُ رویا،لمس یک فرشته، ممنوع!

فصل ممنوعیت گل،فصل ممنوعیت ساز!

وقت سلطه ی ضربدر،روی تن واژه ی پرواز!

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 15:36  توسط رشید اسماعیلی  | 

انقلاب در ترازو

توضیح ضروری:این یادداشت را اسفند ماه سال ۸۵ نوشتم که همان موقع در ادوار نیوز منتشر شد و البته باعث دردسر دوستان ادوار(که انصافا معتقدم با انتشار اینگونه چیزهایی که من می نویسم در این فضا یکجورهایی فداکاری می کنند چون این حرفها فحش خورش زیاد است چه از روشنفکر چه از حکومتی خلاصه این حرفها نه نام دارد و نه نان، نه محبوبیت و نه...!)با این حال از آن روز هر چه بیشتر خوانده ام بیشتر به آنچه اینجا نوشته ام معتقد شده ام اگر می خواستم این یادداشت را دوباره بنویسم خیلی چیزهای دیگر داشتم که به آن بیفزایم،فعلا که مجالی نیست باشد سر فرصت و حوصله!حالا این باشد برای سی سالگی انقلاب ...تا بعد.شب دراز است و قلندر بیدار!

   فاجعه انقلاب و خاکستر زمان

در نقد اسطوره سیاهکل ونوستالژی جمعه خونین

 «عزم و اراده آنها اصلا ً باور کردنی نیست، حتی زنها تا آخرین نفس به جنگ ادامه می دهند ، مردها قرص سیانور در دهانشان دارند و برای اینکه دستگیر نشوند خودکشی میکنند»(1)
                                                                                               محمد رضا پهلوی

در شامگاه نوزدهم بهمن 1349 ، سیزده مرد مجهز به تفنگ،مسلسل و نارنجک دستی به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، در جنگلهای حاشیه خزر حمله کردند. آنها با این حمله که بعد ها به حماسه سیاهکل معروف شد، هشت سال فعالیت شدید چریکی را آغاز کردند و الهام بخش مبارزه مسلحانه بیشتر گروههای تندرو اسلامی و مارکسیست با رژیم شاه شدند.(2)رژیم پهلوی ، یک نظام بسته سیاسی ، اما توسعه گرا با سیاستهای اجتماعی مترقی بود.بدنه اصلی مخالفان رژیم شاه را روحانیون محافظه کار، مذهبیون بنیاد گرا و روشنفکران و گروههای چپ تشکیل می دادند.(3)

آنچه روحانیون بنیادگرا و محافظه کار را به مقابله با رژیم شاه سوق داد، اصلاحات اجتماعی- اقتصادی عصر پهلوی بود. اصلاحات ارضی شاه به معنای اضمحلال قدرت زمین داران حامی روحانیت سنتی در جامعه روستایی ایران بود، طبیعتا ً این مسئله نمی توانست برای حوزه ی علمیه ی محافظه کار قابل قبول باشد. اعطای حق رای به زنان و حرکت هر چه بیشتر به سوی یک نظام حقوقی سکولار که نقش شرع و به تبع آن روحانیت را در جامعه کمرنگ تر از پیش می کرد، نیز چیزی نبود که به مذاق حوزه های علمیه خوش بیاید. شاه پس از مرگ آیت الله بروجردی به یک سلسله اصلاحات در قوانین مدنی جهت ایجاد برابری بین حقوق زنان با مردان دست زد.بسیاری ازتغییرات قانونی که فیمینیستهای ایرانی، امروز به عنوان «خواستهای به حق زنان» از «حکومت اسلامی» مطالبه می کنند، در رژیم شاه محقق شده بود.

در مجموع می توان گفت اصلاحات ارضی، برابری حقوقی میان زن و مرد، حق قضاوت برای زنان، گسترش روز افزون آزادی های اجتماعی و تاسیس تفریحگاههای مدرن و برخورد تحقیر آمیز رژیم شاه با روحانیت، نهایتا ً به اندازه کافی انگیزه برای مبارزه در اختیار روحانیت و نیروهای مذهبی قرار داد.

اما انگیزه ی روشنفکران چپگرا برای مبارزه با رژیم شاه چه بود؟ آنها رژیم شاه را عامل امپریالیسم، نماینده سرمایه داری و استثمار کننده طبقه کارگر می دانستند. چپگرایان که اکثرا ً متاثر از مارکسیسم- لنینیسم، استالینیسم و مائوئیسم بودند، بر پایی نظامی سوسیالیستی را پی گیری می کردند، آنها اگر چه از فقدان دموکراسی و آزادیهای سیاسی گلایه می کردند اما در منظومه فکری شان تلاش در جهت برقراری یک نظم دموکراتیک ، مبتنی بر حقوق بشر ، هیچ جایی نداشت(4) جای تعجب است که چگونه عده ای امروز با تحریف آشکار تاریخ به گونه ای از کشته شدگان سیاهکل و دیگر مارکسیستهای قربانی شده ، سخن می گویند که گویی آنان برای بر پا داشتن حقوق بشر و دموکراسی «شهید» شده اند! واقعیت این است که چپگرایان ایرانی به تبع مارکس، لنین و استالین، دموکراسی و حقوق بشر را مقولاتی بورژوایی و لاجرم مذموم می دانستند. نگرش آنها به حقوق بشر در بهترین حالت ابزاری و مقطعی بود. مهمترین دغدغه آنها «آزادی پرولتاریا» بود. آزادی پرولتاریا نیز معنایی نداشت جز حرکت بسوی جامعه کمونیستی و طبیعتا ً پیش از آزادی پرولتاریا دیکتاتوری پرولتاریا ناگزیر بود.امیر پرویز پویان در توجیه مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه چنین می نویسد:«برای آزادی پرولتاریا از چنگ فرهنگ اختناق، پیراستن مغزهای آنان از اندیشه های بورژوایی و تجهیز آنان به سلاح ایدئولوژِی، از بین بردن توهم بی قدرتی مردم ضروری است.»(5)به تعبیر حمید اشرف هدف جنبش چریکی ایران این بود که به توده ها ثابت کنند «مبارزه مسلحانه تنها راه رهایی است»(6) جهت این رهایی از نظر آنها سرنگونی شاه، نابودی امپریالیسم و برپا داشتن سوسیالیسم بود.اینگونه بود که فداییان شعار «سرنگون باد امپریالیسم و سگهای زنجیریش» را سر دادند، هر چند جزنی به دلیل قائل شدن استقلال نسبی برای شاه، شعار جانشین «سرنگون باد دیکتاتوری شاه و حامیان امپریالیستش» را مطرح می کرد.اختلاف اما اساسی نبود، در هر صورت مشکل در دو کلمه خلاصه می شد:شاه و امپریالیسم!

اکنون ۲۸ سال{و حالا سی سال!} از سرنگونی شاه ،یعنی قریب 3 دهه از انقلاب 57 می گذرد. انقلابی که بیش از هر چیز در بافت عقب مانده و مرتجع جامعه ایران در دهه های 20تا 50 ،اسلام ایدئولوژیک ،مارکسیسم ،برخی اشتباهات نابخردانه شاه فقید و خطای استراتژیک و پاره ای محاسبات غلط دولت آمریکا،ریشه داشت.پیرامون اشتباهات شاه و آمریکا طی این سه دهه  بسیار گفته و نوشته اند و در این راه نه تنها راه مبالغه پیموده اند بلکه گاه خدمت را خیانت و قوت را ضعف جلوه داده اند.غالب تحلیلهای ارائه شده از انقلاب، نسبت شاه و انقلابیون را بر اساس دو گانه قطبی دیو – فرشته ، ترسیم کرده اند. یک طرف شاه دیو صفت ِ مرتجع با انبوهی از خیانت و جنایت و خباثت و غارت و سوی دیگر روشنفکر دردمند ِ مبارز با کوهی از مسئولیت و رسالت و خدمت و صداقت. اسطوره سازی از قضیه سیاهکل و ستایش قهرمانیگری های رمانتیک امثال گلسرخی ، درست در جهت همین دوگانه سا زی است. روشنفکری چپ حال که نمی تواند از نتایج انقلاب 57 ، دفاع کند، می کوشد«اشتباه انقلاب» را زیر انبوهی از افسانه های حماسی و اسطوره های خود ساخته مدفون کند. معیارهای خدمت و خیانت را اما دیگرگون باید ساخت: باید دید چه کسانی ، پروزه نوسازی و توسعه را پیش بردند و چه کسانی این پروژه را قربانی ایدوئولوژی یوتوپیایی و ایده های رمانتیک خود کردند. شاه،« انقلاب سپید» را رهبری کرد و روشنفکران با تهییج توده های میلیونی و در ائتلاف با «خط امام» خالق «انقلاب سرخ» شدند. باید این دو «انقلاب» را در ترازو نهاد.

به راستی اگر حاصل اعمال انقلابیون را با بیلان کار شاه مقایسه کنیم چه نتیجه ای به دست می آید؟ در این صورت آیا با همان قاطعیت همیشگی می توانیم حکم «اسطوره های قابل ستایش» را بر آفرینندگان سیاهکل و اتفاقات مشابه آن جاری کنیم؟ شکی نیست که صفایی فراهانی و یارانش مردانی شجاع و دست از جان شسته بودند. اما آیا آنها در کوله بار خود جز سرمایه ی شجاعت، لقمه دندانگیر دیگری هم داشتند؟ شجاعتی که پیامدش فاجعه باشد ، چه جای ستایش دارد؟ صحبت تنها بر سر نقد استراتژی مبارزه مسلحانه و رد قهرمانیگری رمانتیک نیست.پرسشی بسی بنیادی تر است: آنها که بر اندازی نظم توسعه گرای رژیم شاه را پی گرفتند، چه چشم اندازی در برابر جامعه ایران قرار دادند؟ انقلابی که مهمترین حاملانش ،نیروهای مذهبی،بنیادگرایان دینی،لنینیستها ، استالنیستها ، مائوئیستها ، فیدلیستها ، شیفتگان شریعتی و هواداران سارتر، فانون، چه گوارا،رژی دبره،کارلوس ماریگلا بودند چه ترحیحی داشت نسبت به یک رژیم توسعه گرا،سکولار،و هوادار آزادیهای اجتماعی؟ آیا فقدان دموکراسی و آزادی های سیاسی در جامعه عقب مانده ی ایران ِ آن سالها آنقدر اساسی و حیاتی بود که انقلاب علیه چنین رژیمی را آنگونه که برخی روشنفکران ادعا می کنند ناگزیر کند؟[ به ویزه با توجه به این واقعیت که جز معدودی از رهبران جبهه ملی و تک چهره هایی چون بازرگان هیچ کدام از گروههای مخالف رژیم شاه هیج دغدغه ای جهت بر پایی یک نظم دموکراتیک نداشتند].آیا جز این است که جریان غالب رو شنفکری ایران با اسطوره سازی از استالینیستهای کم سواد و تنک مایه ای چون بانیان سیاهکل و دیگر به اصطلاح قهرمانان جنبش چپ می کوشد خطای انقلاب را پوشیده نگهدارد؟ واقعیت اما این است که اسطوره سیاهکل، کنستانتره و کپسول فشرده ی اشتباهات روشنفکری چپ در ایران است. اشتباهاتی که نهایتا ً به اشتباه غیر قابل جبران انقلاب ۵۷ منتهی شد.

اگر شاه به شهادت نوشته ای که در صدر این نوشتار آوردیم از «جسارت» چریکها متعجب بود ما نیز اکنون از بلاهت آنان در شگفتیم. در حالی که امروز طیف گسترده ای از کنشگران سیاسی و روشنفکران ایرانی از ابراهیم یزدی گرفته تا محمدعلی عمویی، همچنان از درستی انقلاب 57 دفاع می کنند و به نقشی که در آن داشته اند مفتخرند ، از پس خاکستر زمان می توان و باید روایت انقلاب را از نو خواند و نوشت تا مشخص شود آن سیاستمدار توسعه گرا برای ایران چه انجام داد و در مقابل روشنفکر مبارز با تهییج توده ی عوام چه بر سر کشور آورد. نقد اسطوره ی سیاهکل در واقع دریچه ایست به نقد تجربه انقلاب.

نوستالژی جمعه غمگین برای روشنفکری ایران و مرثیه خوانیهای رمانتیک در رثای سیاهکل، بیانگر «نیاموختن» از این تجربه است. آری چون به عمق فاجعه ی انقلاب، نیک بنگریم، جمعه ی غمگین برایمان معنایی متفاوت از گذشته می یابد. جمعه ای که شنبه اش فاجعه ی انقلاب بود.اینگونه است که دال جمعه ی غمگین مدلولی دیگر می یابد:



توی قاب خیس این پنجره ها

عکسی از جمعه ی خونین می بینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا

تو چشاش ابرای سنگین می بینم



پی نوشتها:

1- امیر اسدالله علم، من و شاه، یادداشتهای محرمانه ل دربار سلطنتی ایران، ص 146

2-یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه ی احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی،صص 591-592

3- در میان مخالفین شاه گروههای لیبرال و مسالمت جویی مانند جبهه ملی نیز وجود داشتند که اتفاقا ً یکی از اشتباهات بزرگ شاه برخورد حذفی با این گروه و گروههای مشابه آن بود .

4- در مورد تاثیر تاثرات متقابل نیروهای مذهبی و مارکسیستی پیش از این طی یادداشت «شبح لنین بر فراز ایران» منتشر شده در همین سایت توضیحاتی داده ام.

5-امیر پرویز پویان،ضرورت مبارزه ی مسلحانه و رد تئوری بقا،صص 7-9

6- حمید اشرف ، جمع بندی سی ساله، ص91

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 3:0  توسط رشید اسماعیلی  | 

پاسخ به خبرگزاری جمهوری اسلامی

      پاسخی به مطالب کذب ایرنا و یک پیشنهاد

1-خبرگزاری ایرنا(خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی) در یکی از دهها اقدام اعجاب برانگیزش طی ماهها ی اخیر طی مقاله ای به قلم فردی به نام عبدالرضا داوری خواسته است دلایل توقیف روزنامه ی کارگزاران را برشمرد، با کمال تعجب متوجه شدم که انتشار مقالاتی از من در روزنامه ی کارگزارن از جمله دلایلی بوده است که بولتن نویس محترم ایرنا در توجیه لزوم توقیف روزنامه ی کارگزاران ارائه کرده است!(1)جالب است بدانید که روزنامه ی کارگزاران کلا دو مقاله از من منتشر کرده است که موضوع هر دوی آنها مرتبط با فلسفه ی سیاسی بوده است  در بادی امر احتمال دادم که اشتباهی رخ داده،مثلا یکی از مقالات روزنامه ی کیهان تصادفا از دفتر ایرنا سر در آورده و تصادفا هم روی سایت خبرگزاری قرار گرفته،در نتیجه یک روز و دو روز و حتی چند روز منتظر شدم بلکه این اشتباه بر طرف شود و ایرنا اینقدر علنی خودش را به روزنامه دیواری دوستان کیهانی اش تبدیل نکند اما دریغ و افسوس که گویا من در اشتباه بوده ام و قضیه اصلا تصادفی نیست، ایرنا پاک قافیه را باخته است و به همین راحتی ستونهای خودش را بدون رعایت اصل شایسته سالاری به دوستانش در کیهان می دهد!

۲-به هر حال ایرنا  بخش زیاد ِ یکی از مقالات کیهان علیه بنده را “عینا” نقل نموده، بنده سابقا این مطالب را تکذیب کرده ام و عرض کرده ام و بازهم عرض می کنم که اساسا مطالب مذکور در وبلاگ من نبوده و نیست و بنده خودم را چنانکه بارها گفته ام کوچک تر و نا توان تر ازآن می دانم که بتوان طراح براندازی نظامی با دبدبه و کبکبه ی جمهوری اسلامی باشم و اساسا چنین اتهامی بیشتر از اینکه توهین به من باشد موجب وهن نظام است!! به هر حال بار دیگر کلیه ی مطالب نقل شده از سوی خودم در مقاله ی آقای داوری-که متاسفانه عینا از روی مقاله ی کیهان کپی برداری شده(البته با ذکر رفرنس!)- را تکذیب می کنم و با ارائه ی توضیحات اضافی دوباره کاری نمی کنم و دوستان را به مطالعه ی همان تکذیبیه ی سابق دعوت می کنم(2) و در اینجا به عرض همین نکته بسنده می کنم که مطالب نقل شده دروغ و کذب محض است. البته در این چند صد کلمه دو -سه حرف راست هم وجود دارد، یکی اینکه من قبلا لیبرال نبوده ام و دیگر اینکه حالا لیبرالم البته علاقه ام به دکتر سروش را نیز کتمان نمی کنم بارها این علاقه را اعلام کرده ام و اکنون نیز بر آن صحه می گذارم!

این قضیه ی ارتباط با دختر دیک چنی را هم اگر امیدی به اجرای عدالت داشتم حتما شکایت می کردم ولی فعلا که نه حوصله اش را دارم و نه امیدی به اجرای عدالت. فرستادن تکذیبیه برای ایرنا به منظور انتشار هم که شوخی است و بهتر است خودمان را سبک نکنیم!

 ۳-  هویت این نویسنده ی محترم که گویا پژوهشگر سیاسی هم هست بر ما نامکشوف است فقط می دانیم که ایشان در دو نهاد مهم و حالا دیگر دو قلوی کیهان و ایرنا  مشغول به کار هستند و شاید در یکی دو نهاد دیگر هم شغلی داشته باشند که ما از آن بی خبریم و انشاءالله زمینه ای هم برای خبر دار شدنمان فراهم نمی شود! به هر حال ظاهرا بنده و آقای داوری ِ موصوف به نوعی همکار هستیم من هم بسیار مشتاق به پژوهش سیاسی هستم و مخصوصا به مطالعه و پژوهش در فلسفه ی سیاسی بسیار علاقه مندم، منتهای مراتب بنده باید پژوهشهایم را بگذارم در کوزه آبشان را بخورم در حالیکه آقای داوری لابد حق التحریر قابل ملاحظه ای بابت پژوهشهایشان دریافت می کنند و البته واضح و مبرهن است که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است و ما و امثال ما به گرد پای عبدارضاها،برادر حسین ها دکتر(؟!) محمد حیدری ها و... نمی رسیم. با این اوصاف به عنوان یک شاگرد کوچک و کلاس اول مدرسه ی اندیشه ی سیاسی نمی توانم علت حساسیت و دشمنی این همکاران پژوهشگر  نسبت به کلماتی نظیر "لیبرال"،"لیبرالیسم" یا "لیبرال دموکرات" را متوجه شوم البته اینکه پژوهشگران و اندیش ورزانی با لیبرالیسم و مبانی و مدعاهایش مخالف باشند امری طبیعی است اما اینکه پژوهشگرانی پیدا شوند که لیبرال بودن را "جرم" بدانند کمی عجیب و غیر منطقی به نظر می رسد خصوصا با در نظر گرفتن این نکته که لیبرال بودن در طول تاریخ تنها در سه نوع از رژیمها جرم بوده است اول رژیمهای توتالیتر مبتنی بر ایدئولوژی کمونیستی نظیر اتحاد جماهیر شوروی سابق و در حال حاضر کوبا و کره ی شمالی دوم رژیمهای فاشیستی نظیر آلمان تحت هدایت هیتلر،اسپانیای تحت رهبری ژنرال فرانکو و ایتالیای موسولینی و سوم رژیمهایی که می توان آنها را رژیمهای طالبانی نامید که بر ارتجاع مذهبی و بنیادگرایی دینی بنا شده اند(البته یک رژیم می تواند ترکیبی از هر سه هم باشد). دور  باد از پژوهشگران محترم کیهان و ایرنا اتهام هواداری از چنین رژیمهایی، با این حال با توجه به اینکه این همکاران پژوهشگر بر "مجرمیت" هواداری از لیبرالیسم تاکید دارند از محضرشان سئوالاتی را طرح نمایم:

اول)  فرض ما بر این است که این دوستان پژوهشگر-به طور خاص در اینجا آقای عبدالرضا داوری ِموصوف، مخاطب من است- با فاشیسم،توتالیتاریسم،کمونیسم و طالبانیسم موافتی ندارند پس از کدام پایگاه فکری نه تنها با لیبرالیسم مخالفند که هواداری از آن را جرم می دانند؟! بزرگترین دشمنان لیبرالیسم در طول تاریخ که البته لیبرالها را نیز سخت عقوبت کرده اند مدافع یکی از انواع رژیمهای پیش گفته بوده اند، با توجه به اینکه تئوری پردازان انقلاب اسلامی نظیر شهید مطهری و شهید بهشتی،شخص آیت الله خمینی و بعد از آن حتی آقای رحیم پور ازغدی به سختی از جمهوری اسلامی در برابر اتهاماتی نظیر فاشیسم ،دیکتاتوری و دفاع از توتالیتاریسم دفاع کرده اند هنوز جای این پرسش باقی است که خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی از چه پایگاه فکری از مجرمیت هواداری از لیبرالیسم سخن می گوید؟ و روزنامه ای را به خاطر درج مقاله -آن هم فقط دو مقاله- از فردی که لیبرال است یا حمعی که لیبرال است مستحق توقیف می داند؟

دوم) مجرمیت افراد بر اساس قاعده ی حقوقی قانونی بودن جرائم و مجازات و قاعده ی شرعی قبح عقاب بلا بیان محتاج مبنای قانونی است بر اساس کدام یک از قوانین مصوب در جمهوری اسلامی هواداری از تفکرات لیبرالی جرم است؟ (البته اینجا هم فرض من این بوده است که انشاءالله دوستان قانون برایشان مهم است!) هنوز هم نمی دانم بر اساس کدام مبنای حقوقی و قانونی یک طرز فکر فلسفی مثل لیبرالیسم را می توان مجرمانه تلقی کرد!

سوم) کدام بخش از اندیشه های لیبرالی جرم است، لیبرالیسم سه مولفه ی اصلی دارد:دفاع از فرد،عقل و آزادی و بر مبنای این سه مولفه سه دستاورد عمده را به تمدن بشری عرضه کرده است:الف)اقتصاد آزاد و بازار بنیاد ب)حقوق بشر ج) دموکراسی، اولا آقای داوری ِ موصوف دقیقا با کدام یک از اینها و بر اساس چه ادله ای مخالف هستند و ثانیا به طور مشخص اعتقاد به کدام یک از این سه مولفه یا سه دست آورد را "فعلی مجرمانه" می دانند تا ما از این به بعد تکلیف خودمان را بدانیم.

۴-خب از این پرسشها که بگذریم می رسیم به یک پیشنهاد: برخی معتقدند اینگونه نوشته های روزنامه ی کیهان و خبرگزاری ایرنا نوعی بیانیه ی غیر رسمی از سوی نهادهای امنیتی است،نمی دانم این تحلیل چقدرش درست است ولی با این حال پیشنهادی دارم که می تواند راهگشا باشد و جلوی تکرار این اتفاقات را بگیرد، به نظر من خوب است که وزارتخانه هایی نظیر وزارت اطلاعات و ارشاد مامور تهیه ی لیستی از افکار و افراد ممنوع شوند و اسامی این افراد و افکار را صراحتا و علنا اعلام کنند تا هم این افراد بفهمند که ذیل جمهوری اسلامی حق حرف زدن ندارند و هم مدیران مسئول مطبوعات با قرار دادن لیست رسمی مذکور به عنوان معیار عمل بدانند کدام افراد و افکار ممنوعند و استفاده از مطالب مرتبط با آنها می تواند توجیه گر توقیف باشد تا بدین ترتیب مدیران مطبوعات مراقب این اسامی باشند و نظام هم بیهوده هزینه ی توقیف مطبوعات را ندهد، البته چنین لیستی باید علنی باشد تا خود این افراد هم بدانند و اسباب زحمت نشوند حتی پیشنهاد می کنم که جلوی اسم هر فرد نوشته شود که آیا انتشار مطالبش صرفا در مطبوعات ممنوع است یا در سایتها و وبلاگها هم این ممنوعیت وجود دارد، من که شخصا تضمین می دهم اگر چنین لیستی به طور رسمی منتشر شود ،چنانکه نامم در لیست افراد ممنوعه باشد بی هیچ جار و جنجالی، نوشتن و حرف زدن را بی خیال شوم و بروم دنبال یک شغل آبرومند! خلاصه اینکه رسما و علنا مشخص کنید ما در این خانه حق حرف زدن داریم یا نه؟ اگر نه، که خب باشد از خانه مان نمی رویم چون این خانه خانه ی ما هم هست، ولی ساکت می شویم تا بهانه به دست نهادهای قدر قدرتی که به چشم بر هم زدنی قادر به پودر کردن همه ما هستند ندهیم!

پی نوشتها:

ا- مطلب مذکور خبرگزاری جمهوری اسلامی را می توانید در لینک زیر مطالعه کنید:

http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=286449

 

۲- پاسخ مطالب کیهان را که عینا در مطلب منتشره در ایرنا هم آمده پیش از این اینجا داده ام:

http://advarnews.us/article/6134.aspx

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 7:40  توسط رشید اسماعیلی  | 

لیبرالیسم ایرانی دوباره در آغاز(پایان عصر انقطاع و غربت)

     جنبش دانشجویی و پایان انقطاع در سنت لیبرالیسم ایرانی

توضیح ضروری:این مقاله را برای ویژه نامه ی لیبرالیسم ایرانی روزنامه ی کارگزاران نوشتم و در همانجا هم منتشرشد 

لیبرالیسم به عنوان پشتوانه فکری جنبش بورژوازی ، به عنوان چارچوب کلان اقتصاد مدرن، به عنوان مبنای مساعد دموکراسی و نظام مبتنی بر نمایندگی،به عنوان زمینه نظری فرهنگ حقوق بشرو... فراز و فرودهای تاریخی و نظری بسیاری داشته و مباحث مستوفایی رادر تاریخ اندیشه  به خود اختصاص داده است. این مباحث،ماهیتا پایان ناپذیرند و تئوری و عمل لیبرالیسم همواره به انتقاد و ابداع و تغییرات با دامنه محدود و ظرافت پردازی و تنظیم و تصحیح متقابل آمیخته و آغشته بوده است.از باب نمونه زمانی لیبرالیسم مهمترین انقلابهای عصر جدید را به وجود آورد اما پس از آن در تقابل با انقلابی گری قرار گرفت، زمانی لیبرالیسم به معنای «لسه فر» و دست نامرئی آدام اسمیت بود و زمانی« کینز» آن را تحت هدایت دولت رفاهی قرار داد،نیز حیطه آزادی های فرهنگی و حقوق طبیعی متکی به ایده لیبرالیسم از زمانی به زمانی و از مکانی به مکانی دیگر در قبض و بسط بوده است.دولت حداقلی،اقتصاد بازار،تامین اجتماعی و دولت رفاه ، نفی حقوق ویژه،اصالت فرد،لاییسیته و حقوق بشر از جمله دستاوردهای لیبرالیسم طی این قبض و بسط تاریخی بوده اند.لیبرالیسم، به رغم فشارهای سهمگینی که از سوی دشمنان قدرتمند، چون محافظه کاری در ابتدا و کمونیسم و فاشیسم و بنیادگرایی در ادامه به آن وارد شد  اینک چشم انداز جهانی و تاریخی شدن، یعنی فتح زمان و مکان را پیش چشم گذاشته است.(۱) این مدعا یقینا ْ مخالفان لیبرالیسم را آشفته خواهد کرد، آنها به احتمال زیاد به بحران اخیر اقتصادی در دنیای لیبرال و معایب موجود در سرمایه داری و اقتصاد آزاد  اشاره خواهند کرد و فاتحانه از “پایان لیبرالیسم” سخن خواهند گفت، سالهاست که مخالفان رادیکال لیبرالیسم  در پیش بینی سقوط تمدن لیبرالی با هم مسابقه ی خوش بینی و امیدواری گذاشته اند و مدام یکدیگر را تسلا می دهند که "اندکی صبر سحر نزدیک است" ، آنها در هنگامه ی بحرانهایی این چنینی با دست افشانی و پایکوبی مرگ عنقریب لیبرالیسم و اقتصاد بازار آزاد را بشارت می دهند. با این حال تمدن لیبرال بحرانها را با تمسک به خاصیت خود ترمیمی شگرف خود که ریشه در آبشخورهای معرفتی لیبرالیسم دارد یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد و رقبا را نا امید می گذارد. پیش بینی اینکه بحران اخیر هم از همان قبض و بسط های مسبوق به سابقه ی نظام سرمایه داری است و مانند بحرانهای پیشین مهار خواهد شد چندان دشوار نیست با این حال خاصیت این بحران این است که یک چندی بساط معرکه گیران را گرما می بخشد، رونق این بساط اما دولت مستعجل خواهد بود و معرکه گیران بار دیگر افسرده و نا امید به گوشه ی انزوای خود خواهند خزید یا همچنان مبارزه جویانه و پیامبرانه آینده ای روشن اما مبهم و موهوم را مژده خواهند داد!

ایران نیز طی دهه های اخیر جولانگاه انواع تفکرات لیبرال ستیز بوده است، به عنوان مثال ایران از یک سنت چپگرایانه ی بسیار قدرتمند برخوردار است که تاثیرات عمیق و غیر قابل انکاری بر سپهر سیاست و جامعه ی ایران بر جا گذاشته است، تاثیرات به حدی عمیق و بنیادین بوده است که تاریخ معاصر ایران را بدون مطالعه ی جنبش چپ و توجه به نقش آن نمی توان تفسیر کرد،انگاره های چپگرایانه و ضد لیبرال از دهه های ۲۰ و ۳۰ شمسی بدین سو به نحو گسترده ای با استقبال جامعه ی روشنفکری ایران و طبقات تحصیلکرده مواجه شد، به مرور نه تنها احزاب کمونیستی و جنبشهای چریکی مارکسیستی جذابیت غریبی بین جوانان و دانشجویان پیدا کردند بلکه حتی نخبگان مذهبی هم آگاهانه و نا آگاهانه برای ارائه ی چهره ای سیاسی و اجتماعی از اسلام از زرادخانه ی مارکسیسم بهره ها بردند به عنوان مثال “علی شریعتی” اگر چه جامعه‌شناسی خوانده بود و احتمالا با «وبر» آشنایی‌هایی داشت اما کیست که نداند دامنه نفوذ مارکس در «اسلام انقلابی» او بسی بیشتر از «وبر» بود‌. شریعتی البته سخت مفتون سارتر نیز بود‌. شاید هم از این رو بود که بسیاری شریعتی را نسخه ایرانی «فرانتس فانون» لقب داده‌اند‌. بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق هم اگر چه مسلمانانی معتقد بودند اما الگویی که آنها از اسلام سیاسی ارائه می کردند به شدت تحت تاثیر انگاره های مارکسیستی بود.

باری روشنفکران مشروطه خواه اگر چه اکثرا گرایش های لیبرالی داشتند و مشروطه خواهی(constitutionalism) اساسا ْ در آموزه های لیبرالی ریشه داشت (۲) اما پس از عصر مشروطه و سقوط رضا شاه بنا به دلایل و عللی که شرح آنها مجالی دیگر می طلبد سنت روشنفکری لیبرال به محاق رفت و به حاشیه رانده شد، دیگر امثال محمد علی فروغی،عیسی صدیق و قاسم غنی میاندار نبودند از این رو روشنفکری ایران اگر چه در بدو تولد قرابت بیشتری با لیبرالیسم داشت‌، اما رمانتیسم به ارث رسیده از عصر روشنگری در پیوند با انقلاب اکتبر سرنوشتی دیگر برای روشنفکری ایران رقم زد(3)‌ طی سال‌های پس از شهریور 1320 تا پیروزی انقلاب 57‌ ، چپگرایی بر روشنفکری ایران‌‌، غالب بود‌. از خلیل ملکی که به تعبیر برخی بنیانگزار مارکسیسم ملی و از این جهت قابل مقایسه با «مارشال تیتو» بود تا متفکرینی چون شریعتی و نویسندگانی چون بزرگ علوی و جلال آل احمد و شاعرانی مانند سیاوش کسرایی و احمد شاملو و شخصیت‌هایی چون عبدالحسین نوشین و نیما یوشیج همه و همه   از مارکسیسم تأثیر پذیرفتند‌.(4) مارکس در ایران از نظر گاه لنین و مائو و در بهترین حالت به روایت سارتر‌، خوانده شد‌. گرایش‌های معتدل در مارکسیسم غربی هیچگاه در جنبش چپ ایران جایگاه در خوری نیافت و همواره با بر چسب «رویز یونیستی» و به گناه «اصلاح طلبی» مطرود و تکفیر شد ند ‌.

دانشگاههای ایران و آنچه به جنبش دانشجویی موسوم است(5)  نیز کاملا از این فضا متاثر بودند ، دانشجویانی که گرایش سیاسی داشتند اکثرا یا جذب چپهای مذهبی و علی شریعتی می شدند و یا به گروههای مارکسیستی می پیوستند. مقارن با سالهای انقلاب و سالهای منتهی به انقلاب فرهنگی نیز دانشگاه در تسخیر پارادایمی ضد لیبرال و غیر دموکراتیک بود که چپهای مذهبی و مارکسیستها دو شاخه ی متفاوت از آن را نمایندگی می کردند.بعد از انقلاب فرهنگی نیز و به دنبال حذف سایر گروهها  دفتر تحکیم وحدت به عنوان مهمترین بازوی حاکمیت در دانشگاهها طی دهه ی ۶۰ پارادایمی چپ گرایانه که امپریالیسم ستیزی ،عدالتخواهی سوسیالیستی و مخالفت شدید با آزادی های فرهنگی و اجتماعی مهمترین خصیصه ی آن بود را نمایندگی می کرد. با این حال پایان دهه ی ۶۰ و آغاز دهه ی هفتاد را باید طلیعه ی لیبرالیزه شدن فضای فکری کشور محسوب کرد، از آنجایی  دفتر تحکیم وحدت تنها تشکلی بود که اجازه ی فعالیت در دانشگاهها را داشت موج این لیبرالیزاسیون در دانشگاهها از این تشکل دانشجویی آغاز شد موجی که آهسته اما پیوسته پیش آمد تا جایی که در سالهای آغازین دهه ی ۸۰ دموکراسی و حقوق بشر (به عنوان مهمترین دستاوردهای تمدن لیبرال) به خواست اصلی این تشکل دانشجویی تبدیل شد تحکیم با ورود به پارادایم دموکراسی و حقوق بشر ناگزیر راه دوری از قدرت را برگزید. با این حال جنبش دانشجویی از سال ۸۰ بدین سو وارد فضایی پلورالیستی شده است و دیگر تحکیم تنها بازیگر و فعال مایشاء در دانشگاهها نیست، ضمن اینکه اعضای این تشکل دانشجویی همواره از فقر تئوریک رنج برده اند در عین حال دفتر تحکیم وحدت اکنون جایگاهی بر ای نمود و بروز گرایشهای مختلف سیاسی و فکری نیز هست که برخی از آنها چندان هم "لیبرال" نیستند از این رو دانشجویانی که گرایش شان به سمت لیبرالیسم و  ارزشهای لیبرال قوی تر و آشکارتر بود و  اعتقاد شان به ارزشهای لیبرال نیز بیشتر بر بینش و بصیرتی تئوریک ریشه داشت ترجیح دادند که به طور مستقل و تحت عنوان "دانشجویان لیبرال دانشگاههای تهران" به فعالیت بپردازند چنین رویکردی در شهرستانهایی نظیر رشت،اصفهان و شیراز نیز وجود دارد. به هر حال اعلام موجودیت "دانشجویان لیبرال دانشگاههای تهران" را باید اتفاقی منحصر به فرد در تاریخ جنبش دانشجویی ایران -که همواره دنباله روی افکار چپگرایانه بوده است- دانست این در حالیست که صرف نظر از این گروه اکثریت فعالین دانشجویی نیز چه در دفتر تحکیم وحدت چه به طور مستقل حتی اگر تمایلی نداشته باشند که خود را لیبرال بنامند از ارزشهای لیبرالی نظیر دموکراسی و حقوق بشر متاثرند که این مسئله حاکی از پایان عصر "غلبه ی چپگرایی" بر جنبش دانشجویی است. این مسئله البته خود تابعی است از تغییر و تحولات سیاسی و اجتماعی که در جامعه ی ایران و فضای بین المللی به دنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تجربه ی انقلاب صورت گرفت. وجود آن دسته از فعالین دانشجویی در دانشگاههای کشور که خود را صراحتا لیبرال می نامند آن هم در کشوری مانند ایران با آن سنت دیرینه ی لیبرال ستیزی نمادی است از پایان انقطاعی شصت ساله در سنت لیبرالیسم ایرانی که این بار با نسلی جدید از متفکران و دانشجویان و در فضایی مساعدتر ارزشهای لیبرال را پی می گیرد، این تغییر و تحول فکری در فضای دانشگاهی و اتمسفر فکری و سیاسی کشور البته مدیون و مرهون زحمات آن دسته از روشنفکران و تئوری پردازانی است که غریبانه و با تحمل مشقات فراوان در تمامی این سالها چراغ فکر لیبرال را برافروخته نگاه داشتند استادانی نظیر عبدالکریم سروش،جواد طباطبایی،مرتضی مردیها،خشایار دیهیمی، عزت الله فولادوند، موسی غنی نژاد، حاتم قادری و حتی لیبرالهای چپگرایی(left-liberals) نظیر بابک احمدی یا سیاستمدارانی چون شادروان مهدی بازرگان از جمله ی این افرادند که پایان انقطاع در سنت لیبرالیسم ایرانی مدیون آنهاست.(6)

اکنون حتی بسیاری از روشنفکرانی که در ظاهر به لیبرالیسم می تازند به نحوی پارادوکسیکال از دموکراسی،حقوق بشر و حتی در مواردی اقتصاد آزاد  مبتنی بر بخش خصوصی دفاع می کنند با این حال جنگ بر سر الفاظ نیست مهم این است که ارزشهای لیبرال  اشاعه یابند و نهادهای لیبرال در جامعه به مرور پا بگیرند، این البته راهی دشوار و طولانی است که سنت لیبرالیسم ایرانی پس از پایان این انقطاع ۶۰ ساله تازه در آغاز آن است. 

پی نوشتها:

۱)نگاه کنید به دفاع از سیاست/لیبرال دموکراسی مقتدر نوشته ی مرتضی مردیها صفحات ۱۰۳ تا ۱۲۵

۲)نگاه کنید به آثار ارزشمند جواد طباطبایی و همچنین رجوع کنید به :

Alexander,L (1998), Constitutionalism:Philosophical Fondations, Cambridge:Campridge University Press

۳)برای مطالعه دقیق و موشکافانه تاثیرات رومانتیسم عصر روشنگری و مارکسیسم، بر سنت روشنفکری و نقد این سنت رجوع کنید به  «مبانی نقد فکر سیاسی» نوشته ی مرتضی مردیها 

۴)گرایشات سیاسی این بزرگان، هرگز از ارزش هنری، ادبی و انسانی آثارشان نمی‌کاهد

۵)در مورد جریانات دانشجویی کشور اصطلاح جنبش دانشجویی با تسامح زیاد به کار می رود که نگارنده نیز با همین تسامح از این اصطلاح استفاده کرده است

۶) به رغم برخی از اختلافات فکری بین این بزرگواران نمی توان نقش هیچ کدام از ایشان و امثال ایشان را در احیای سنت لیبرالیسم ایرانی نادیده گرفت.

|+| نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387 ساعت 3:39  توسط رشید اسماعیلی  | 

درخواست دانشجویان لیبرال دانشگاههای تهران از سید محمد خاتمی جهت کسب وقت برای پرسش از او
 دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه تهران در نامه سرگشاده ای به محمد خاتمی از او درخواست کرده اند که به دنبال خضور در دانشگاه تهران به نماینده این گروه اجازه طرح سوال داده شود:

جناب آقای سید محمد خاتمی
رئیس جمهور سابق ایران

ما، دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران ضمن خیر مقدم به جنابعالی حضور شما را در مهمترین مرکز دانشگاهی کشورمغتنم دانسته و از شما و برگزار کنندگان مراسم تقاضا داریم در برنامه ی تان فرصتی-ولو کوتاه- را نیز جهت طرح پرسشها،پیشنهادات و انتقادات به نماینده ی گروه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال اختصاص دهید . گمان نمی کنیم تقاضای فرصتی ده دقیقه ی برای طرح پرسشها و دغدغه هایی که مسلما ذهن بسیاری از نخبگان را مشغول داشته است تقاضایی سنگین باشد که جنابعالی و دوستانتان از عهده ی برآورده ساختن آن بر نیایید.

این درخواست کوچک را به این دلیل مستقیما با شخص شما در میان گذاشتیم که تجربه ما و سابقه برگزار کنندگان مراسم نشان می دهد که این دوستان به میل خود چنین فرصتی را فراهم نخواهند کرد. پرسشهای ما از شما نه از موضع دشمنان و مخالفین که از موضع منتقدانی دلسوزاست که دل در گروی دموکراسی،حقوق بشر و توسعه و اعتلای میهن دارند و در راه دفاع از اصلاحات دموکراتیک بسیار خوانده اند و نوشته اند و حتی بارها به تیر بلا گرفتار آمده اند :به زندان رفته اند ،کتک خورده اند و از تحصیل محروم گشته اند.

امیدواریم شمایی که شعار زنده باد مخالف من می داده اید تحمل شنیدن صدای منتقدین را داشته باشید ،پرسشهای ما را بشنوید و ما و دیگر دانشجویان نیزدر فضایی آرام و منطقی به پاسخهای شما گوش فرا دهیم شاید که پرسشهای ما شما را به تأمل وادرد و امید داریم که پاسخهای شما ما را قانع سازد ، که اگر چنین فرصتی فراهم نشود مسئول آن خود شمایید مگر آنکه در این برنامه نیز شما تنها تدارکاتچی باشید و گرداننده اصلی کسان دیگر. مسلما شعار گفتگوی تمدنهای شما هنگامی پذیرفتنی تر خواهد بود که جنابعالی در عمل و در داخل مرزهای ملی به گفتگوی برابر با منتقدین دموکراسی خواه خویش تن دهید وگرنه ما اگر گفتگو را در درون خانه نتوانیم پیش ببریم چه کسی ادعاهای ما را در سطح جهان پذیرا خواهد شد؟

بنابراین ما دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران ضمن اعلام اعتقاد قلبی خود به دموکراسی و حقوق بشر و با اعلام وفاداری به شیوه ی مبارزه ی مسالمت آمیز و رفرمیستی جهت تحقق اصلاحات عمیق و بنیادین بار دیگر از جنابعالی می خواهیم که به نماینده ی گروه ما اجازه دهید تا به طرح علنی سوالهای خود در مورد عملکرد هشت ساله ی شما و برنامه ی آینده تان بپردازد. تا شاید از این رهگذر برخی از ابهامات بر طرف گردد و تصمیم گیری برای دانشجویان و روشنفکران ساده تر شود، مسلما پذیرش این درخواست نه تنها نشانه ی پایبندی عملی شما به شعار "گفتگو" خواهد بود بلکه می تواند فتح باب مفاهمه با جامعه دانشجویی و روشنفکری کشور باشد، مفاهمه ای که محتاج گامهای عملی و بلندی از سوی شماست که اولین آن شنیدن دغدغه های این بخش فرهیخته و تاثیر گذار جامعه ی ایران است.

چنین بادا

با تقدیم صمیمانه ترین احترامات
دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 15:8  توسط رشید اسماعیلی 

آره این منم این من یه دلقک غمگین

   منم خرم نمی فهمم هیچی رو!

یک هفته ای خاموش بودم، نه از این خاموشی های معمولی: واقعا "خاموش" بودم. نه تلفن، نه ایمیل،نه خبر، نه اینترنت،نه تلویزیون، نه روزنامه، نه حرفی، نه نوشته ای... خاموش بودم خاموش ِ خاموش. فرصت خوبی بود، به خیلی چیزها فکر کردم به خودم، به شماها، به خودمان،به آینده، به گذشته به این وضعیتی که در آن گرفتاریم،  به مسئولیت و تقصیر خودمان در آنچه بر سرمان می رود... به بی کفایتی و بی لیاقتی که منحصر به فرقه ی حاکم نیست...

وقتی شش کلوز آپ از زندگی سگی  را نوشتم شاهین نجفی گفت حرف دلم را زدی، گفتم مدتهاست که تو حرف دل من را می زنی یک بار هم بگذار من حرف دل تو را گفته باشم دین من به تو خیلی بیشتر از این حرفهاست خلاصه "همیشه شعبون یک بار هم رمضون!" حالا هم من چیزی بیشتر از آنچه شاهین در کار جدیدش گفته برای گفتن ندارم. در این دوره ی "خاموشی" ظاهرا خیلی اتفاقها افتاده به عنوان مثال آقای خاتمی به کاندیداتوری نزدیک تر شده، جبهه ی مشارکت خاتمی را رسما نامزد کرده، عبدالله نوری هنوز ساکت است و ظاهرا ْ شیخ خاموش همه را سر کار گذاشته،اوباما هم هیلاری کلینتون را به عنوان وزیر امور خارجه معرفی کرده،چهار دوست عزیزم از زندان آزاد شدند، مراسم  دفتر تحکیم و دانشجویان مستقل و هوادار دموکراسی و حقوق بشر در گرامی داشت روز دانشجو  هم گویا به طرز خوب و شایسته ای برگزار شده که برای من یاد آور ۱۸ آذر سال گذشته بود که در کنار دوستانم بودم، خب در مورد همه ی اینها می شود سخنها گفت و نوشته ها نوشت و لابد خیلی ها هم گفته اند و نوشته اند، حتما دوستان حق مطلب را ادا کرده اند...

من ولی حرفی ندارم جز آنچه شاهین گفته، من این خاموشی را بیشتر دوست دارم، دوست دارم بیشتر به خودم، به خودمان فکر کنم به خودمان که همه مان دلقکیم:

دلقک رییس جمهور، دلقک اصولگرا،دلقک اصلاح طلب،دلقک انقلابی،دلقک روشنفکر، دلقک مبارز، دلقک روزنامه نگار، دلقک پوزیسیون و دلقک اپوزیسیون... و خودم : دلقک ِ غمگین... آره این منم یه دلقک غمگین!

آره شاهین منم خرم، ابایی ندارم از گفتنش،خر باشم بهتر از این است که در عین خریت خودم را خدا بپندارم

 

آره این منم این من یه دلقک غمگین    نپرس اسم و رسم و ببین این هاله ی ننگین

آره من خرم نمیفهمم هیچی‌ رو          تو دست و بچرخون ادامه بده این بازی رو

من یه خر خستم یه دلقک غمگینم، منم خستم از:

خوشگلای سینما و سوسولای خوردنی /  جایزه ی خوک طلایی! تخمه میشکنی؟

تلفیق موزیک و آش شعله قلم کار/ تمرین دموکراسی با امت دیندار

سهم بمب و تومبون بی‌ کش ملت/ فلاکت و فقر و فشار و شعار عزت

جوخه‌های سرپایی و قبرای بی‌ نشون/  طرح گفتگوی تمدن‌ها توی آمازون!

شب شعر فقط واسه تو،شعر ماری کوری /  بنگاه ملکی‌ ترانه و شعر دوزاری

شمسی‌ فاطی کانادایی خواهر‌ای دوقولو / دبی و شیخ و عشق وطن ،مردم هالو!

رژه شیش و هشت میدون آزادی تهران/ کنسرت مشترک بلک کتس- آهنگران

رپ اپورتونیستی و نوحه خون موج سوار/ مرثیه لوس آنجلسی با سلوی گیتار

هیچ چیز اصیلی وجود ندارد، همه چیز به طرز اعجاب انگیزی مصنوعی و توخالی است، این شاید از نابختیاری ما بوده است که محکوم به زندگی در این روزگار کریه شده ایم، برتولت برشتی دیگر باید تا برایمان از این دوران ظلمانی بسراید:

راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم

کلمات بی گناه نابخردانه می نماید

پیشانی صاف نشان بیعاری است

آن که می خندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است

چه دورانی!

که سخن از درختان گفتن

کم و بیش جنایتی است

چرا که از اینگونه سخن پرداختن

در برابر وحشتهای بی شمار

خموشی گزیدن است!

نیک آگاهیم که نفرت داشتن

از فرومایگی حتا

رخساره ی ما را زشت می کند

نیک آگاهیم

که خشم گرفتن بر بیدادگری حتا

صدای ما را خشن می کند

دریغا!

ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد

خود

مهربان شدن نتوانستیم!

چون عصر فرزانگی فراز آید

و آدمی آدمی را یاور شود

از ما

ای شمایان

با گذشت یاد آرید

(ترجمه ی شاملوی بزرگ)

***          ***             ***

من کسی را به خاموشی دعوت نمی کنم،چون من خرم و خر در چنین جایگاهی قرار ندارد، گاهی وقتها ولی خاموشی گزیدن بهتر از مزخرف گفتن و با صدایی کریه "عر عر" سر دادن است... کمتر خواهم گفت و سعی می کنم چیزهایی بگویم و بنویسم که کمی کمتر مزخرف باشد!  

پی نوشت اول:

اگر چه خسته و غمگینم ولی در عوض احساس رهایی می کنم حالا که "آزاد نیستیم" لا اقل "رهایی" آرامم می کند، خسته و غمگین و دلتنگم اما آرامم...

پی نوشت دوم:

بعد از انتشار شش کلوز آپ از زندگی سگی خیلی از دوستان از طریق وبلاگهایشان،کامنتها و ایمیل هایشان به من لطف کردند برخی هم مثل سحر عزیزم نگران شده بودند از همه ممنونم، اگر برخی را جواب ندادم عذر خواهی می کنم خصوصا بابت ایمیلهایی که به خاطر حال من بی جواب ماند اما همه را خواندم و همدردی ها آرامم کرد، خوشحال شدم که در دلزدگی از این زندگی سگی تنها نیستم. به هر روی جای نگرانی نیست، من زنده ام و حالم هم خیلی بد نیست.

پی نوشت سوم:

گفتگوی خوبی را با فرامرز عزیز شروع کرده بودیم که ناتمام ماند با عذرخواهی از فرامرز عزیز در اولین فرصت این گفتگو را از سر خواهم گرفت،البته می کوشم که زیاد ننویسم و کمتر مزخرف بنویسم! 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 19:43  توسط رشید اسماعیلی  | 

تبریک می گویم جناب!/حکومت سگی،ملت سگی و اپوزیسیون سگی!

شش کلوز آپ از زندگی سگی   

((هر چند ناچیز و بی ربط:تقدیم به روزهای تنهایی ِ مجید دری،مهدیه گلرو،سعید فیض الله زاده و صادق شجاعی، ببخشید که کاری جز این از من ساخته نیست... شرمسار ناتوانی خویشم.))

                                              (1)

تازه از دکتر آمده ای...خسته...بدنت هنوز بوی الکل بیمارستان را می دهد.مثل بوی همان الکل سفیدی که در شبهای خوابگاه حکم "شامپاین" را داشت برای "نسل انقلاب".می آیی ولِو می شوی روی تخت....

ادامه ی  مطلب را اینجا و در دست نوشته های یک دگر اندیش بخوانید.

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 7:39  توسط رشید اسماعیلی